|
Neda, Iranian Queer Magazine - info@nedamagazine.net |
سال سوم | شماره ی بیست و نه | جولای 2011 | شناسنامه و تماس | آرشیو ن د ا |
![]() |
|
|
آیا همجنسگرایان حق انتخابی دارند؟ نوشته رابرت اپشتین[1] مترجم: مهرداد راد
Matt و Sheila، یازده سال پیش با هم ازدواج کردهاند و در کنار هم زندگی خوبی دارند. Matt در مورد همسرش میگوید: "اون تموم عشق منه، من زندگیم رو با یه دنیا هم عوض نمیکنم". با این حال برخی ممکن است ادعا کنند زندگی Matt، بر پایه تصورات بنا شده است؛ چرا که وی احتمالاً نخواهد توانست به عنوان یک پدر و همسر، تماماً وقف خانواده باشد. چرا؟ چون Matt درگذشته یک همجنسگرا بوده است. طبق نظر "کارگروه ملی گیها و لزبینها"[2] و برخی متخصصان، همجنسگرایان، جهتگیری جنسی خود را انتخاب نمیکنند. اگر مرد یا زنی همجنسگرا به دنیا آمده باشد، برای همیشه همجنسگرا خواهد بود. از آنجا که Matt بخش اعظم دوران جوانی خود را (17 تا 24 سالگی) یک همجنسگرا بوده است، چنین گمان میرود که وی هنوز باید یک همجنسگرا باشد. به نظر میرسد Matt که از سوی یک جامعه هومومیزیک – جامعهای که از همجنسگرایان خوشش نمیآید و از آنها دوری میجوید – تحت فشار بوده، اکنون تنها سر خود را زیر برف مخفی کرده است. فعالین حقوق همجنسگرایان دستکم تا حدی از این نظریه استقبال خواهند کرد؛ چرا که نتایج تحقیقات حکایت از آن دارد که اگر مردم باور کنند جهتگیری جنسی امری تغییرناپذیر است، نسبت به همجنسگرایان احساس همدردی بیشتری خواهند داشت. افشاگری عمومی James McGreevey، که در یک کنفرانس مطبوعاتی در آگوست 2004 از سمت فرمانداری نیوجرسی کنارهگیری کرد، ظاهراً از این نقطهنظر حمایت میکند. وی در حالی که همسر زیبایش را در کنار خود داشت، افشا نمود که در شرف پیگرد قانونی از سوی یک مرد به اتهام آزار جنسی قرار دارد. این اعلام رسمی، به باور برخی مطرحکننده این است که او همیشه یک همجنسگرا بوده است و بدین شکل دو ازدواج قبلی وی و دو فرزند حاصل از این ازدواجها را، تا اندازهای بیاعتبار ساخت. آیا این دیدگاه درست است؟ یا حق به جانب محافظهکاران مذهبی است که ادعا میکنند همجنسگرایی مسئلهای کاملاً انتخابی است؟ غنای شواهد علمی در این زمینه، میتواند برای این پرسش پاسخی بیابد. مشخص شده است که اساساً جهتگیری جنسی، هرگز یک مسئله سیاه یا سفید نیست؛ بلکه بیشتر به شکل یک طیف بههمپیوسته است و ژنها و محیط، هر دو با هم، تعیین میکنند که فرد در نهایت سر از کدام دسته بر میآورد. سهم باورهای مذهبی[3] برای اغلب مردم دشوار است که به همجنسگرایی به طور خنثی و بیطرفانه بنگرند و علت عمده موضعگیری علیه آن، باورهای مذهبی است. بر اساس آموزههای کتاب لاویان[4]، همجنسگرایی – دستکم وقتی بین دو مرد انجام شود – ممنوع بوده و مجازات آن مرگ است. تا به امروز هزاران خطیب روحانی آمریکایی، همان احکام قدیمی مذهبی در باب منع همجنسگرایی را تکرار کردهاند که این امر، موجب تقویت احساس انزجار نسبت به همجنسگرایی در تمام لایههای اجتماع شده است. حتی تا دهه اخیر، تعصب علیه همجنسگرایی در مشاغل مرتبط با بهداشت روانی هم وجود داشت. در سالهای دهه 1970، اکثر درمانگران هنوز بر این باور بودند که همجنسگرایی، یک اختلال روانشناختی و شبیه یک بیماری است. در ویرایش سال 1968 دستورالعمل تشخیص و طبقه بندی اختلالات روانی[5] – که یک ابزار تشخیصی لازم برای درمانگران محسوب میشود – همجنسگرایی در بخش انحرافات جنسی و به عنوان نمونه یک انحراف جنسی آورده شده است که در آن علائق جنسی عمدتاً به چیزی غیراز جنس مخالف معطوف میشود. برای اولین بار، این خود همجنسگرایان بودند که ادعا کردند جهتگیری جنسی آنها پاتولوژیک نیست – طبیعی بود آنها از اینکه به چشم موجوداتی عجیبالخلقه به آنان نگریسته شود، خسته شده بودند. لحظه سرنوشتساز در 27 ژوئن 1969 پس از حمله پلیس به یک بار همجنسگرایان در Greenwich Village در نیویورک رقم خورد که به آشوب انجامید. جمعیت در اعتراض به تبعیض علیه همجنسگرایی و در دفاع از حقوق همجنسگرایان، تا پنج روز پس از آن به تجمع در محل ادامه دادند. این آشوب که امروز به نام شورش Stonewall معروف شده است (علت نامگذاری، وجود مسافرخانهای به همین نام بود که در نقطه کانون درگیریها قرار داشت)، محرک جنبشهای مدرن حقوق همجنسگرایان در آمریکا و نقطه آغاز تغییر به سمت مقبولیت فرهنگی بیشتر برای همجنسگرایی به شمار میآید. از روانپزشکان دانشگاه کلمبیا به نام Robert L. Spitzer بود که با پیشنهاد کمیته او، اصطلاح همجنسگرایی از تنها چهار سال بعد در سال 1973، کمیته نامگذاری انجمن روانپزشکی آمریکا[6] شروع به بازبینی و تجدیدنظر در مشخصههای اختصاصی تیرهای کرد که از همجنسگرایی در روانپزشکی وجود داشت. در رأس این حرکت، یکی ویرایش بعدی DSM حذف شد. با این حال، این پایان ماجرا نبود. بلافاصله پس از رأی هیئت رئیسه APA مبنی بر این تغییر، در یک رأیگیری از روانپزشکان، 37 درصد اظهار داشتند که با این تغییر مخالف هستند و برخی دیگر، APA را به قربانی کردن اصول علمی در خدمت حقوق مدنی متهم کردند – به این معنی که APA در برابر فشار خارجی تسلیم شده است. حقایقی که تغییر میکنند هنگامی که Matt Avery در دوران جوانی خود برای اولین بار فعالیت جنسی را شروع کرد، در مورد جهتگیری جنسی خود هیچ تردیدی نداشت. او در طی دوران دانشگاه در اوایل دهه 1980، در یک بار همجنسگرایان کار میکرد و با صدها شریک جنسی رابطه داشت. او همچنین یک بار، یک رابطه چهارساله را با یک مرد تجربه کرد. او خود را زنانه[7] میپنداشت. خودش اینطور به یاد میآورد: "من وزنم 140 پوند (5/63 کیلوگرم) بود، ناخنهام رو بلند میکردم، موهای بلوند بلندی داشتم که از پشت، دماسبی میبستم و یه گوشواره هم میانداختم. از اون مردهایی که نگاهها رو به خودم جلب میکردم". اما هنگامی که او 24 ساله بود، شریکش در بازگشت از تعطیلات آخر هفته، با خبرهایی باورنکردنی از مواضع قبلی خود عقب نشست و به او گفت که همجنسگرا بودن برای وی یک حقیقت نبوده است. وضعیت روحی Matt به شدت به هم ریخته بود. او میگوید: "همه زندگی من، با اون کسی که باهاش بودم تعریف میشد – هرکسی که برای پوشوندن اشتباههای خودم ازش استفاده میکردم". حتی پس از آنکه ارتباط جنسی آنها قطع شد، آنها همچنان دوست و همخانه باقی ماندند. Matt میگوید: "اما بعدش اون شروع کرد با یه زن قرار گذاشتن". این تغییر به منزله یک ضربه روحی دیگر بود، به خصوص آنکه در آن زمان Matt هنوز با مردان متعددی ارتباط داشت. او که به شدت پریشان ولی در عین حال کنجکاو شده بود، چنین به خاطر میآورد: "یه روز به این نتیجه رسیدم که شاید همجنسگرایی برای من هم یه حقیقت نباشه. پس با یه زن قرار گذاشتم که اتفاقاً خیلی هم خوب بود". ظرف مدت دو تا سه سال روابط او منحصراً به زنان محدود شد. جهتگیری جنسی او، بدون هیچ اقدام درمانی و بدون تأثیر گرفتن از گروههای مذهبی تغییر کرد. او میگوید طی این مدت، از حمایت دوستانش برخوردار بوده است که به وی کمک کردند با مسائل مختلف – از جمله مسائلی که به پدرش مربوط میشد – کنار بیاید. آنها به او کمک کردند بیاموزد چهطور با مردانه بودن[8] خود کنار بیاید. Matt به نقطهای رسید که حتی رؤیاهای جنسی وی با مردان، به کلی از بین رفت. با در نظر گرفتن این موضوع احتمالاً او از بسیاری از دگرجنسگرایان، دگرجنسگراتر[9] شده است. هرچند Matt این تغییر را بدون هیچگونه کمک حرفهای تجربه کرده است، برخی دیگر از همجنسگرایان – گاهی اوقات به خاطر فشارهای بسیار زیاد اجتماعی از سوی اعضای خانواده یا گروههای مذهبی – به دنبال درمانگران "اصلاحکننده"[10] هستند تا با کمک آنها دگرجنسگرا شوند. Floyd Godfrey – که خودش در گذشته همجنسگرا بوده است – به مدت شش سال است که با عنوان یک درمانگر اصلاحکننده در آریزونا کار میکند. مطب او با داشتن پنج متخصص بالینی، به طور میانگین هفتهای 30 تا 40 درمانجو دارد. بسیاری از آنان، مردانی هستند که تلاش میکنند بر تمایلات همجنسگرایانه خود غلبه کنند. Godfrey میگوید دلیل مراجعه آنها این است که آنها افسرده، مضطرب و ناراحت هستند: "آنها احساس میکنند غیرطبیعی هستند. آنها احساس نمیکنند که مثل یکی از مردم عادی هستند. زمانی که افراد حس کنند که با بقیه سازگار نیستند، این باعث افسردگی میشود". به گفته وی برخی از این افراد، مردان جوانی هستند که پدرانشان یا با آنها بدرفتاری میکردهاند یا نسبت به ایشان بیتوجه بودهاند. به عبارت دیگر "آنها هرگز امکان این را نداشتهاند که با پدرانشان باشند؛ یا گاهی اوقات، مادر خانواده بیش از اندازه حمایتگر یا سختگیر بوده است. به هرحال نتیجه نهایی، شکسته شدن ارتباط پدر-پسری است که به طور طبیعی در دوران کودکی شکل میگیرد". Godfrey ادعا میکند که این کمبود در رشد تربیتی کودک، ممکن است گاهی اوقات به تمایلات همجنسگرایانه بینجامد. اما بگذارید این سؤال واضح را – که آیا درمان مؤثر خواهد بود – برای لحظهای کنار بگذاریم و مسئلهای اساسیتر را در نظر بگیریم. چرا به این درمان "اصلاحکننده" گفته میشود؟ آیا این اصطلاح، این برداشت را به ذهن متبادر نمیکند که همجنسگرایی، به گونهای "ناصحیح" است و اینکه همجنسگرایان مثل ماشینهای لباسشویی خرابی هستند که نیاز به تعمیر دارند؟ به عبارت دیگر آیا این روش درمانی به نوعی در حکم ازنوساختن همان مدل قدیمی نیست که همجنسگرایی را یک بیماری میپنداشت؛ یعنی همان انگی که Spitzer و همکارانش 30 سال پیش، از روی آن برداشتند؟ به نظر میرسد همینطور است. آن طرز تفکر عمیقاً تثبیتشده، حتی بر نحوه صحبت کردن ما درباره همجنسگرایی نیز تأثیر گذاشته است. حتی اصطلاح شایع "رجحان جنسی"[11] نیز کاملاً صحیح نیست؛ چرا که از آن، چنین برداشت میشود که جهتگیری جنسی، امری کاملاً انتخابی است که – درست مانند ادعای Godfrey و دیگران، که همجنسگرایی را نتیجه تربیت ضعیف میدانند – در حال حاضر، شواهد علمی مستدلی به نفع آن وجود ندارد. هرچند این یک حقیقت است که برخی از همجنسگرایان، در حین رشد، روابط ضعیفی با پدران خود داشتهاند، اما نمیتوان با قاطعیت گفت که آیا این پدران، با راندن پسران خود، تمایلات همجنسگرایانه را در آنها القا کردهاند؛ یا برعکس، آیا این پدران از پسران خود که از آغاز خصوصیات زنانه داشتند، دوری میکردهاند. اما در مورد مؤثر بودن درمان اصلاحکننده – که عدهای، از آن تحت عنوان درمان جهتگیری جنسی دوباره[12] نام میبرند – باید گفت مطالعات اولیه، نظیر مطالعه کوچکی که در سال 2007 توسط دو روانشناس نیویورکی به نامهای Ariel Shidlo و Michael Schroeder منتشر شد، چنین نشان میدهد که درمانهایی نظیر این، به ندرت مؤثر است یا اثربخشی اندکی دارد. در یک مطالعه برجسته که در اکتبر 2003 در نشریه آرشیوهای رفتار جنسی[13] به چاپ رسید، Spitzer با 200 زن و مرد که زمانی خود را همجنسگرا میپنداشتند اما به مدت حداقل پنج سال به صورت دگرجنسگرا زندگی کرده بودند، مصاحبه کرد. اکثر شرکتکنندگان در این مطالعه، به شکلی تحت درمان جهتگیری جنسی دوباره قرار گرفته بودند. Spitzer علاوه بر آنکه میخواست مشخص کند که آیا این درمان حقیقتاً مؤثر بوده یا نه، قصد داشت بداند افراد تا چه اندازه قادرند به طور چشمگیر جهتگیری جنسی خود را تغییر دهند. او در کمال تعجب مشاهده کرد اکثر نمونهها نه تنها به مدت طولانی (بیش از 10 سال) به صورت دگرجنسگرا زندگی کرده بودند، بلکه همچنین ادعا کردند که تغییراتی همسو با دگرجنسگرایی، در زمینه جاذبه جنسی[14]، رؤیاپردازی جنسی[15] و میل جنسی[16] تجربه کردهاند. این تغییرات درهر دو جنس آشکار بود. با این حال، هرکسی که قصد تغییر جهتگیری جنسی خود را داشته باشد، الزاماً در این امر موفق نخواهد بود. ما چگونه قادر به درک این عوامل خواهیم شد؟ چرا بسیاری از افراد خواهان تغییر جهتگیری جنسی خود هستند؟ چرا برخی میتوانند؟ و چرا برخی دیگر ظاهراً از این کار ناتوان هستند؟ پیوستگی فرمان میراند[17] در بطن مجادلهها و مناقشهها بر سر همجنسگرایی، چیزهای بسیار کوچک دیگری نیز هستند یعنی رشتههای پروتئینی که ژنهای ما را میسازند[18]. دو موضوع ژنتیکی به درک ما از همجنسگرایی مربوط میشوند. اول اینکه آیا ژنها در جهتگیری جنسی افراد نقشی دارند؟ و دیگر اینکه اگر پاسخ به این سؤال مثبت است، آیا – همانطور که اکثر مردم باور دارند – ژنها حقیقتاً دو جهتگیری جنسی کاملاً مجزا (همجنسگرا و دگرجنسگرا) را به وجود میآورند یا اینکه جهتگیری جنسی به وجود آمده از ژنها، یک طیف به هم پیوسته است؟ چندین مطالعه مختلف نشان دادهاند که ژنها تا حدی در همجنسگرایی نقش دارند. هرچند از هیچ یک از مطالعات نمیتوان نتیجهگیری قطعی کرد، اما مطالعاتی که بر روی دوقلوهایی که باهم یا دورازهم بزرگ شدهاند، و نیز مطالعاتی که بر روی شجرهنامهها انجام شدهاند، چنین نشان میدهند که – دستکم در مورد مردان – هرقدر که فرد اشتراک ژنی بیشتری با یکی از بستگان همجنسگرای خود داشته باشد، احتمال بیشتری وجود دارد که آن فرد در آینده همجنسگرا شود. اما جالبتر ازاین، مسئله پیوستگی است. گاهی اوقات مثلاً در مورد رنگ چشمها، صفاتی که ژنها به وجود میآورند، مطلق هستند. اما بسیاری از صفاتی که توسط ژنها کد میشوند نظیر قد و دور سر، به شکل یک طیف بههمپیوسته هستند. هرچند اکثر مردم بر این باورند که همجنسگرا و دگرجنسگرا دو دسته کاملاً مجزا از هم هستند، شواهد محکمی بر خلاف این باور وجود دارد و این حقیقت، دارای معانی ضمنی باارزشی برای درک مجادلات و مناقشات بر سر همجنسگرایی است. از اواخر دهه 1940، یعنی زمانی که زیستشناسی به نام Alfred Kinsey گزارش مبسوط خود را درباره رفتار جنسی در آمریکا منتشر کرد، مشخص شده است که افراد، یکی از دوجمعیت مجزا از هم، یعنی همجنسگرایان یا دگرجنسگرایان را نمایندگی نمیکنند بلکه محیط زیست، در هریک از سطوح خود، در حقیقت یک طیف بههمپیوسته است. اخیراً در یک اعلام نظر رسمی از سوی APA، آکادمی طب اطفال آمریکا[19] و هشت نهاد ملی دیگر، این موضوع پذیرفته شده است که "جهتگیری جنسی در طول یک طیف بههمپیوسته اتفاق میافتد". به عبارت دیگر جاذبه جنسی، یک مقوله کاملاً سیاه یا سفید نیست و زدن برچسب همجنسگرا یا دگرجنسگرا روی یک فرد، تمام پیچیدگیها را حل نخواهد کرد. بنا به دلایل آشکار تکاملی، اکثر مردم قویاً به داشتن شرکای جنسی از جنس مخالف تمایل دارند زیرا حاصل چنین روابطی، به دنیا آمدن فرزندانی خواهد بود که میتوانند نسل بشر را ادامه دهند. ولی تعداد اندکی از افراد (بین 3 تا 7 درصد) به طور انحصاری به اعضای جنس موافق خود علاقه دارند و عده زیادی هم در وسط این طیف قرار دارند. اگر ژنهای یک فرد، او را نزدیک به یکی از دو سر آنچه من آن را طیف جهتگیری جنسی[20] مینامم، قرار دهند، او به احتمال قریب به یقین هرگز نخواهد توانست یک همجنسگرا باشد و برعکس، اگر ژنها همین فرد را در انتهای دیگر طیف قرار دهند، او به احتمال قریب به یقین هرگز نخواهد توانست یک دگرجنسگرا – یا دست کم یک دگرجنسگرای خوشحال – باشد. ولی اگر فردی در میانه این طیف قرار داشته باشد، محیط به عنوان یک عامل عمدهی تاثیرگذار خواهد بود؛ به ویژه اگر این فرد در سنین جوانی باشد. از آنجا که جامعه به شدت از زندگی به سبک دگرجنسگرایانه حمایت میکند، در اکثریت افراد، این تغییر به سمت دگرجنسگرایی خواهد بود. سرنوشت جهتگیری جنسی نهایی افراد، به طرز عجیبی شبیه پروسهای است که طی آن افراد چپ-دست یا راست-دست میشوند. بر خلاف آنچه تصور میشود، مطالعات علمی نشان دادهاند که ژنها نقش بسیار اندکی در چپ یا راست-دست بودن افراد ایفا میکنند؛ میزان وراثتپذیری[21] آن تنها حدود 32/0 است (این میزان برای قد 84/0 و برای دور سر 95/0 است). پس چرا بیش از 90 درصد جمعیت راست-دست هستند؟ این بار نیز دلیل آن، فشارهای فرهنگی است. تأثیرگذاریهای ظریف و نه چندان ظریف، کودکان را مجبور میکند که دست راست خود را ترجیح بدهند و آن انعطافپذیری که احتمالاً در سنین کودکی داشتهاند، با گذشت زمان از بین خواهد رفت. هرچند که آنها هنوز قادر به استفاده از دست چپ خود هستند، ولی راست-دست بودن آنها چنان تثبیت شده است که چپ-دست شدن، برای ایشان دشوار خواهد بود. مطالعات ابتدایی توسط روانشناسی به نام J. Michael Bailey از دانشگاه Northwestern، Michael King از کالج دانشگاهی لندن[22] و سایرین نشان میدهد که میزان وراثتپذیری همجنسگرایی، خیلی بیشتر از چپ-دست یا راست-دست بودن نیست (شاید بین 25/0 تا 5/0 برای مردان و اندکی کمتر برای زنان). این یافتهها، سؤال مهمی را مطرح میکنند: اینکه اگر افراد در جو فرهنگی کاملاً خنثی از نظر جهتگیری جنسی بزرگ میشدند، چه نوع جهتگیری جنسی را نشان میدادند؟ هرچند بعید به نظر میرسد که در آن صورت، نیمی از ما همجنسگرا میشدیم اما روشن است که در نبود فشارهای اجتماعی، نسبت بیشتری از جمعیت در قیاس با آنچه امروز شاهد آن هستیم، همجنسگرایی خود را بروز میدادند. انتخاب Matt مانند اکثر افرادی که جهتگیری جنسی خود را تغییر میدهند، Matt هم احتمالاً از ابتدا نزدیک به یک انتهای طیف جهتگیری جنسی نبوده است. غیرمنطقی است اگر بگوییم او دوباره به وضعیت طبیعی بازگشته است. با این حال، با حمایت قوی اجتماعی او توانسته است یک مسیر جدید برای زندگی خود انتخاب کند – امکانی که به سبب ژنهایش فراهم شده است؛ و با اطمینان نمیتوان گفت که این امر برای همه همجنسگرایان امکانپذیر خواهد بود. من گمان میکنم روزی تحقیقات زیست-روانشناختی[23] به ما این امکان را خواهد داد تا ارتباطات دقیق فیزیکی مربوط به جهتگیری جنسی را کشف کنیم. اما هیچ پیشرفت علمی قادر نخواهد بود مسائل اخلاقی و فلسفی مرتبط با تغییر جهتگیری جنسی (نظیر آنچه در مورد Matt اتفاق افتاد) را به طور کامل حل کند. آیا همجنسگرایان حق انتخابی دارند؟ به علت فشارهای بسیار زیادی که از اوان کودکی، ما را به سمت دگرجنسگرایی هل میدهند، منطقی به نظر میرسد چنین فرض کنیم که اکثر افرادی که در حال حاضر، تحت عنوان همجنسگرا زندگی میکنند، احتمالاً از ابتدا نزدیک به انتهای همجنسگرای طیف جهتگیری جنسی بودهاند. به عبارت دیگر، آنها احتمالاً تمایلات ژنتیکی قوی به سمت همجنسگرایی داشتهاند. حتی با وجود شواهد آشکار مبنی بر آنکه برخی از همجنسگرایان میتوانند جهتگیری جنسی خود را تغییر دهند، احتمالاً اکثریت آنان قادر به این کار نیستند. اگر شما در این قضیه تردید دارید – و با فرض اینکه شما فردی راست-دست هستید – تلاش کنید برای یک یا دو روز با دست چپ غذا بخورید و به خصوص از خوردن سوپ لذت ببرید!
[1]- Robert Epstein دکترای روانشناسی خود را در سال 1981 از دانشگاه هاروارد دریافت کرده است. وی دبیر بخش West Coast و سردبیر پیشین نشریه Psychology Today، پژوهشگر مهمان در دانشگاه کالیفرنیا، سان دیگو و مؤسس و مدیر بازنشسته مرکز مطالعات رفتاری کمبریج در Concord, Mass. است. او در حال حاضر مشغول نگارش کتابی با عنوان: Case Against Adolescence: Rediscovering the Adult in Every Teen است. [2] - National Gay and Lesbian Task Force [3] - Biblical Proportions [4]- Leviticus: کتاب سوم عهد عتیق – مترجم [5] - Diagnostic and Statistical Manual of Mental Disorders (DSM) [6] - American Psychiatric Association (APA) [7] - Feminine [8] - Masculinity [9] - Straighter [10] - Reparative [11] - Sexual Preference [12] - Reorientation Therapy [13] - Archives of Sexual Behavior [14] - Sexual Attraction [15] - Sexual Fantasy [16] - Sexual Desire [17] - Continuity Rules [18] - البته نویسنده در اینجا ظاهراً دچار اشتباه شده است؛ پروتئینها در حقیقت محصولات نهایی ژنها هستند و نه مواد سازنده آنها. ژنها در اصل توالیهای خاصی از زنجیره DNA هستند که از اسیدهای نوکئیک تشکیل شدهاند – مترجم [19] - American Academy of Pediatrics [20] - Sexual Orientation Continuum [21] - Heritability: تخمینی از نسبت تغییرپذیری صفت که به ژنها مربوط میشود؛ واریانس فنوتیپی که ناشی از توارث است – مترجم [22] - University College London [23] - Psychobiological
|
|
مطالب ندا را همراه با اسم و آدرس ندا بازچاپ کنید. |