Neda, Iranian Queer Magazine - info@nedamagazine.net

سال سوم | شماره ی بیست و هشتم | جون 2011 | شناسنامه و تماس | آرشیو ن د ا

   Share on Facebook

فصل دوم از زندگی من

نوشته ای از شهروز

ویرایش از طناز

 

فصل دوم زندگی من، از وارد شدن به دبیرستان و یکی از بدترین اتفاق های زندگی من درسایه دگرباش بودنم، در این فصل رخ داد.

کلاس  سوم راهنمایی تمام شد و ما وارد دبیرستان شدیم

روز اول ورود به دبیرستان بود. من با دوست های دوران راهنمایی از یک مدرسه همگی به یک دبیرستان منتقل شدیم. من و دوستم بهرام و محسن، روز اول خدا خدا می کردیم، تا توی یک کلاس باشیم. من استرس داشتم که نکند از هم دیگر جدا شیم. هنگام تقسیم بندی دانش آموزها، به همین خاطر من پیش دستی کردم، و به پیش مسئول تقسیم بندی دانش آموز ها رفتم، از او خواهش کردم که من و دوستم بهرام رو در یک کلاس بندازند. ولی مدیر مسئول قبول نکرد، بعد مشخص شد که ما از هم جدا هستیم. به همین خاطر من پیش مدیر مسئول رفتم و گفتم من و دوستم از شاگردهای ممتاز بودیم، یک جورهایی به مدیر مسئول التماس کردم؛ من و بهرام را به یک کلاس بیندازند. البته بهرام هم بعد آمد و خواهش و التماس ما باعث شد که هر سه تایی در یک کلاس باشیم.

روزها با لذت تمام می گذشت، توی مدرسه از کنار هم بودن لذت می بردیم. یکی از روزهایی که بهرام غایب بود، یکی پاز هم کلاسی هایم که اصلا هم درسش خوب نبود و حسابی هم قلدر و شر بود، گنده مدرسه بود و چند سال هم در جا زده بود. من رو پیش خودش به ته کلاس برد. توی آن منطقه که ما زندگی می کردیم، آن ها شناخته شده بودند. چون باباش یک مغازه خیلی بزرگ داشت و با برادراش که همشون هم مثل خودش بودند، همیشه دعوا و بزن بکوب می کردند. توی مدرسه هم همه از اون حساب می بردند. من هم یک جورهایی به او باج می دادم.

 آن روز که بهرام نبود، اون از من خواست که برم پیشش بشینم، من هم قبول کردم. من را برد ته کلاس سمت دیوار و خودش اینورتر نشست. خوب یک جورهایی داشت با من ور می رفت، و اصطلاحا" حال می کرد. توی مدرسه من و بهرام یک جورهایی تابلو بودیم، ولی خوب با هیچ کسی گرم نمی گرفتیم. خلاصه آن روز موقع درس قرآن و دینی شد. استاد قرآن و دینی، من و آن هم کلاسیم که کنارش بودم را، به جرم این که سکس دهانی با من می کرده به بیرون کشید. من که سرم پایین بود، استاد قرآن از حرفش پایین نمی آمد. و گفت: که دیده من سکس دهانی می کنم، و هر دوی ما را به دفتر مدرسه می برد. توی راهرو، هم کلاسیم با استاد درگیر شد و چندتا ضربه به استاد دینی زد و پرتش کرد. در این حال ناظم های مدرسه دوان دوان به سمت ما آمدند که، ما را بگیرند. ولی هم کلاسیم از پنجره طبقه دوم که درش به سمت حیاط خلوت مدرسه باز می شد، خودش را پرت کرد. و از دیوار مدرسه خودش را بیرون انداخت و در رفت.من موندم و استاد دینی و ناظم ها، من رو با کتک به دفتر بردند و به مادرم زنگ زدند. وقتی مادرم آمد، پرونده ام  را به مادرم دادند و از مدرسه اخراجم کردند. در آن لحظه، انگاری همه کر شده بودند. هر چیزی که من می گفتم، هر چقدر که گریه و التماس می کردم، صدای من رو هیچ کس نمی شنید. خدایا!!! می دونستم که چه روزی در انتظارم هست. آخه استاد دینی چطور می تونست آنقدر ظالم باشه؟ یا شاید اگر آن همکلاسیم استاد رو نمی زد، کار به اینجا نمی کشید؛ ولی اتفاقی که نباید می افتاد،افتاد.

بعد از این که پدرم از این اتفاق با خبر شد، آنقدر من رو کتک زد که، دست و پای راستم شکست و کمرم آسیب شدیدی دید. هنوزم بعد از سال ها، نمی تونم چیز سنگینی بلند کنم. همیشه کمر درد دارم و توی سرما شکستگی پام درد می گیرد.

دلشان می خواست که قطع نخاع بشوم که دیگر نتوانم از جایم تکان بخورم، و مثل یک حیوان هر روز یک تیکه غذا بندازند جلوم تا این که بمیرم.

بعد از خرد کردن و شکستن دست و پا و کمرم،یک شکسته بند محلی آوردند. تا دست و پای و کمرم رو ببندد. آن شکسته بند، چند زرده تخم مرغ رو با چند جور مواد گیاهی مخلوط کرد و شکستگی هایم رو بست. بعد از مدتی متوجه شدم که دستم کج جوش خورده، و دوباره همان شکسته بند محلی آمد و دستم را بازشکست؛ و باز دستم را بست. ولی هنوز هم جای شکستگی ها درد میکند.

دیگر بعد از آن اتفاق، هیچ وقت سر سفره با خانواده غذا نمی خوردم. همیشه گوشه اتاق بودم و به یک گوشه خیره می شدم. با بدترین و رکیک ترین الفاظ صدایم می کردند. حتی همسایه ها هم بعضی وقت ها می شنیدند. تنها یک تکه غذا می آوردند، مثل حیوان جلویم می انداختند، تا از گرسنگی نمیرم. با هر لقمه ای که می خوردم هزار تا توف توی صورتم می انداختند. هنگامی که غذا می خوردم، پدرم با وقاحت تمام آب دهنش را جمع می کرد و توی صورتم پرت می کرد.

می دانستم که اینجوری دوام نمی آورم. هر لحظه، هر ثانیه، برای من مثل هزار بار مرگ زجرآور بود. با تمام آن رنج ها، خودم را آماده کردم که خانه را برای همیشه فراموش کنم و فرار کنم. تا می توانستم قایمکی پول از هر گوشه گیر می آوردم و جمع می کردم. وقتی که توانستم راه بروم، یک روز که کسی خانه نبود، با یک ساک کوچک و یک خورده لباس  از خانه فرار کردم. پولی که جمع کرده بودم، فقط 50 هزارتومان بود. وقتی که فرار کردم، اول رفتم یک نقشه جغرافیا گرفتم، و آخرین نقطه مرزی ایران و ترکیه رو در نظر گرفتم. رفتم بلیط مستقیم به ارومیه گرفتم، قصد داشتم به ترکیه فرار کنم و با خودم همه فکرها را کرده بودم. حاظر بودم هر کاری کنم تا دیگر به خانه بر نگردم. با خودم می گفتم:

 در ازای یک جای خواب و چند لقمه غذا حاظرم تن به هر کاری بدهم،حتی رایگان کار کنم. با خودم می اندیشیدم که هر کسی هم که باشد، با التماس های من دلش به رحم خواهد آمد، و به من کمک خواهد کرد. این شد که بلیط به ارومیه گرفتم و راه افتادم.

بیش از چند ساعتی نگذشته بود، کسی که در کنار من نشسته بود، در وسط راه پیاده شد. به خاطر همین راننده و کمک راننده متوجه شدند که من تنها هستم. کمک راننده من را به جلو، پیش راننده برد و آنجا نشاند. بعد از اینکه راننده رفت در بوفه عقب اتوبوس استراحت کند، کمک راننده از من پذیرایی کرد و شروع کرد به من صحبت کردن. پرسید که: چرا تنها سفر می کنم؟کجا می روم؟ من هم گفتم: میروم خانه خالم. آنقدر من را به حرف گرفت که، به نقشه ای که در سرم بود پی برد. به من قول داد که کمکم می کند. من خیلی خوشحال شده بودم که، کسی می خواهد به من کمک کند، تا از ایران فرار کنم و به ترکیه بروم. احساسم را نمی توانستم مخفی کنم، خیلی خوشحال بودم که می دیدم یک آدم بزرگ می خواهد کمکم کند.

بعد از اینکه به ارومیه رسیدیم، کمک راننده دستم را گرفت و به یک حمام خصوصی برد. یک صابون و شامپو گرفت، با ساکی که در دست داشت من رو به سمت یکی از آن حمام های خصوصی برد. اتاق های کوچک ولی مجهز به دوش و آبگرم بود. اولش از اینکه وارد آن حمام خصوصی بشوم خود داری کردم. دستم در دستش بود، با اصرار دستم را محکم فشار داد و به دنبال خودش کشید، و گفت: اگر می خواهم که کمکم کند، باید هر چیزی که می گوید را گوش کنم.

 این شد که وارد حمام شدیم، همه بدنم را لیس می زد. اولین باری بود که یک آدم بزرگ با من سکس می کرد.

بعد از اینکه از حمام بیرون آمدیم، تا 10 روز از سکسی که با من کرده بود، درد داشتم.

 من رو پیش یکی از دوست های خودش برد که یک قهوه خانه داشت. به من گفت: تا وقتی که یک قاچاقچی برای من پیدا کند، باید در آن قهوه خانه بمانم، تا کارهایم را درست کند.

برای اینکه در آنجا بتوانم کار کنم و غذا بخورم، باید کار می کردم، و هر چیزی که می گفتند، قبول می کردم. من هم چاره ای نداشتم و هر چیزی که می گفتند را به ناچار قبول می کردم. آن جا ظرف می شستم، توالت ها را می شستم، زمین را می شستم و برای مشتری ها چای می بردم. همه کارهای آن قهوه خانه را انجام می دادم. فقط منتظر این بودم که کمک راننده بیاید و بگوید که حالا میتوانی بروی. ولی روزها می گذشت و خبری از قاچاقچی نبود. هر وقت کمک راننده می آمد، من را می برد توی حمام و بامن سکس می کرد.

روزها همین جور می گذشت و من یواش یواش در قهوه خانه همه چیز رو یاد گرفته بودم، همه کارها را انجام می دادم. به این نتیجه رسیده بودم که از قاچاقچی خبری نیست و آنجا هم از من بیگاری می کشیدند، و هم با من سکس می کردند. یک روز یواشکی آمدم بیرون، توی شهر و حسابی پرس و جو کردم. یک جورهایی از قهوه خانه خیلی چیزها یاد گرفته بودم. انواع و اقسام آدم ها به آنجا می آمدند و می رفتند، من هم از همه سوال می کردم. راجع به ترکیه، راجع به قاچاقچی، ولی به هیچ جا نرسیدم و هیچ کسی کمکم نکرد. بالاخره به این نتیجه رسیدم که با سن کمی که دارم، غیرممکن است که بتوانم از مرز خارج بشوم. چون می دانستم که فقط دروغ می گویند و  از من سوءاستفاده می کنند.

این شد که کم کم تصمیم گرفتم که، از ارومیه فرار کنم و به سمت تهران حرکت کنم. و سعی کردم از تجربیاتی که در قهوه خانه به دست آورده بودم، استفاده کنم. به فکر این بودم که در رستوران های بین راهی کار می کنم، یا در قهوه خانه در یک شهر دیگر مشغول می شوم. چون از آن قهوه خانه که کمک راننده من را آنجا گذاشته بود، خسته شده بودم.  فقط از من سوء استفاده جنسی می کردند. من را تهدید کرده بودند که اگر کاری یا خطایی بر خلاف میل آنها انجام بدهم، جنازه من رو توی دریاچه ارومیه می اندازند.

یک روز که من را برای گرفتن چیزی به بیرون فرستادند، با کلی ترس و لرز، از آنجا فرار کردم. با استرس توانستم یک بلیط بگیرم. انگاری از یک زندان آزاد شده بودم، خوشحال بودم، و ناراحت از این که بعد چه بکنم؟

اتوبوس در هر رستوران بین راهی که نگه می داشت، من از آنها تقاضای کار می کردم، و می گفتم که: از شهرستان آمدم و در قهوه خانه هم کار کردم و بلدم هر کاری انجام بدهم، در قبال کارم پول زیادی هم نمی خواهم. به رییس رستوران گفتم: یک هفته اجازه بدهید رایگان کار کنم، اگر از من راضی بودید، من را نگه دارید. و این شد که در یکی از آن رستوران های بین راهی که خیلی هم کثیف بود؛ مشغول به کار شدم. از این که یک جا برای خواب و غذا داشتم خوشحال بودم، چاره ای نداشتم. برای یک آواره ای مثل من، یک لطف بزرگ بود. با این حال وقتی آنجا مشغول شدم، دست روی دست نگذاشتم. با کسانی که در آنجا بودند رابطه دوستی برقرار کردم، حتی در کارها به همه کمک می کردم. سعی می کردم که از من راضی و خشنود باشند، هر وقت مسافری می آمد و می دیدم که، می تواند کمکم کند، از او شماره تلفن می گرفتم،و خواهش می کردم که، اگر جایی کار بهتری برای من سراغ دارند به من زنگ بزنند.

همیشه سعی می کردم که کسی در محل کارم، از این که دنبال کار دیگری هستم با خبر نشود. همواره آنها را راضی نگه می داشتم تا اینکه که کار بهتری در یک رستوران تمیزتر پیدا کنم .

رستوران برای من بهترین جا برای زندگی بود، چون هم غذا داشتم و هم جای خواب، و هم اینکه کسی کاری با کارم نداشت. همین که خوب کار می کردم، از من راضی بودند. البته پول هم پس انداز می کردم. اما همیشه برایم پیش می آمد که، شب ها هنگام خوابیدن، مزاحمم می شدند، و می خواستند که با من سکس کنند، به همین خاطر چاره ای نداشتم و مجبور بودم که سکوت کنم؛ تا از محل کار بیرونم نکنند و مورد سوء استفاده قرار می گرفتم.

کم کم تجربیاتم زیاد می شد. می توانستم در حین کار، یک کار دیگر هم گیر بیاورم. وقتی که می خواستم محل کار قبلی را ترک کنم، می گفتم که: اقوامم مریض هستند و باید بروم. یک طوری آنجا را ترک می کردم و به محل کار جدید می رفتم که، اگر هر وقت اتفاقی افتاد، و بدون جا و محل زندگی شدم، موقع برگشتن به همان محل قبلی، با آقوش باز از من استقبال کنند. به همین خاطر همیشه بیش از توانم کار می کردم.

زندگیم به همین منوال طی می شد. دیگر نگرانی از جای خواب و غذا نداشتم. پیش می آمد بعضی وقت ها به شهرهای جنوب ایران می رفتم، و آنجا کار می کردم. البته به کمک دوستانی که با آنها در رابطه بودم. زندگیم در رستوران های بین راهی می گذشت. البته همیشه با این استرس در رستوران ها کار می کردم که، نکند یک روزی عضوی از اقوام یا خانواده به صورت اتفاقی من را در رستوران شناسایی کنند. آن روز دیگر روز مرگ من می شد. به همین خاطر می خواستم کار دیگری، بیرون از رستوران پیدا کنم که دیگر استرس نداشته باشم. که یک روزی اقوامم به صورت اتفاقی من را در یک رستوران غافلگیر کنند و ببرند.

به همین دلیل با خیلی ها صحبت کردم، و رابطه دوستی درست کردم. تا روزی که یک دوست من را برد به یک شرکت پیمانکاری که دنبال آبدارچی می گشتند. خیلی خوشحال شدم، ولی نگرانی جای خواب داشتم، همان پسری که به من آن کار را پیشنهاد کرده بود، من رو از نگرانی خانه در آورد. گفت که: در نزدیکی آن محل کار، خانه اجاره کرده و من هم می توانم با آن زندگی کنم. البته پول اجاره را هم باید می دادم، پول اجاره زیاد نبود. من هم از این که کار بهتری گیرم آمده، خوشحال شدم و با کمال میل پذیرفتم. مثل اینکه آن پسری که اسمش حسین بود و من رو به سر کار برد، می دانست من گی هستم. به همین خاطر، خیلی به من احترام می گذاشت، و یه جورهایی نازم رو می کشید. خوب من هم ازحسین ممنون بودم. وقتی که من به خانه او رفتم،حسین با من سکس کرد، و دیگر از آن به بعد، از من جدا نمی شد. هر کاری که از دستش بر می آمد، برایم انجام می داد. برای اولین بار بود که یک کم آسوده شده بودم و می دیدم که در خانه ای زندگی می کنم که، درش را خودم می بندم و باز می کنم. حسین از من خیلی خوشش آمده بود، خوب من هم همینطور،هم ممنونش بودم، و هم یک جورهایی ازش خوشم می آمد. دیگه دوست پسرم شده بود.

حسین از من بزرگتر بود، ولی پسر مهربونی بود.

زندگیم خیلی سخت می گذشت، اما وقتی آن روزهای سختی را که در خانه بودم، یادم می آمد.من که از مرگ فرار کرده بودم؛ راحت با سختی های کار کنار می آمدم. از آن لحظه که وارد شرکت پیمانکاری شدم دیگر به رستوران نرفتم و هیمشه با حسین بودم چون همیشه به من کمک می کرد و خیلی ها رو می شناخت و در ضمن یک جورهایی با هم زوج شده بودیم از آن وقتی که با حسین آشنا شدم زندگیم خیلی زیاد فرق کرد.

ادامه دارد...

 

مطالب ندا را همراه با اسم و آدرس ندا بازچاپ کنید.