Neda, Iranian Queer Magazine - info@nedamagazine.net

سال سوم | شماره ی بیست و نه | جولای 2011 | شناسنامه و تماس | آرشیو ن د ا

   Share on Facebook

انديشه ی عدم خشونت و تأملی در مبارزات دگرباشان

کوهيار نيک پندار

 

«به بهانه ي 26 ژوئن، روز جهاني قربانيان خشونت»

 

خشونت! کلمه ای که در دنيای امروزي به وفور مورد استفاده قرار مي گيرد، اما مسلماً در همه جای دنيا به يک صورت و معنا نيست. خشونت ويژه ی کشورهای جهان سوم نيست، و امروزه در دنيای غرب هم شاهد موارد بسيار زيادی از کاربرد خشونت در جامعه می باشيم، اما آنچه مسلم است خشونت در بسياری از کشورهای جهان سوم و بويژه در خاورميانه به صورت سيستماتيک و برنامه ريزی شده و از طرف حاکميت عليه اقشار خاصي چه در اقليت و چه در اکثريت (منظور از لحاظ تعداد می باشد نه قدرت) مورد استفاده قرار مي گيرد، که با اطمينان می توان گفت در غرب و کشورهای دموکراتيک به هيچ وجه شاهد چنين مواردی نخواهيم بود.

اما متاسفانه در همين کشورهای توسعه نيافته علاوه بر استفاده ی ابزاری حاکميت از خشونت عليه اقشار خاص، شاهد برخوردهای خشونت آميز عليه اقليت های گوناگون از طرف خود مردم هستيم. عدم آگاهی، تعصب های بي مورد، و عوام گرايي مفرط و بويژه بنيادگرايي افراطي اسلامي در اين کشورها از عوامل ايجاد چنين برخوردهايي در رابطه با اقليت های مذهبي، دگرانديشان، و مخصوصاً دگرباشان می باشد.

در اين بين دگرباشان يکي از اقليت هايي هستند که تعداد بسيار زيادی از اين قربانيان خشونت را در برمی گيرند. آمارها نشان دهنده ی قتل بسياری از دگرباشان توسط متعصبين مذهبی، و بنيادگراها می باشد. همچنين در قانون اساسی چنين کشورهايي اعمال خشونت عليه دگرباشان امری قانوني و مستلزم اجرا توسط نهادهای مربوطه مي باشد. علاوه بر آن دگرباشان در جوامع توسعه نيافته مورد آزار و اذيت خود مردم نيز می باشند، حتی در مواردی دگرباشان توسط اعضای خانواده ی خويش به قتل رسيده اند که اين حاکی از عمق فاجعه در چنين جوامعی می باشد. اما در نوشتاری که اينک آن را ملاحظه خواهيد فرمود، به بررسی خشونت در ابعادی کلي تر و در سطحی جهانی پرداخته شده است، زيرا به نظر من تنها در بررسی و بيان خشونت در گذر تاريخ و در برخورد با تمامی انسان هايي که قرباني خشونت بوده اند، می توان عمق فجايع ناشی از اعمال خشونت را نشان داد، که بی شک از عمده ترين اين قربانيان دگرباشان مي باشند. هرچند که در انتها به بررسی خشونت عليه دگرباشان و بويژه همجنس گرايان اشاره می رود.

با مطالعه ی تاريخ تمدن ها و حکومت ها به راحتی می توان شاهد خشونت پيشينيان در برخورد با مخالفان خويش بود. شورش های زيادی سرکوب شده اند و ملت های بسياری قرباني خشونت مهاجمان قرار گرفته اند. شايد ايران از تنها کشورهايي باشد که بارها و بارها مورد چنين حملاتي قرار گرفته باشد و حافظه ی جمعی ما ايرانيان شايد هنوز حامل تاثيرات ناشي از آنها باشد. وقايعي که تنها با شنيدنشان مو بر اندام آدمی سيخ خواهد شد. اما خشونتي که در اينجا از آن صحبت می شود بيشتر معطوف به بررسی اعمال خشونت در عصر حاضر می گردد، که هم ملموس تر است و هم محتمل تر به نظر می رسد. زيرا هنوز فاصله ی چندانی با زمان وقوع آنها نداريم و چه بسا هنوز خاطره های باور نکردنی اين فجايع ذهن جهانی را به خويش مشغول مي گرداند.

قرن بيستم که تازه اندکی بيش از يک دهه از پايان آن می گذرد و بی شک بسياری از ما بدان تعلق داريم و سالهای ابتدايي عمر خويش را در آن سپری کرده ايم شاهد شکل گيری نوع جديدی از اعمال سيستماتيک و هدف دار خشونت در مقابله با نوع بشر بود که شايد به جرأت بتوان گفت اگر در تاريخ پيدايش بشر بی نظير نباشد، کم نظير است.

با پيدايش دنيای جديدی که قدرتمندان توهم ايجاد حکومت های يک پارچه و امپراطوری های جهان شمول را در سر می پروراندند، و همچنين اختراع سلاح های مرگبار جديدی که در تاريخ بی سابقه بودند، زمينه برای پيدايش نوعی از ديکتاتوری های جديد و تازه بنياد که بعدها توتاليتر نام گرفتند محيا گشت. به راستی بعضی از اين سلاح ها چنان مرگبار و فاجعه آميز بودند که فيلسوف بزرگی همچون هانا آرنت در توصيف نتايج ناشی از آنها اين چنين سخن گفت :

«با وجود قدرت تخريبي بی سابقه و تصورناپذير سلاح های اتمی، اگر کسی باز هم فارغ از غم بانگ بردارد که «يا مرگ يا آزادی» نه تنها از طريق صداقت خارج شده بلکه کاری مضحک کرده است. فرق است ميان آسيب جان به خود خريدن برای حفظ حيات و آزادی ميهن و نسل های آينده و به مخاطره انداختن هستي نوع بشر برای همان منظور»[1]

هانا آرنت از اولين فيلسوفاني بود که بررسی دقيق کاربرد منظم و نهادينه ی ارعاب و خشونت از سوی حکومت های توتاليتر پرداخت و به معرفی اين پديده ی نو ظهور همت گمارد.

«آرنت بحث می کند که توتاليتاريسم نازيها و استالينيسم، نماينده ی نوع يک سره جديدی از فرمانروايي بر مبنای ايدئولوژی و همزاد آن ارعاب است. محور ايدئولوژی، ايده ای مشخص مانند نژاد، طبقه يا ملت است. ايدئولوژی کم کم نتايج آن ايده را آشکار می نمايد و نظامی درهم بافته به گرد آن به وجود می آورد تا بتواند حکومت و مديريت جامعه را بر آن بنياد نهد. اين کار ضرورتاً مستلزم ارعاب است، يعني به تعريف آرنت، کاربرد منظم و نهادينه و به دقت برنامه ريزی شده و از نظر قانونی بی حد و مرز خشونت جسمی و روانی »[2]

بنا به عقيده ی آرنت توتاليتاريسم در جوامع از هم گسيخته ای که به صورت توده های سرگردان و بی ريشه درآمده اند مجال بروز و ظهور می يابد. تعريفی که او از کنش انسان ها بيان مي دارد و آن را مبين آن دسته از فعاليت های خلاقانه و اجتماعی انسان می داند که می تواند منشا آثاری از او گردد که سبب تعالی انسان باشد، همچون سخن گفتن و استدلال و امتناع و ابتکار و ايستادن در راه هدف و آرمان و اعتراض به بدی هاست که مکان آرمانی برای تحقق آن سياست می باشد. بنابراين از ديدگاه او تنها در حوزه ی قلمرو سياست است که می توان به جامعه ای سياسی دست يافت که همه در آن جامعه با کنش گری و سخن گفتن زيست کنند.

«اجتماع سياسی، اجتماعي که در آن همه با کنش گری و سخن گفتن با هم زندگی کنند، مردم را به ميدان فرا مي خواند که دليرانه دست به کارهای فوق العاده زنند و داستانی الهام بخش از خود به جای نهند که به زندگی ايشان معنا بخشد و حيات اجتماعي را ارتقاء دهد و از اين راه استعدادهای نهفته در هستی آدمی را به فعليت کامل رساند.»[3]

بنابراين از ديدگاه هانا آرنت اين تنها سياست است که مي تواند مکان بروز و تجلی کنش های انسانی باشد و از همين روست که حکومت های توتاليتر به قبضه کردن اين جولانگاه می پردازند. اينجاست که او به بيان انديشه ی معروف خود يعنی ابتذال شر می پردازد که نمونه ی عالی آن را می توان در ماجرای محاکمه ی آيشمن ديد.

آيشمن در کنفرانس معروف وان زه «واپسين چاره ی مسئله ی يهود» را قتل عام ايشان دانست و با حرارت تمام از آن به دفاع پرداخت و خود در رأس سازمانی قرار گرفت که مسئوليت اين کشتارها را به عهده داشت. آيشمن به يکی از سلاخان رژيم توتاليتر هيتلر تبديل شد و دستور قتل و کشتار تعداد انبوهی از يهوديان بی گناه را صادر کرد. «فقط يک نمونه از عمليات آيشمن هنگامی بود که او در 1944 از ترس نزديک شدن ارتش شوروی به مجارستان، چهارصد هزار يهودی مجار را به فوريت به اتاق های گاز فرستاد. بعد از دستگيری آيشمن در آرژانتين و فرستاده شدن به اورشليم در اسرائيل، محاکمه ی او آغاز گرديد. هانا آرنت از خبرنگارانی بود که در اين محاکمه حاضر شد و به ثبت وقايع اين دادگاه پرداخت. شايد بتوان گزارش او را متفاوت ترين گزارش از اين دادگاه دانست. او نتايج گزارش خويش را در کتابی با نام «آيشمن در اورشليم : گزارشی درباره ی ابتذال شر» به نگارش آورد.

«آرنت می خواست بگويد که برخلاف تصور عمومی، جنايات مبهوت کننده ی نازی ها از خبث نفس و لذت بردن از آدمکشی سرچشمه نگرفته است و علت مشارکت داوطلبانه ی آيشمن در نسل کشی، ضعف يا عدم قوای انديشه و داوری درست بوده است. آيشمن عاجز از تفکر بود و نمی توانست در درونش با خود وارد بحث و گفتگو شود. يکی از زيباترين انديشه های هانا آرنت مطلبی است که درباره ی اين گونه حديث نفس يا گفت و گوی درونی به قالب الفاظ درآورده است. او می نويسد « من به ظاهر يکی بيش نيستم؛ اما واقعاً بيش از يکی هستم. من خويشتنی دارم و با اين خويشتن مرتبطم. اين خويشتن وهم و پندار پوچ نيست، زيرا با من سخن مي گويد و صدايش را به گوش من مي رساند. من با خودم سخن مي گويم و به اين معنا در من کس ديگری نيز هست و ما دوتاييم. من و خويشتن من ممکن است با هم سازگار يا ناسازگار باشيم. من اگر با ديگران هم عقيده نباشم مي توانم به آنان پشت کنم و به راه خود بروم. اما نمي توانم به خويشتنم پشت کنم. اگر بدی کنم، محکومم که با آن بدکار همبودی و همزيستی تحمل ناپذيری داشته باشم و هرگز نتوانم از چنگ او رها شوم...

به نوشته ی آرنت آنچه کسانی چون آيشمن را به افرادی آدمکش و ويرانگر تبديل می کند همين عجز از تفکر است. از نشانه های اين گونه افراد، زبان و بيانشان است. به جای فکر در مغزشان مشتی عقايد تقليدی و ايدئولوژی و پيش داوری جا گرفته است که هرگاه دهن باز می کنند در قالب مشتي الفاظ و اصطلاحات و تعبيرات و ضرب المثل های کهنه و فرسوده و عاريتی بيان می شود. اين عقايد مانع تفکر اصيل می شوند. »[4]

و در يک کلام « شر بنيادی هنگامی پديد می آيد که که نتوانيم با خويشتن وارد گفت و گوی دروني شويم. اين گفت و گوی درونی است که نمی گذارد در مورد خود قائل به استثناء شويم.»

هدف من در اينجا تنها نگاهی مختصر به پديده ی توتاليتاريسم و نتايج هولناک ناشي از آن می باشد نه بيان و تفسير چنين نظامی که چندين کتاب در بيان آن هم قاصر خواهد بود. بنابراين در اينجا تنها به نگاهی مختصر به هدف از ايجاد يک نظام توتاليتر از زبان هانا آرنت می پردازم. بنابراين اميد است که دوستان در اين باره از من خرده نگيرند.

آنچه آرنت آن را از دردناک ترين واقعيت ها می داند اتحاد موقتي اوباش با نخبگان است. « جنبش های توتاليتر، نه تنها برای اوباش، بلکه برای نخبگان جامعه سخت جاذبه دارند؛ همين واقعيت است که برای ما، از وفاداری بي چون و چرای اعضای اين جنبش ها و پشتيبانی مردمی از رژيم توتاليتر، دردناک تر است. جای تأسف خواهد بود اگر به خاطر ژست های هنرمندانه يا سادگی طلبه وار شخصيت های برجسته، وجود خيل عظيمی از اين افراد را که جنبش های توتاليتر می توانند روی آن ها به عنوان علاقه مندان و هواداران و حتی اعضای رسمی حزب حساب کنند، نديده بگيريم. »[5]

آرنت معتقد است که هدف نهايي رژيم های توتاليتر همان است که در اردوگاه های کار و مرگ شاهد آن بوديم. از بين بردن تمامی خصلت ها و ويژگی های انسانی و مسخ انسان به صورت جانوری که تنها هدفش از زندگی زيستن است نه چيز ديگر، که اين هولناک ترين فاجعه ای است که به گمان من در طول تاريخ بشر به وقوع پيوسته است، و آرنت از آن به عنوان چيرگی تام ياد می کند. هرچند که ديگر رژيم های توتاليتری چون آلمان نازی و شوروی استالينيستی وجود ندارد اما شواهد در بسياری از مناطق دنيا احتمال ايجاد آن را در ذهن آدمی زنده نگه می دارد.

از بنيادی ترين اعتقادات رژيم های توتاليتر باور به اين تز است که هرچيزی امکان پذير می باشد. اين گونه خود را هم رديف خدا پنداشتن است که هر کاری را روا و هر عملی را امکان پذير می داند، بی آنکه از انجام دادن آن احساس شرم يا رذل بودن به فاعل آن عمل دست دهد. هدف اصلی توتاليتاريسم ساخت انسانی است اتوماتيک و ماشين وار که تنها آماده ی پذيرش دستورات است، و اگر قرار نيست که کاری انجام دهد، بايد به گونه ای کاملا مسخ شده تنها تاييد کند. اما در اين ميان به افراد روشن فکر و تحصيل کرده ای چون آزاد انديشان و اساتيد برجسته ی دانشگاه ها، فيلسوفان درست انديش نه چون هايدگر که دست در دستان نازی ها داشت، بر می خوريم که با توسل به بحث و گفتمان نمی توان چنين چهره ای از ايشان ساخت. بنابراين توتاليتاريسم در مواجهه با ايشان که پيوسته ترين و قدرتمندترين دشمنان خود را در صف ايشان می يابد به ديگر روش ها متوسل مي شود. روشهايي كه عاري از هر گفتماني مي باشند. مطلبی را که در اينجا می خواهم بدان اشاره کنم اين است که اساساً خشونت عاری از گفت و گو و گفتمان است، و کلماتي چون گفتمان خشونت و يا گفتمان قهرآميز از بنياد نادرست و غلط مي باشند. آرنت در اين باره اين چنين می گويد :

«نکته اين نيست که هنگام مواجهه با خشونت، زبان فرو می ماند؛ مطلب اين است که خشونت اصولاً و فی نفسه ناتوان از گفتار است.»[6]

 بنابراين هنگامی که دست به خشونت مي زنيم در اثبات بی منطقی و ناتوانی خويش از گفتار صحه می گذاريم. چيرگی تام به بيان آرنت تنها چاره ای است که توتاليتاريسم در مقابله با دشمنان خويش به کار مي بندد.

« چيرگی تام می کوشد تا انسان ها را به صورتی سازمان دهد که تکثر و تمايز نامحدودشان از بين برود و کل انسانيت، به صورت فردی واحد درآيد. اين امر تنها زمانی امکان پذير است که يکايک افراد انسانی به صورتی تبديل شوند که در برابر برخی کنش های معين، واکنش های معين و ثابتي از خود نشان دهند. دشواری تحقق اين چيرگی ساختن چيزی است که وجود ندارد، يعنی ساختن نوع انسانی که با انواع حيوانی ديگر همانند باشد و «آزادی» اش تنها به «ابقای نوع» منحصر شود... رنج هايي وجود دارند که انسان را به يک «حيوان زبان بسته » تبديل می کنند... هر کسی که درباره ی آن اردوگاه ها چيزی مي گويد يا مي نويسد، کماکان مورد ظن قرار دارد؛ حتی خود او پس از بازگشت کامل به جهان زندگان، غالباً درباره ی راست گويي خويش به شک مي افتد و از خود مي پرسد که نکند کابوسی را به جای واقعيت گرفته باشد! همين ترديد مردم درباره ی خودشان و واقعيت تجارب شخصي شان، نکته ای را آشکار می کند که نازی ها هميشه به آن آگاه بوده اند : آن هايي که تصميم به ارتکاب جنايت مي گيرند، در می يابند که بهتر است به وسيع ترين و شديد ترين حد جنايت دست زنند. اين کار نه تنها هرگونه مجازاتی را از سوی دستگاه قضايي ناکافی و بی معنی می کند، بلکه ابعاد عظيم جنايت، اثبات بی گناهی قاتلان را از طريق دروغ گويي آسان تر مي سازد و باور کردن گفته های درست قربانيان را دشوارتر می نمايد... آنچه با عقل سليم مغايرت دارد، اين اصل نيست گرايانه ی «هرچيزی مجاز است» نيست، که در مفهوم فايده گرايانه ی سده ی نوزدهمی عقل سليم مندرج است، بلکه آنچه عقل سليم و «مردم عادی» نمی توانند باور کنند، اين واقعيت  تکان دهنده است است که " هرچيزی امکان پذير است"»[7]

آرنت گام های اساسی در رسيدن به چيرگی تام را در سه گام اساسی که از طرف رژيم های توتاليتاريست به کار گرفته شده است می داند :

1. نخستين گام اساسی در راه چيرگی تام، کشتن شخصيت حقوقی در انسان است. اين کار از يک سو با قرار دادن رده هايي از مردم در خارج از حمايت قوانين کشور و با زدن برچسب عدم مشروعيت بر جهان غير توتاليتر از

طريق قرار دادن اين جهان در خارج از چهارچوب مليت کشور انجام گرفته بود.[8]

2. گام تعيين کننده ی بعدی در راه تدارک نعش های زنده, کشتن شخصيت اخلاقی در انسان است. به عبارتی ساقط کردن تمامی کنش ها و فعاليت های انسانی از معنا به حدی که انسان تمامی امور را بی فايده و خالی از معنا يابد. ايجاد ترديد در اصول آزاديخواهانه و شرافت انسانی و شک در موثر بودن اعتراض در برابر بيداد، هدف اساسی چنين امری است.

ديويد روزت از نويسندگان برجسته ی فرانسوی و از بازماندگان اردوگاه کار اجباری بوچن ولد در توضيح اين امر اينگونه مي نويسد :

« چقدر از مردم در اينجا هنوز باور دارند که اعتراض آن ها دست کم مي تواند يک اهميت تاريخی داشته باشد؟ ايجاد شک در اين باره، شاهکار راستين و دستاورد بزرگ اس اس است. آن ها هر گونه همبستگي بشری را تباه کرده اند. در اينجا پرده ی شب حتی بر آينده نيز کشيده شده است. زمانی که هيچ شاهدی باقی نماند، شهادتی نيز در کار نخواهد بود. تظاهرات کردن در زمانی که ديگر نتوان مرگ را به تعويق انداخت، کوششی است در جهت معنا بخشيدن به مرگ، يعنی انجام دادن عملي که حتی مرگ هم نتواند از آن جلوگيری کند. يک ژست موفقيت آميز، بايد معنايي اجتماعی در بر داشته باشد، حال آنکه صدها هزار نفر از ما در انزوای مطلق زندگی می کنيم. به همين دليل است که ما در برابر هر چه که پيش آيد تسليم هستيم.»[9]

«توتاليتاريسم از طريق ايجاد شرايطی که تحت آن، وجدان کارايي اش را از دست می دهد و انجام دادن کار نيک امکان ناپذير می شود، توانست همدستی آگاهانه و سازمان يافته ی همه ی انسان ها را در جنايت های توتاليتر، حتی در ميان قربانيانش نيز بگستراند و بدين سان، به اين همدستی جنبه ای تام بخشد. اس اس از طريق سپردن بخش اعظم مديريت در اردوگاه ها به ساکنانش (جنايت کاران، سياسی ها و يهوديان) آن ها را در جنايت هايش درگير کرده بود؛ به صورتي که آن ها را در بر سر اين دو راهي دردناک کشاند که يا بايد دوستانشان را به مرگ بسپارند، يا کسان ديگری را به کشتن دهند که با آن ها بيگانه بودند و بدين سان، وادار شده بودند که نقش آدمکش را ايفا نمايند... جان کلام اين است که در اين شرايط، خط فاصل ميان دژخيم و قرباني را ديگر نمي توان تشخيص داد. روزت در اين باره می گويد : قربانيان و دژخيمان به يکسان پست هستند؛ در اين اردوگاه ها، برادری در رذالت است.»[10]

3. «پس از کشته شدن شخصيت اخلاقی در انسان، تنها چيزی که هنوز انسانها را نمی گذارد تا به نعش های زنده تبديل شوند، تمايز فردی و هويت يگانه اش است. پس از کشته شدن شخصيت اخلاقی و نابودی شخصيت حقوقی در انسان، از بين بردن فرديت او ديگر چندان دشوار نيست. تصور مي شود که با برخي از قوانين روان شناسی توده ای می توان عمل ميليون ها انسان را که بدون هيچ مقاومتی وارد اتاق های گاز می شوند را توجيه کرد، در صورتي که اين قوانين جز نابودی فرديت را تبيين نمی کنند. از همه مهم تر اين نکته است

که کمتر ديده شده است افرادی که در اين اردوگاه ها به مرگ محکوم شده بودند، بکوشند تا يکی از جلادانشان را با خود به گور برند و کم تر شورشی جدی در اين اردوگاه ها پيش آمده است و حتی در لحظه ی آزادی نيز، کم تر اقدام خودانگيخته ای در جهت کشتار افراد اس اس انجام گرفته بود؛ زيرا نابودی فرديت برابر است با نابودی خودانگيختگی و نفی قدرت انسان برای آغاز کردن چيزی تازه به کمک منابع طبيعی اش، چيزی که نتوان آن را بر پايه ی واکنش های طبيعي نسبت به محيط و و حوادث تبيين کرد.»[11]

بنابراين از نگاه آرنت که نيز بسيار واقعی می باشد می توان دريافت که حکومت های توتاليتر در جهت ساختن موجوداتی فرمان پذير و بدون هيچگونه احساس و قدرت داوری تنها ابزاری که داشتند ارعاب و خشونت بی رويه بود. اما در طی اين تلاش بی وقفه ی هانا آرنت در نشان دادن نتايج ناشي از استفاده ي خشونت عريان در نظام های توتاليتر؛ او مسيری را هموار ساخت که بدان انديشه ی عدم خشونت نام نهاده اند. او و ديگر همفکرانش چنان در اين مسير پيروز گشتند که امروز ديگر پرسش اساسی فلسفه منشاء پيدايش انسان و تعيين مقصد نهايي او نيست بلکه « بی شک اين گفته ی اريک وايل فيلسوف فرانسوی معاصر که : " ما به عنوان فيلسوف طرفدار عدم خشونت هستيم " بيش از پيش بيانگر حقيقت جوهری انديشه ی فلسفی در زمينه ی سياست و اجتماع است. مبارزه با خشونت از مسائل اصلی و بنيادين گفتمان فلسفی است.»[12]

اما دوست دارم که در ادامه ی مطلب نيم نگاهی هم به رژيم حاکم بر کشور خودمان، جامعه ی ايرانی و همچنين جامعه ی دگرباشان ايرانی بياندازم؛ اينکه جامعه ی دگرباشان ايرانی تا چه اندازه ملهم و تاثيرپذير از ديدگاه حاکميت و جامعه بوده است؛ و اين مهم که خشونت ابزاری در اين بين تا چه ميزان مورد استفاده قرار گرفته يا خواهد گرفت و در مواجهه با چنين امری چه از دستان ما برخواهد آمد.

اينکه بخواهيم جامعه ی دگرباشان ايرانی را چون ساکنين اردوگاه های کار اجباری فرض کنيم و حاکميت جمهوری اسلامی را رژيمی توتاليتر بناميم، شايد در نگاه اول کمي غير عاقلانه به نظر برسد. اما با کمی تأمل در بطن ماجرا و درگير کردن نگاه غالب درون جامعه ی ايرانی در مقطع فعلی شايد بتوان شباهت های بسياری بين اين دو مقوله پيدا کرد. من منکر شباهت کامل اين دو مقوله هستم اما باور دارم که اگر جامعه ی دگرباشان ايرانی دست از تلاش بردارد، می توان انتظار داشت که با ادامه ی (دقت شود که منظور من در صورت ادامه ی اين روند است) بنيادگرايي ايدئولوژيکی تازه بنيادی که در حال شکل گيری در نظام سياسی جمهوری اسلامی است؛ شرايط به گونه ای رقم خواهد خورد که امکان فعاليت برای ما بسيار دشوار گردد. بنابراين تحليل واقع گرايانه و به موقع ماست که مي تواند ما را توانمند تر سازد. اينکه جامعه دگرباشان ايرانی در معرض انواع خشونت ها قرار گرفته و خواهد داشت، امری انکارناپذير است. قانون جمهوری اسلامی برای همجنس گرايان مجازات اعدام! را در نظر گرفته  و اين هشداری بس جدی برای هر همجنس گرای ايرانی است. بنابراين در بيان شباهتی نسبی با موارد ذکر شده در بالا با قاطعيت می توان گفت که در جمهوری اسلامی شخصيت حقوقی يک همجنس گرا نه تنها از اساس ناديده گرفته شده بلکه اساساً شخصيت قانونی برای او وجود نداشته است.

بنابراين گام اول در مبارزه ی حاکميت و گروهي از جامعه، برای از بين بردن فرديت يک همجنس گرا يا دگرباش برداشته شده است.

نکته ی جالبی که در شباهت نسبي بين قربانيان حکومت های توتاليتر و قربانيان دگرباش ايرانی می توان پيدا کرد، طرد بعضی از اين هر دو گروه توسط خانواده هايشان می باشد. شواهد و مدارک بسياری موجود است که بعضی از فراريان از اردوگاه ها از سوی خانواده های خويش و به دليل ترس از مجازات توسط حاکميت طرد می شدند. بدين سان طرد بعضي از دگرباشان از سوی خانواده های خود به هيچ وجه امرتازه ای نيست، و دليل آن هم ترس از داوری نادرست ( هرچند از نگاه چنين افرادی درست ) جامعه و اطرافيان می باشد. و اين زمانی است که شخصيت حقوقی يک شخص از بين رفته و يا اساساً به رسميت شناخته نشده باشد.

اما به نکته ی دوم که بسی مهم تر از ديگر موارد می باشد می رسيم. از بين بردن شخصيت اخلاقی در بين دگرباشان ايرانی که مهار آن تا حد زيادی در دستان خود ماست. اين که آينده ی جنبش ما به کجا خواهد رسيد و تا چه اندازه حاضريم که براي اعتلاي آن تلاش و کوشش نماييم، تا چه ميزان به اتحاد و به هم پيوستگی اين جنبش علاقه مند بوده و خواهان آن هستيم، همه از مصاديق شخصيت اخلاقی يک دگرباش می باشد. کثرت مشارکت کنندگان در يک امر، بويژه امری سياسی يکی از پيش شرط های اصلی در کنش سياسی است، اينکه دگرباشان تا چه حد درصدد پيوستن به اين جنبش می باشند که بی شک نيازمند آنان است از مصاديق بارز شخصيت اخلاقی يک دگرباش است. در زمانه ای که حکومت و حتی قشر وسيعي از جامعه که خود را آزاد انديش و روشن فکر می دانند، اما بدون کوچکترين اطلاعی از جنبش دگرباشان ايرانی، آن را متهم می سازند، ساکت ماندن و دم برنياوردن مصداق بارز از بين بردن شخصيت اخلاقی نمی باشد؟

در يک کلام مي توان گفت كه نگاه حاكميت نسبت به جنبش دگرباشان صد در صد توتاليتر بوده، و چنين ديدگاهي در سطح گسترده اي از جامعه و حتي كساني كه نام روشن فكر را يدك مي كشند وجود دارد، و اين هشداري بس جدي براي اين جنبش مي باشد، از اين رو جامعه ی دگرباش ايرانی نيازمند همکاری و پيوستن دگرباشان بدان است، بنابراين در برابر تلاش آگاهانه ی حاکميت در از بين بردن شخصيت اخلاقی دگرباشان از يک سو و تلاش نا آگاهانه ی قشر وسيعی از جامعه در راستای همين امر از سوی ديگر، اين ما دگرباشان هستيم که بايد در برابر اين نظام فکری بايستيم.

اما نکته ی پايانی که نقطه ی آخر تلاش حکومت های توتاليتر به نظر می رسد، همانا از بين بردن فرديت شخص است، اما با تمام مشکلات پيش روی جامعه ی دگرباش ايرانی با قاطعيت می گويم که تک تک دگرباشان ايراني از هويت متمايز و جداگانه ی خويش برخوردار بوده و اين از افتخارات ما به شمار مي آيد. اما برای حفظ و عدم تخريب آن از سوی فشار حاکميت و جامعه تنها چاره ايستادن در برابر ناملايمات و انديشه های ناروا و نادرست می باشد. جامعه ی دگرباش ايرانی يک جنبش تکثرگرايانه است که شايد به جرأت بتوان گفت در ميان تمامی گروه های فعال حقوق بشر ايران پلوراليست تر و صلح جويانه تر از جامعه ی دگرباشان ايرانی را سرغ نداشته باشيم. اين افتخار ماست و بی شک رويه ی اين جامعه خواهد بود.

بنابراين نام بردن از نظام و نگاه جامعه ی فعلی ايران به عنوان نظامی توتاليتر در برخورد با مبارزات دگرباشان ( هرچند در مورد جامعه مي توان آن را گونه اي از توتاليتاريسم اجتماعي يا ذهني دانست ) شايد خالی از اشکال و اشتباه نباشد، اما دور از ذهن نيز نمي باشد. در اين راستا اين نکته را نبايد فراموش کرد که برخورد هر دو اين گروه ها با مسئله ي دگرباشان برخوردهايي مملو از خشونت و تحقير است و بنابراين تلاش عمده ی ما بايد تغيير اين نوع ديدگاه ها، آن هم بوسيله ي برخوردهای مسالمت جويانه و ارزشي باشد. اين نکته را بايد همواره به ياد داشت که قربانيان خشونت خود می توانند از اولين کساني باشند که بر موج خشونت عليه ديگران سوار گردند. اما بايد دانست که آزادی و رسيدن به جامعه ای متعالی هيچگاه در پرتو خشونت به دست نخواهد آمد و خشونت ارمغانی جز خشونت بيشتر نخواهد داشت. سخن جين شارپ در اين مورد بسيار جالب توجه و تامل مي باشد، «به هر شکلی که به مبارزه ی خشونت آميز نگاه کنيم يک نکته هميشه به چشم می آيد. در صورت انتخاب خشونت به عنوان راه مبارزه پا به ميدانی نهاده ايم که ديکتاتورها در آن برتری دارند. ديکتاتورها هميشه خود را برای به کارگيری خشونت در مقياسی خارق العاده مجهز کرده اند.»[13]

 

منابع

1. از ديكتاتوري تا دموكراسي، چارچوبي نظري براي كسب آزادي، جين شارپ، ترجمه از : جادي، انجمن بدون مرز

2. انقلاب، هانا آرنت، ترجمه ي دكتر عزت الله فولادوند، انتشارات خوارزمي، 1381

3. توتاليتاريسم، هانا آرنت، ترجمه ي محسن ثلاثي، انتشارات ثالث، 1388 

4. مدرنيته، دموكراسي و روشن فكران، رامين جهانبگلو، نشر مركز، 1388

5. نشريه ي بخارا، شماره ي 58، زمستان 1385، ويژه نامه ي هانا آرنت، مقاله ي هانا آرنت، ب.پارخ، ترجمه ي دكتر عزت الله فولادوند، همچنين مقاله ي ايشان با عنوان «مفهوم شر در فلسفه ي هانا آرنت»

 

 


[1]  انقلاب، هانا آرنت، ص 12

[2]  نشریه ی بخارا، شماره ی 58، صص 13 و 14

[3]  نشريه ي بخارا، شماره ي 58، صص 15 ، 16

 [4] نشريه ي بخارا، شماره ي 58، صص 37 ، 38 ، 40

[5]  توتاليتاريسم، هانا آرنت، ص 75

[6]  انقلاب، هانا آرنت، ص 20

[7]  توتاليتاريسم، هانا آرنت ، صص 262 - 267

[8]  توتاليتاريسم، هانا آرنت ، صص 279

[9]  توتاليتاريسم، هانا آرنت ، 286 ، 287

[10]  پیشین، صص 288، 289

[11]  توتاليتاريسم، هانا آرنت، صص 289، 292، 293

[12]  مدرنيته، دموكراسي و روشن فكران، رامين جهانبگلو، ص 11

[13]  از ديكتاتوري تا دموكراسي، جين شارپ، صص 8 ، 9

 

مطالب ندا را همراه با اسم و آدرس ندا بازچاپ کنید.