Neda, Iranian Queer Magazine - info@nedamagazine.net

سال سوم | شماره ی بیست و نه | جولای 2011 | شناسنامه و تماس | آرشیو ن د ا

   Share on Facebook

آیا هم­جنس­گرایان حق انتخابی دارند؟

نوشته رابرت اپشتین[1]

مترجم: مهرداد راد

 

در یک صبح شنبه معمول تابستانی، Matt Avery و همسرش، Sheila (اسامی غیرواقعی است(، با دوپسر پنج و هشت ساله خود مشغول درست کردن و خوردن صبحانه هستند. اندکی بعد، آن­ها وسایل شنای خود را جمع می­کنند و برای سپری­کردن بعدازظهر آن روز در کنار دریاچه با اتومبیل عازم آن­جا می­شوند؛ چون Matt عقیده دارد: "تعطیلات آخر هفته یعنی بودن با خانواده".

Matt و Sheila، یازده سال پیش با هم ازدواج کرده­اند و در کنار هم زندگی خوبی دارند. Matt در مورد همسرش می­گوید: "اون تموم عشق منه، من زندگیم رو با یه دنیا هم عوض نمی­کنم".

با این حال برخی ممکن است ادعا کنند زندگی Matt، بر پایه تصورات بنا شده است؛ چرا که وی احتمالاً نخواهد توانست به عنوان یک پدر و همسر، تماماً وقف خانواده باشد. چرا؟ چون Matt درگذشته یک هم­جنس­گرا بوده است.

طبق نظر "کارگروه ملی گی­ها و لزبین­ها"[2] و برخی متخصصان، هم­جنس­گرایان، جهت­گیری جنسی خود را  انتخاب نمی­کنند. اگر مرد یا زنی هم­جنس­گرا به دنیا آمده باشد، برای همیشه هم­جنس­گرا خواهد بود. از آن­جا که Matt بخش اعظم دوران جوانی خود را (17 تا 24 سالگی) یک هم­جنس­گرا بوده است، چنین گمان می­رود که وی هنوز باید یک هم­جنس­گرا باشد. به نظر می­رسد Matt که از سوی یک جامعه هومومیزیک – جامعه­ای که از هم­جنس­گرایان خوشش نمی­آید و از آن­ها دوری می­جوید – تحت فشار بوده، اکنون تنها سر خود را زیر برف مخفی کرده است. فعالین حقوق هم­جنس­گرایان دست­کم تا حدی از این نظریه استقبال خواهند کرد؛ چرا که نتایج تحقیقات حکایت از آن دارد که اگر مردم باور کنند جهت­گیری جنسی امری تغییرناپذیر است، نسبت به هم­جنس­گرایان احساس همدردی بیش­تری خواهند داشت.

افشاگری عمومی James McGreevey، که در یک کنفرانس مطبوعاتی در آگوست 2004 از سمت فرمانداری نیوجرسی کناره­گیری کرد، ظاهراً از این نقطه­نظر حمایت می­کند. وی در حالی  که همسر زیبایش را در کنار خود داشت، افشا نمود که در شرف پیگرد قانونی از سوی یک مرد به اتهام آزار جنسی قرار دارد. این اعلام رسمی، به باور برخی مطرح­کننده این است که او همیشه یک هم­جنس­گرا بوده است و بدین شکل دو ازدواج قبلی وی و دو فرزند حاصل از این ازدواج­ها را، تا اندازه­ای بی­اعتبار ساخت.

آیا این دیدگاه درست است؟ یا حق به جانب محافظه­کاران مذهبی است که ادعا می­کنند هم­جنس­گرایی مسئله­ای کاملاً انتخابی است؟ غنای شواهد علمی در این زمینه، می­تواند برای این پرسش پاسخی بیابد. مشخص شده است که اساساً جهت­گیری جنسی، هرگز یک مسئله سیاه یا سفید نیست؛ بلکه بیش­تر به شکل یک طیف به­هم­پیوسته است و ژن­ها و محیط، هر دو با هم، تعیین می­کنند که فرد در نهایت سر از کدام دسته بر می­آورد.

سهم باورهای مذهبی[3]

برای اغلب مردم دشوار است که به هم­جنس­گرایی به طور خنثی و بی­طرفانه بنگرند و علت عمده موضع­گیری علیه آن، باورهای مذهبی است. بر اساس آموزه­های کتاب لاویان[4]، هم­جنس­گرایی – دست­کم وقتی بین دو مرد انجام شود – ممنوع بوده و مجازات آن مرگ است. تا به امروز هزاران خطیب روحانی آمریکایی، همان احکام قدیمی مذهبی در باب منع هم­جنس­گرایی را تکرار کرده­اند که این امر، موجب تقویت احساس انزجار نسبت به هم­جنس­گرایی در تمام لایه­های اجتماع شده است.

حتی تا دهه اخیر، تعصب علیه هم­جنس­گرایی در مشاغل مرتبط با بهداشت روانی هم وجود داشت. در سال­های دهه 1970، اکثر درمانگران هنوز بر این باور بودند که هم­جنس­گرایی، یک اختلال روان­شناختی و شبیه یک بیماری است. در ویرایش سال 1968 دستورالعمل تشخیص و طبقه بندی اختلالات روانی[5] – که یک ابزار تشخیصی لازم برای درمانگران محسوب می­شود – هم­جنس­گرایی در بخش انحرافات جنسی و به عنوان نمونه یک انحراف جنسی آورده شده است که در آن علائق جنسی عمدتاً به چیزی غیراز جنس مخالف معطوف می­شود.

برای اولین بار، این خود هم­جنس­گرایان بودند که ادعا کردند جهت­گیری جنسی آن­ها پاتولوژیک نیست – طبیعی بود آن­ها از این­که به چشم موجوداتی عجیب­الخلقه به آنان نگریسته شود، خسته شده بودند. لحظه سرنوشت­ساز در 27 ژوئن 1969 پس از حمله پلیس به یک بار هم­جنس­گرایان در Greenwich Village در نیویورک رقم خورد که به آشوب انجامید. جمعیت در اعتراض به تبعیض علیه هم­جنس­گرایی و در دفاع از حقوق هم­جنس­گرایان، تا پنج روز پس از آن به تجمع در محل ادامه دادند. این آشوب که امروز به نام شورش Stonewall معروف شده است (علت نام­گذاری، وجود مسافرخانه­ای به همین نام بود که در نقطه کانون درگیری­ها قرار داشت)، محرک جنبش­های مدرن حقوق هم­جنس­گرایان در آمریکا و نقطه آغاز تغییر به سمت مقبولیت فرهنگی بیش­تر برای هم­جنس­گرایی به شمار می­آید.

از روان­پزشکان دانشگاه کلمبیا به نام Robert L. Spitzer بود که با پیشنهاد کمیته او، اصطلاح هم­جنس­گرایی از تنها چهار سال بعد در سال 1973، کمیته نام­گذاری انجمن روان­پزشکی آمریکا[6] شروع به بازبینی و تجدیدنظر در مشخصه­های اختصاصی تیره­ای کرد که از هم­جنس­گرایی در روان­پزشکی وجود داشت. در رأس این حرکت، یکی ویرایش بعدی DSM حذف شد. با این حال، این پایان ماجرا نبود. بلافاصله پس از رأی هیئت رئیسه APA مبنی بر این تغییر، در یک رأی­گیری از روان­پزشکان، 37 درصد اظهار داشتند که با این تغییر مخالف هستند و برخی دیگر، APA را به قربانی کردن اصول علمی در خدمت حقوق مدنی متهم کردند – به این معنی که APA در برابر فشار خارجی تسلیم شده است.

حقایقی که تغییر می­کنند

هنگامی که Matt Avery در دوران جوانی خود برای اولین بار فعالیت جنسی را شروع کرد، در مورد جهت­گیری جنسی خود هیچ تردیدی نداشت. او در طی دوران دانشگاه در اوایل دهه 1980، در یک بار هم­جنس­گرایان کار می­کرد و با صدها شریک جنسی رابطه داشت. او همچنین یک بار، یک رابطه چهارساله را با یک مرد تجربه کرد. او خود را زنانه[7] می­پنداشت. خودش این­طور به یاد می­آورد: "من وزنم 140 پوند (5/63 کیلوگرم) بود، ناخن­هام رو بلند می­کردم، موهای بلوند بلندی داشتم که از پشت، دم­اسبی می­بستم و یه گوشواره هم می­انداختم. از اون مردهایی که نگاه­ها رو به خودم جلب می­کردم".

اما هنگامی که او 24 ساله بود، شریکش در بازگشت از تعطیلات آخر هفته، با خبرهایی باورنکردنی از مواضع قبلی خود عقب نشست و به او گفت که هم­جنس­گرا بودن برای وی یک حقیقت نبوده است. وضعیت روحی Matt به شدت به هم ریخته بود. او می­گوید: "همه زندگی من، با اون کسی که باهاش بودم تعریف می­شد – هرکسی که برای پوشوندن اشتباه­های خودم ازش استفاده می­کردم". حتی پس از آن­که ارتباط جنسی آن­ها قطع شد، آن­ها همچنان دوست و هم­خانه باقی ماندند. Matt می­گوید: "اما بعدش اون شروع کرد با یه زن قرار گذاشتن". این تغییر به منزله یک ضربه روحی دیگر بود، به خصوص آن­که در آن زمان Matt هنوز با مردان متعددی ارتباط داشت. او که به شدت پریشان ولی در عین حال کنجکاو شده بود، چنین به خاطر می­آورد: "یه روز به این نتیجه رسیدم که شاید هم­جنس­گرایی برای من هم یه حقیقت نباشه. پس با یه زن قرار گذاشتم که اتفاقاً خیلی هم خوب بود".

ظرف مدت دو تا سه سال روابط او منحصراً به زنان محدود شد. جهت­گیری جنسی او، بدون هیچ اقدام درمانی و بدون تأثیر گرفتن از گروه­های مذهبی تغییر کرد. او می­گوید طی این مدت، از حمایت دوستانش برخوردار بوده است که به وی کمک کردند با مسائل مختلف – از جمله مسائلی که به پدرش مربوط می­شد – کنار بیاید. آن­ها به او کمک کردند بیاموزد چه­طور با مردانه بودن[8] خود کنار بیاید. Matt به نقطه­ای رسید که حتی رؤیاهای جنسی وی با مردان، به کلی از بین رفت. با در نظر گرفتن این موضوع احتمالاً او از بسیاری از دگرجنس­گرایان،

دگرجنس­گراتر[9] شده است. هرچند Matt این تغییر را بدون هیچ­گونه کمک حرفه­ای تجربه کرده است، برخی دیگر از هم­جنس­گرایان – گاهی اوقات به خاطر فشارهای بسیار زیاد اجتماعی از سوی اعضای خانواده یا گروه­های مذهبی – به دنبال درمانگران "اصلاح­کننده"[10] هستند تا با کمک آن­ها دگرجنس­گرا شوند.

Floyd Godfrey – که خودش در گذشته هم­جنس­گرا بوده است – به مدت شش سال است که با عنوان یک درمانگر اصلاح­کننده در آریزونا کار می­کند. مطب او با داشتن پنج متخصص بالینی، به طور میانگین هفته­ای 30 تا 40 درمان­جو دارد. بسیاری از آنان، مردانی هستند که تلاش می­کنند بر تمایلات هم­جنس­گرایانه خود غلبه کنند. Godfrey می­گوید دلیل مراجعه آن­ها این است که آن­ها افسرده، مضطرب و ناراحت هستند: "آن­ها احساس می­کنند غیرطبیعی هستند. آن­ها احساس نمی­کنند که مثل یکی از مردم عادی هستند. زمانی که افراد حس کنند که با بقیه سازگار نیستند، این باعث افسردگی می­شود".

به گفته وی برخی از این افراد، مردان جوانی هستند که پدرانشان یا با آن­ها بدرفتاری می­کرده­اند یا نسبت به ایشان بی­توجه بوده­اند. به عبارت دیگر "آن­ها هرگز امکان این را نداشته­اند که با پدرانشان باشند؛ یا گاهی اوقات، مادر خانواده بیش از اندازه حمایت­گر یا سختگیر بوده است. به هرحال نتیجه نهایی، شکسته شدن ارتباط پدر-پسری است که به طور طبیعی در دوران کودکی شکل می­گیرد". Godfrey ادعا می­کند که این کمبود در رشد تربیتی کودک، ممکن است گاهی اوقات به تمایلات هم­جنس­گرایانه بینجامد.

اما بگذارید این سؤال واضح را – که آیا درمان مؤثر خواهد بود – برای لحظه­ای کنار بگذاریم و مسئله­ای اساسی­تر را در نظر بگیریم. چرا به این درمان "اصلاح­کننده" گفته می­شود؟ آیا این اصطلاح، این برداشت را به ذهن متبادر نمی­کند که هم­جنس­گرایی، به گونه­ای "ناصحیح" است و این­که هم­جنس­گرایان مثل ماشین­های لباسشویی خرابی هستند که نیاز به تعمیر دارند؟ به عبارت دیگر آیا این روش درمانی به نوعی در حکم ازنوساختن همان مدل قدیمی نیست که هم­جنس­گرایی را یک بیماری می­پنداشت؛ یعنی همان انگی که Spitzer و همکارانش 30 سال پیش، از روی آن برداشتند؟

به نظر می­رسد همین­طور است. آن طرز تفکر عمیقاً تثبیت­شده، حتی بر نحوه صحبت کردن ما درباره هم­جنس­گرایی نیز تأثیر گذاشته است. حتی اصطلاح شایع "رجحان جنسی"[11] نیز کاملاً صحیح نیست؛ چرا که از آن، چنین برداشت می­شود که جهت­گیری جنسی، امری کاملاً انتخابی است که – درست مانند ادعای Godfrey و دیگران، که هم­جنس­گرایی  را نتیجه تربیت ضعیف می­دانند – در حال حاضر، شواهد علمی مستدلی به نفع آن وجود ندارد. هرچند این یک حقیقت است که برخی از هم­جنس­گرایان، در حین رشد، روابط ضعیفی با پدران خود داشته­اند، اما نمی­توان با قاطعیت گفت که آیا این پدران، با راندن پسران خود، تمایلات هم­جنس­گرایانه را در آن­ها القا کرده­اند؛ یا برعکس، آیا این پدران از پسران خود که از آغاز خصوصیات زنانه داشتند، دوری می­کرده­اند.

 اما در مورد مؤثر بودن درمان اصلاح­کننده – که عده­ای، از آن تحت عنوان درمان جهت­گیری جنسی دوباره[12] نام می­برند – باید گفت مطالعات اولیه، نظیر مطالعه کوچکی که در سال 2007 توسط دو روان­شناس نیویورکی به نام­های Ariel Shidlo و Michael Schroeder منتشر شد، چنین نشان می­دهد که درمان­هایی نظیر این، به ندرت مؤثر است یا اثربخشی اندکی دارد.

در یک مطالعه برجسته که در اکتبر 2003 در نشریه آرشیوهای رفتار جنسی[13] به چاپ رسید، Spitzer با 200 زن و مرد که زمانی خود را هم­جنس­گرا می­پنداشتند اما به مدت حداقل پنج سال به صورت دگرجنس­گرا زندگی کرده بودند، مصاحبه کرد. اکثر شرکت­کنندگان در این مطالعه، به شکلی تحت درمان جهت­گیری جنسی دوباره قرار گرفته بودند. Spitzer علاوه بر آن­که می­خواست مشخص کند که آیا این درمان حقیقتاً مؤثر بوده یا نه، قصد داشت بداند افراد تا چه اندازه قادرند به طور چشمگیر جهت­گیری جنسی خود را تغییر دهند. او در کمال تعجب مشاهده کرد اکثر نمونه­ها نه تنها به مدت طولانی (بیش از 10 سال) به صورت دگرجنس­گرا زندگی کرده بودند، بلکه همچنین ادعا کردند که تغییراتی همسو با دگرجنس­گرایی، در زمینه جاذبه جنسی[14]، رؤیاپردازی جنسی[15] و میل جنسی[16] تجربه کرده­اند. این تغییرات درهر دو جنس آشکار بود.

با این حال، هرکسی که قصد تغییر جهت­گیری جنسی خود را داشته باشد، الزاماً در این امر موفق نخواهد بود. ما چگونه قادر به درک این عوامل خواهیم شد؟ چرا بسیاری از افراد خواهان تغییر جهت­گیری جنسی خود هستند؟ چرا برخی می­توانند؟ و چرا برخی دیگر ظاهراً از این کار ناتوان هستند؟

پیوستگی فرمان می­راند[17]

در بطن مجادله­ها و مناقشه­ها بر سر هم­جنس­گرایی، چیزهای بسیار کوچک دیگری نیز هستند یعنی رشته­های پروتئینی که ژن­های ما را می­سازند[18]. دو موضوع ژنتیکی به درک ما از هم­جنس­گرایی مربوط می­شوند. اول این­که آیا ژن­ها در جهت­گیری جنسی افراد نقشی دارند؟ و دیگر این­که اگر پاسخ به این سؤال مثبت است، آیا – همان­طور که اکثر مردم باور دارند – ژن­ها حقیقتاً دو جهت­گیری جنسی کاملاً مجزا (هم­جنس­گرا و دگرجنس­گرا) را به وجود می­آورند یا این­که جهت­گیری جنسی به وجود آمده از ژن­ها، یک طیف به هم پیوسته است؟

چندین مطالعه مختلف نشان داده­اند که ژن­ها تا حدی در هم­جنس­گرایی نقش دارند. هرچند از هیچ­ یک از مطالعات نمی­توان نتیجه­گیری قطعی کرد، اما مطالعاتی که بر روی دوقلوهایی که باهم یا دورازهم بزرگ شده­اند، و نیز مطالعاتی که بر روی شجره­نامه­ها انجام شده­اند، چنین نشان می­دهند که – دست­کم در مورد مردان

– هرقدر که فرد اشتراک ژنی بیش­تری با یکی از بستگان هم­جنس­گرای خود داشته باشد، احتمال بیش­تری وجود دارد که آن فرد در آینده هم­جنس­گرا شود. اما جالب­تر ازاین، مسئله پیوستگی است. گاهی اوقات مثلاً در مورد رنگ چشم­ها، صفاتی که ژن­ها به وجود می­آورند، مطلق هستند. اما بسیاری از صفاتی که توسط ژن­ها کد می­شوند نظیر قد و دور سر، به شکل یک طیف به­هم­پیوسته هستند. هرچند اکثر مردم بر این باورند که هم­جنس­گرا و دگرجنس­گرا دو دسته کاملاً مجزا از هم هستند، شواهد محکمی بر خلاف این باور وجود دارد و این حقیقت، دارای معانی ضمنی باارزشی برای درک مجادلات و مناقشات بر سر هم­جنس­گرایی است.

از اواخر دهه 1940، یعنی زمانی که زیست­شناسی به نام Alfred Kinsey گزارش مبسوط خود را درباره رفتار جنسی در آمریکا منتشر کرد، مشخص شده است که افراد، یکی از دوجمعیت مجزا از هم، یعنی هم­جنس­گرایان یا دگرجنس­گرایان را نمایندگی نمی­کنند بلکه محیط زیست، در هریک از سطوح خود، در حقیقت یک طیف به­هم­پیوسته است. اخیراً در یک اعلام نظر رسمی از سوی APA، آکادمی طب اطفال آمریکا[19] و هشت نهاد ملی دیگر، این موضوع پذیرفته شده است که "جهت­گیری جنسی در طول یک طیف به­هم­پیوسته اتفاق می­افتد". به عبارت دیگر جاذبه جنسی، یک مقوله کاملاً سیاه یا سفید نیست و زدن برچسب هم­جنس­گرا یا دگرجنس­گرا روی یک فرد، تمام پیچیدگی­ها را حل نخواهد کرد.

بنا به دلایل آشکار تکاملی، اکثر مردم قویاً به داشتن شرکای جنسی از جنس مخالف تمایل دارند زیرا حاصل چنین روابطی، به دنیا آمدن فرزندانی خواهد بود که می­توانند نسل بشر را ادامه دهند. ولی تعداد اندکی از افراد (بین 3 تا 7 درصد) به طور انحصاری به اعضای جنس موافق خود علاقه دارند و عده زیادی هم در وسط این طیف قرار دارند. اگر ژن­های یک فرد، او را نزدیک به یکی از دو سر آن­چه من آن را طیف جهت­گیری جنسی[20] می­نامم، قرار دهند، او به احتمال قریب به یقین هرگز نخواهد توانست یک هم­جنس­گرا باشد و برعکس، اگر ژن­ها همین فرد را در انتهای دیگر طیف قرار دهند، او به احتمال قریب به یقین هرگز نخواهد توانست یک دگرجنس­گرا – یا دست کم یک دگرجنس­گرای خوشحال – باشد. ولی اگر فردی در میانه این طیف قرار داشته باشد، محیط به عنوان یک عامل عمده­ی تاثیرگذار خواهد بود؛ به ویژه اگر این فرد در سنین جوانی باشد. از آن­جا که جامعه به شدت از زندگی به سبک دگرجنس­گرایانه حمایت می­کند، در اکثریت افراد، این تغییر به سمت دگرجنس­گرایی خواهد بود.

سرنوشت جهت­گیری جنسی نهایی افراد، به طرز عجیبی شبیه پروسه­ای است که طی آن افراد چپ-دست یا راست-دست می­شوند. بر خلاف آنچه تصور می­شود، مطالعات علمی نشان داده­اند که ژن­ها نقش بسیار اندکی در چپ یا راست-دست بودن افراد ایفا می­کنند؛ میزان وراثت­پذیری[21] آن تنها حدود 32/0 است (این میزان برای قد 84/0 و برای دور سر 95/0 است). پس چرا بیش از 90 درصد جمعیت راست-دست هستند؟ این بار نیز دلیل آن، فشارهای فرهنگی است.

تأثیرگذاری­های ظریف و نه­ چندان ظریف، کودکان را مجبور می­کند که دست راست خود را ترجیح بدهند و آن انعطاف­پذیری که احتمالاً در سنین کودکی داشته­اند، با گذشت زمان از بین خواهد رفت. هرچند که آن­ها هنوز قادر به استفاده از دست چپ خود هستند، ولی راست-دست بودن آن­ها چنان تثبیت شده است که چپ-دست شدن، برای ایشان دشوار خواهد بود.

مطالعات ابتدایی توسط روان­شناسی به نام J. Michael Bailey از دانشگاه Northwestern، Michael King از کالج دانشگاهی لندن[22] و سایرین نشان می­دهد که میزان وراثت­پذیری هم­جنس­گرایی، خیلی بیش­تر از چپ-دست یا راست-دست بودن نیست (شاید بین 25/0 تا 5/0 برای مردان و اندکی کم­تر برای زنان). این یافته­ها، سؤال مهمی را مطرح می­کنند: این­که اگر افراد در جو فرهنگی کاملاً خنثی از نظر جهت­گیری جنسی بزرگ می­شدند، چه نوع جهت­گیری جنسی را نشان می­دادند؟ هرچند بعید به نظر می­رسد که در آن صورت، نیمی از ما هم­جنس­گرا می­شدیم اما روشن است که در نبود فشارهای اجتماعی، نسبت بیش­تری از جمعیت در قیاس با آن­چه امروز شاهد آن هستیم، هم­جنس­گرایی خود را بروز می­دادند.

انتخاب Matt

مانند اکثر افرادی که جهت­گیری جنسی خود را تغییر می­دهند، Matt هم احتمالاً از ابتدا نزدیک به یک انتهای طیف جهت­گیری جنسی نبوده است. غیرمنطقی است اگر بگوییم او دوباره به وضعیت طبیعی بازگشته است. با این حال، با حمایت قوی اجتماعی او توانسته است یک مسیر جدید برای زندگی خود انتخاب کند – امکانی که به سبب ژن­هایش فراهم شده است؛ و با اطمینان نمی­توان گفت که این امر برای همه هم­جنس­گرایان امکان­پذیر خواهد بود. من گمان می­کنم روزی تحقیقات زیست-روان­شناختی[23] به  ما این امکان را خواهد داد تا ارتباطات دقیق فیزیکی مربوط به جهت­گیری جنسی را کشف کنیم. اما هیچ پیشرفت علمی قادر نخواهد بود مسائل اخلاقی و فلسفی مرتبط با تغییر جهت­گیری جنسی (نظیر آنچه در مورد Matt اتفاق افتاد) را به طور کامل حل کند.

آیا هم­جنس­گرایان حق انتخابی دارند؟ به علت فشارهای بسیار زیادی که از اوان کودکی، ما را به سمت دگرجنس­گرایی هل می­دهند، منطقی به نظر می­رسد چنین فرض کنیم که اکثر افرادی که در حال حاضر، تحت عنوان هم­جنس­گرا زندگی می­کنند، احتمالاً از ابتدا نزدیک به انتهای هم­جنس­گرای طیف جهت­گیری جنسی بوده­اند. به عبارت دیگر، آن­ها احتمالاً تمایلات ژنتیکی قوی به سمت هم­جنس­گرایی داشته­اند. حتی با وجود شواهد آشکار مبنی بر آن­که برخی از هم­جنس­گرایان می­توانند جهت­گیری جنسی خود را تغییر دهند، احتمالاً اکثریت آنان قادر به این کار نیستند. اگر شما در این قضیه تردید دارید – و با فرض این­که شما فردی راست-دست هستید – تلاش کنید برای یک یا دو روز با دست چپ غذا بخورید و به خصوص از خوردن سوپ لذت ببرید!


[1]- Robert Epstein دکترای روان­شناسی خود را در سال 1981 از دانشگاه هاروارد دریافت کرده است. وی دبیر بخش West Coast و سردبیر پیشین نشریه Psychology Today، پژوهشگر مهمان در دانشگاه کالیفرنیا، سان دیگو و مؤسس و مدیر بازنشسته مرکز مطالعات رفتاری کمبریج در Concord, Mass. است. او در حال حاضر مشغول نگارش کتابی با عنوان: Case Against Adolescence: Rediscovering the Adult in Every Teen است.

[2] - National Gay and Lesbian Task Force

[3] - Biblical Proportions

[4]- Leviticus: کتاب سوم عهد عتیق – مترجم

[5] - Diagnostic and Statistical Manual of Mental Disorders (DSM)

[6] - American Psychiatric Association (APA)

[7] - Feminine

[8] - Masculinity

[9] - Straighter

[10] - Reparative

[11] - Sexual Preference

[12] - Reorientation Therapy

[13] - Archives of Sexual Behavior

[14] - Sexual Attraction

[15] - Sexual Fantasy

[16] - Sexual Desire

[17] - Continuity Rules

[18]  - البته نویسنده در این­جا ظاهراً دچار اشتباه شده است؛ پروتئین­ها در حقیقت محصولات نهایی ژن­ها هستند و نه مواد سازنده آن­ها. ژن­ها در اصل توالی­های خاصی از زنجیره DNA هستند که از اسیدهای نوکئیک تشکیل شده­اند – مترجم

[19] - American Academy of Pediatrics

[20] - Sexual Orientation Continuum

[21] - Heritability: تخمینی از نسبت تغییرپذیری صفت که به ژن­ها مربوط می­شود؛ واریانس فنوتیپی که ناشی از توارث است – مترجم

[22] - University College London

[23] - Psychobiological

 

مطالب ندا را همراه با اسم و آدرس ندا بازچاپ کنید.