Neda, Iranian Queer Magazine - info@nedamagazine.net

سال سوم | شماره ی بیست و هشتم | جون 2011 | شناسنامه و تماس | آرشیو ن د ا

   Share on Facebook

نامه ی فرزند یک دگرباش و پاسخ آن

فرناز

آقای آرشام پارسی عزیز

سلام

خیلی حرف ها تو دلم هست ولی نمی دانم از کجا شروع کنم. عادت ندارم واسه کسی درد دل کنم ولی خسته شدم از این که هرشب دارم با خودم حرف می زنم و روزهای جوانیم را با مرور خاطرات بدم از گذشته می گذرانم و شبی نیست که آه نکشم و صورتم پر از اشک نشود. شاید باور نکنید ولی حتی نمی گذارم پدر و مادرم هم پی به حال و روزم ببرند ولی شما را به عنوان کسی که درکم می کند و برای من مثل ناجی است می بینم.

خیلی از زندگی خسته ام احساس می کنم تمام آرزوهایی که در سر داشتم جلو چشمانم پرپر می شود. بعضی وقت ها آن قدر غم عالم در دلم جمع می شود که می گویم کاش مردن هم خریدنی بود. نه می توانم در خاک وطن خودم زندگی کنم و نه می گذارند به جای دیگر بروم. در ترکیه گیر کرده ام مانند برزخ. این هم شد زندگی ؟!!

در دوران کودکی  مادربزرگ ها و عمه ها و عموهایم برام ارزش قائل نبودند و من نمی دانستم چرا ؟!! و چرا هم سن و سال هایم در خانواده با من هم بازی نمی شوند. آخه عمو ها و عمه هایم آن ها را منع کرده بودند. اینم از دوران نوجوانیم که مثل پیرزن های لب گور صبح تا شب گوشه اتاق کز می کنم و خاطرات بد زندگیم را مرور می کنم. روزهایی که به خاطر گرایش پدرم من را هم طرد کردند. به من کم محلی کردند و روز هایی که به مدرسه میرفتم با ترس از این که نکند دخترخاله ام که با هم در یک مدرسه بودیم به دوستانم و به دفتر مدرسه مسائل خصوصی زندگیم را بگوید و همه در مدرسه بفهمند که پدرم همجنسگراست و  مرا مسخره کنند و یا پدرم دستگیر و اعدام شود.

وقتی به ترکیه آمدیم گفتم خدا را شکر که راحت شدم از دست اون مردمی که افکارشون غلط بود و ما را آزار می دادند ولی این جا هم همچنان سخت می گذرد. این جا هم دور و برم پر از مردمی است که من را در جمع شان راه نمی دهند. همدم من شده دفترم که احساسم را در آن می نویسم و اشک هایم که بی امان دفترم را خیس می کند و جوهر نوشته هایم را پخش می کند. همیشه این جمله را به من یاد داده اند که توکلت به خدا باشد و پناه ببر به خدا. ولی خیلی وقته که دیگه نه به خدا و نه به بنده اش توکل و امیدی ندارم و فقط به بالشم پناه می برم که شب ها اشک هایم را پاک می کند. شاید باید این نامه را به خدا می نوشتم ولی به خودم گفتم او خیلی وقت است که منرا نمی بیند. اگر خدا که من را آفریده است، من را نمی بیند از بنده خدا چه انتظاری داشته باشم. فکر می کردم شما حواستان به ما هست چون ما را درک می کنید ولی شما هم ما را فراموش کرده اید و نمی بینید. حرفهای من را گلایه نبینید چون درد دلیست برای کسی که احساس میکنم ناجی من است و زبان مرا می فهمد ...

-------------------

فرناز عزیز،

از پدرت شنیده بودم که نامه ای برای من نوشته ای و خوشحالم این نامه را در حالی دریافت می کنم که مشکلات عمده ای که نگرانشان بودی برطرف شده است. امروز وقتی که تلفنی با تو و مادرت صحبت کردم و خبر قبولی پدرت را به شما دادم حسابی دگرگون شدم. اشک در چشمانم حلقه زد وقتی که خنده های همراه با حیرت مادرت را می شنیدم. وقتی که تو با تعجب و هیجان می پرسیدی که "راست میگید؟ واقعا؟" لبخندی بر لبانم نشست که طعمش از هر چیزی دلنشین تر بود.

خوشحالم که نامه را قبل از قبول شدن پدرت برایم نفرستادی چون در آن صورت حتما فکر می کردی که به خاطر نامه ای که دریافت کرده ام پیگیر پرونده ی پدرت شده ام اما الان می دانی که من شما را هیچ وقت فراموش نکردم و نخواهم کرد. شما عزیزان من و خیلی دیگر از دوستان دگرباش هستید.

خیلی از دگرباشان ایرانی به دلیل فشارهای اجتماعی ناچار هستند که ازدواج کنند و راه دیگری برایشان باقی نمی ماند. این تنها مربوط به دگرباشان نسل قبل نیست بلکه امروزه نیز شاهد برخی از این تصمیمات هستیم. تو تنها کسی نیستی که پدرت همجنسگراست. خیلی ها پدر و مادر همجنسگرا دارند و آنانی خوش بخت هستند که از این موضوع باخبرند اما خیلی ها همچنان نمی دانند.

پدر تو عضوی از جامعه ی دگرباشان است اما این بدین معنی نیست که تو و مادرت نیستی. به نظر من جامعه ی دگرباشان فقط اعضای دگرباش ندارد بلکه کسانی که تعلقات و دلبستگی هایی نیز به اعضای این جامعه دارند عزیز و دوست داشتنی هستند.

فرناز جان، تو فرزند من هم هستی. تو فرزند و خواهر خیلی های دیگر نیز هستی. هزاران نفر تو را دوست دارند چون تو را می فهمند. پدرت را درک می کنند و برای مادرت احترام قائل هستند. پس دیگر لازم نیست که به بالش ات پناه ببری. لازم نیست که از عمه ها، عموها، خاله ها و دایی ها بترسی. خیلی ها از تو حمایت می کنند. امروز هزاران نفر به خانواده ی چند نفری شما اضافه شده است.

 

باز قبول شدنتان را تبریک می گویم و بهترین آرزوها را برایت دارم. آرشام پارسی

 

مطالب ندا را همراه با اسم و آدرس ندا بازچاپ کنید.