Neda, Iranian Queer Magazine - info@nedamagazine.net

سال سوم | شماره ی سی ام| اوت 2011 | شناسنامه و تماس | آرشیو ن د ا

سقراط و تبيين مفهوم فرهنگ همجنس گرايي

« تاملي ديگر در رساله ي مهماني ( عشق ) افلاطون »

كوهيار نيك پندار

 

بدون شك، يكي از تاثيرگذارترين شخصيت ها بر فلسفه ي مدرن و انديشه ي « عقل گرايي انتقادي »، سقراط مي باشد. فيلسوفي كه پيش از ميلاد مي زيست، اما دامنه ي انديشه هايش بنيان گذار يكي از پيشرفته ترين نظريه ها در فلسفه ي سياسي و علمي دنياي امروز گشته است. كارل ريموند پوپر فيلسوف برجسته ي علمي در شرح وتفسير نظريه ي علمي و معروف خويش « عقلانيت انتقادي » اين چنين بيان مي دارد :

سقراط در دفاعيه ي معروف خود مي گويد : « مي دانم كه هيچ نمي دانم، اما سروش معبد دلفي مرا خردمندترين مردمان قلمداد كرده است. » و پس از لختي تفكر، سقراط راه حل زير را مي يابد :

« به ناداني ام آگاهم. شايد اين آگاهي به حدود تنگ من است كه مرا اندكي خردمندتر از ديگران مي گرداند، كه حتي نمي دانند كه هيچ نمي دانند. »[1]

آري از همين روست كه مكتب سقراط را مكتب تواضع و فروتني مي نامند. شخصي كه ازخردمندترين مردمان روزگار خويش بود، اما هميشه اصرار داشت كه هيچ چيز نمي داند. كسي كه با نقد علمي و روش جدلي خويش به آشكار ساختن تناقضات موجود در نظريات آنان كه خويش را دانا و فيلسوف مي ناميدند، همت گمارد و بهاي آن را نيز پرداخت. به يقين همگي ما داستان محاكمه ي سقراط و اعدام او توسط نوشيدن جام شوكران را شنيده و يا خوانده ايم. اما آيا به راستي تا چه ميزان بدان دقت كرده ايم؟

آيا دليل كشته شدن سقراط تنها همان ادعاهايي است كه در متن رساله ي آپولوژي ( دفاعيه ) اثر افلاطون آمده، مي باشد؟ به راستي كه چنين نيست. و بر اين ادعا دلايل فراواني هست، كه در ادامه ي مطلب خواهد آمد.

با تامل در متن رساله ي آپولوژي و همچنين رساله ي مهماني، مي توان دلايل ديگري را براي اين امر جست. با خواندن اين رساله ها به راحتي مي توان دريافت كه سقراط همجنس گرا بوده و به ابراز اين امر، البته تا آنجا كه مي توانسته پرداخته و حتي همجنس گرا بودن را موهبتي بس بزرگ از جانب خداوند مي دانسته است. او تا بدانجا به اهميت اين قضيه باور داشته است كه همجنس گرايي را نيروي اوليه اي در جهت كمال و پله اي در امتداد بارور ساختن ارزش هاي انساني در مسير رشد و تعالي اخلاقي انسان ها و درك زيبايي اصلي مي داند.

براي تمامي همجنس گرايان دنيا اين افتخاري بس بزرگ و عظيم است كه سقراط قرن ها پيش از ميلاد مسيح همجنس گرايي را نه تنها به عنوان سرشتي طبيعي و شايسته و نوعي از انديشه ي بشر مي دانست، بلكه او همجنس گرايي را به مثابه يك فرهنگ مي نگريست و تلاشي بسيار در جهت تبيين مفهوم فرهنگي و ارزشي همجنس گرايي در جامعه ي خويش انجام داد كه به نظر من يكي از دلايل اساسي مرگ او توسط آتنيان، همين امر بوده است.

در اين كه سقراط همجنس گرا بوده است شكي نيست. او بيشتر وقت خويش را به گفتگو و همنشيني با جوانان برجسته ي شهر كه هم از حيث رخسار بسيار زيبارو بوده و هم از حيث دانش و فضل از جوانان برتر آتن بودند مي گذراند. اين جوانان كه در حكم شاگردان او بودند، آن مقدار استطاعت مالي داشتند كه فارغ از كسب معاش، همراه سقراط بگردند و به بحث و گفتگو با او بپردازند.، و اغلب از خانواده هايي سرشناس و پرنفوذ بودند. او چنان با دانش وكلام ساده و بي آلايش اش در دل اين جوانان رخنه كرده بود، كه او را همچون معشوقي آسماني ستايش مي كردند و حتي گاهي بر سر همنشيني و نشستن در كنار او به هم حسادت مي ورزيدند.

در سرتاسر رساله ي مهماني اشاراتي شده است كه خود سقراط از روي تفريح و شوخي گاها به اين حسادت ها دامن مي زده است. بر اساس همين نوشته ها او معشوقه هايي از شاگردان خويش داشته، اما هيچ گاه پاي از حريم ادب و نزاكت بيرون نگذاشته است. به عنوان مثال نمونه هايي را ذكر خواهم كرد.

روزي آريستودوموس كه رساله ي مهماني از زبان او نقل شده است در خيابان به سقراط بر مي خورد و بر خلاف هميشه كه سقراط را بدون كفش در خيابان ديده بود، اين بار او را بسيار آراسته و در حال خروج از گرمابه مي يابد و هنگامي كه دليل آن را جويا مي شود، سقراط در جواب وي اينچنين پاسخ مي دهد :

« به ميهماني شام به خانه ي آگاثون ( از شاگردان سقراط، كه سقراط وي را بسيار دوست مي داشت و به او عشق مي ورزيد) مي روم. ديروز در اثناي جشن از بيم ازدحام مردم از دستش گريختم و وعده دادم امشب بروم و بدان جهت خود را آراسته و زيبا ساخته ام كه به نزد زيبايي مي روم.‹‹ آگاثون در زبان يوناني به معناي زيبايي است و سقراط با اينگونه بيان كردن جمله اش قصد ايجاد ايهام داشته است.»[2]

در طي مراسم شام، هنگامي كه آگاثون و سقراط شروع به مباحثه مي كنند، فايدروس ( از ديگر شاگردان سقراط ) به او متذكر مي شود كه اگر بخواهد به اين بحث با سقراط ادامه دهد، سقراط از پرسيدن و پاسخ  گفتن باز نخواهد ايستاد، خصوصا اگر حريفش ( منظور خود آگاثون است ) جواني خوبرو باشد.[3]

در جايي ديگر نيز از زبان آلكيبيادس ديگر شاگرد مورد علاقه ي سقراط كه بسيار زيبا و خوش اندام بوده است مي خوانيم :

« هميشه چنين است، آن جا كه سقراط حاضر باشد جز او هيچ كس نمي تواند از خوبرويان دل ببرد. اكنون همه ي اين نيرنگ ها را بكار مي زند تا آگاثون را در كنار خود بنشاند. »[4]

و هم او در همان مهماني پس از اينكه مي بيند كه سقراط در پهلوي آگاثون نشسته است خطاب به او مي گويد :

« چرا باز نقشه ي خود را چنان كشيده اي كه در كنار آنكه از همه زيباتر است جابگيري. »[5]

خود او نيز اين چنين مي گويد : « بارها گفته ام جز عشق هنري ندارم. »[6]

و همچنين خطابه هايي كه خود سقراط در تحسين همجنس گرايي كه در ادامه خواهد آمد همگي دليل بر همجنس گرايي وي مي باشد.

اما به محاكمه ي سقراط باز مي گرديم. با مطالعه ي رساله ي آپولوژي در مي يابيم، اتهاماتي كه دشمنان سقراط بدو منتسب ساختند عبارت اند از :

« سقراط برخلاف دين عمل مي كند زيرا جوانان را فاسد مي سازد و منكر خدايان شهر است و خداياياني ديگر، يعني خداياني دايموني، به جاي آنان مي گذارد. »[7]

سقراط مدعي بود هرگاه كه مي خواهد دست به كاري نادرست بزند ندايي دروني از يك دايمون ( آميزه اي از يك خدا و موجود فاني )، به او هشدار مي دهد، اما هيچگاه او را به كاري ترغيب نمي كند، و آتنيان نيز اين را دليل بر بي ديني سقراط دانستند. ديگر اتهامي كه به نظر من از مهمترين دلايل اعدام سقراط مي باشد، تهمت فاسد ساختن جوانان است. با اينكه اين مطلب در رساله ي آپولوژي و ديگر رساله هاي افلاطون مطرح گرديده، اما هميشه در حاله اي از ابهام قرار گرفته است. خود افلاطون در آپولوژي و از زبان سقراط اين اتهام را اينگونه بيان و بدان جواب مي دهد :

« جواناني كه فراغتي بيش از ديگران دارند، يعني فرزندان خانواده هاي توانگر، از پژوهشي كه من درباره ي آدميان در پيش گرفته ام لذت مي برند و به دنبالم مي آيند و بيشتر آنان از من تقليد مي كنند و به آزمايش اشخاص مي پردازند و گمان مي كنم كسان بسياري را مي يابند كه مي پندارند بسي چيزها مي دانند در حالي كه هيچ نمي دانند. ولي آنان كه در معرض آزمايش قرار مي گيرند، به جاي اينكه به ناداني خود پي ببرند بر من خشمگين مي گردند و مي گويند سقراط مردي بي وجدان است و جوانان را گمراه مي سازد.»[8]

و در ادامه و در اثبات بي گناهي خويش و ناروا بودن چنين اتهامي اينگونه از خود دفاع مي كند :

« اثبات درستي اين سخن ( بي گناهي خويش )، آسان است. اگر من جوانان را فاسد ساخته بودم، گروهي كه به سن بلوغ رسيده اند، در مي يافتند كه من آنان را در آغاز جواني گمراه نموده ام و از اين رو بر من اقامه ي دعوي مي كردند. اگر خود آنان نمي خواستند چنين كنند لااقل پدر يا برادر يا كسي ديگر از خويشانشان از من به دادگاه شكايت مي برد.»[9]

آيا رسوا ساختن مدعيان دانايي مي تواند دليلي بر فساد جوانان باشد؟ آن هم در آتن كه بحث و جدل رونقي بيش از حد معمول خويش داشته است. بي شك آن افراد نادان كه ناداني شان برملا گشته از سقراط و شاگردانش كينه به دل مي گرفتند، اما به نظر من هيچگاه نمي توانستند، به اين دليل به دادگاه شكايت برند. گويا افلاطون نمي توانسته و يا تمايلي به بيان اتهام اصلي كه آتنيان به سقراط نسبت داده بودند، در رساله ي آپولوژي نداشته است. اينكه سقراط جوانان آتن را به فساد مي كشانده است. حال، يا شرايط بعد از مرگ سقراط اين مجال را بدو نداده، و يا اينكه خود او ميلي به مطرح كردن آن مورد به عنوان تهمت را نداشته است. اما بنا به دلايلي كه مطرح خواهم ساخت مي بينيم كه منظور اصلي از به فساد كشيده شدن جوانان توسط سقراط، همان تلاش وي در جهت تبيين و تفسير مفهوم فرهنگ همجنس گرايي مي باشد. براي اثبات اين امر دو دليل عمده را مي توان مطرح ساخت :

1. آيا اين روشي كه سقراط در نشان دادن تناقضات موجود در نظريه ي افراد ارائه مي كرد، مختص جوانان بوده است؟ مسلما اينگونه نيست. اين شيوه از انتقاد علمي و ديالكتيكي را هر شخصي چه پير و چه جوان مي تواند به كار ببندد، بنابراين نمي توان آن را دليلي دانست كه صرفا جوانان را فاسد خواهد ساخت، چه اگر باور بداريم كه اين امر باعث چنين نتيجه اي مي شود، چرا به افراد مسني كه از اين روش جدلي استفاده مي كرده اند نتوان نسبت فاسد داد، در حاليكه در متن دفاعيه تنها به جوانان اشاره رفته است؟ و ديگر اينكه سقراط خود در رد اين اتهام چنين پاسخ مي دهد، كه اگر من جوانان را اغفال كرده بودم عده اي از ايشان كه به سن بلوغ مي رسند مي توانستند عليه من به دادگاه شكايت برند. بنابراين آتنيان مسلئه را حتي به كساني كه هنوز به سن بلوغ نرسيده اند گسترش داده اند، آيا بنابر ادعاي افلاطون هنوز هم مي توان تنها دليل فساد اين افراد از ديدگاه آتنيان را روش انتقادي سقراط دانست؟ مگر كودكان و كساني هم كه هنوز به سن بلوغ نرسيده اند مي توانستند كه از فلاسفه و سوفيست هاي زبردست آتن ايراد بگيرند؟

پس پي مي بريم كه اساس اتهام فاسد ساختن جوانان، تنها مربوط به روش انتقادي سقراط نبوده، بلكه بيشتر به خاطر اهميتي است كه سقراط به همجنس گرايي مي داده است، و آشفتگي آتنيان آن هم تا بدين حد، ناشي از هراسي بوده است كه از مطرح ساختن همجنس گرايي به عنوان يك شيوه ي ديگر از زندگي و معرفي آن به عنوان يك فرهنگ متعالي از جانب دانشمندي برجسته هم چون سقراط داشته اند. 

2. چرا آتنيان كه هميشه احترام به علم و دانش و فلاسفه و دانشمندان را افتخار خويش مي دانسته اند، تا بدين جايگاه رسيدند كه سقراط را محاكمه و اعدام نمايند؟ در طي رساله ي آپولوژي همواره شاهد اين امر هستيم كه سقراط آتنيان را مورد خطاب خويش قرار مي دهد، تا آنجا كه بعد از صدور حكم اعدام خويش توسط دادگاه رو به آتنيان كرده و مي گويد :

« آتنيان، با اين ناشكيبايي نام نيك خود را به باد داديد و بدخواهان را گستاخ ساختيد. زيرا از اين پس عيب جويان به سرزنش شما برخواهند خاست و خواهند گفت مرد دانايي چون سقراط را كشتيد. هرچند من از دانايي بهره اي ندارم، بدگويان شما خلاف اين را ادعا خواهند كرد و حال آنكه اگر اندكي درنگ كرده بوديد، مقصود شما حاصل مي شد. زيرا مي بينيد كه من پيرم و پاي بر لب گور دارم.»[10]

و به راستي آيا تنها دليل اين ناشكيبايي آتنيان همان هاست كه افلاطون در آپولوژي بيان مي دارد؟ به نظر من اينگونه نيست. آتنيان، ناشكيبا گشتند چون دريافته بودند كه اگر سقراط زنده بماند، با دانش خويش تمامي آن دلايل و اتهامات در رد اين شيوه از زندگي كردن را نقش بر آب خواهد ساخت، همانطور كه كرد. و از همين روست كه آنوتوس از ديگر شاكيان سقراط چنين پيشنهاد مي كند :

«يا نمي بايست سقراط را به دادگاه بخوانيد و محاكمه كنيد، يا اكنون كه كرده ايد بايد راي به كشتنش دهيد، چه اگر آزادش كنيد فرزندان شما بيش از پيش سر در پي او خواهند نهاد و كاملا فاسد خواهند شد.»[11]

بنابراين شاهد اين هستيم كه دشمنان سقراط شرايط را به گونه اي عليه او آلوده كردند و چنان ذهن هاي مردم را فريفتند، كه بسياري از ايشان سقراط را چون كسي مي پنداشتند كه اگر زنده بماند، حتي اگر براي مدتي كوتاه، تمامي جوانان را به فساد خواهد كشانيد، آيا تنها ابراز روشي در جهت انتقاد از ديگران مي تواند چنين شرايطي را عليه كسي بوجود آورد؟

سقراط دانش و فرهنگي را پايه ريزي كرد كه در آن شيوه هاي متفاوت و گوناگون زندگي پذيرفته مي شد، و به راستي نشان داد كه عشق به همجنس خويش نه تنها مي تواند پاك و بي آلايش باشد، بلكه مي تواند موجب كمال و شكوفايي استعدادهاي انساني نيز باشد، و به نظر من همين مطلب از عمده ترين دلايل محاكمه او مي باشد.

در اينجا مي خواهم به رئوس مطالب بيان شده در رساله ي مهماني افلاطون بپردازم، كه در آن سقراط و شاگردانش به ستايش از عشق به همجنس خويش و شرايط و چگونگي آن پرداخته اند. توصيه ي جدي من به ساير دوستان همجنس گرا مطالعه ي دقيق اين رساله است، كه اگر در مورد آن اغراق ننمايم مي توان آن را مانيفست همجنس گرايي ناميد. هرچند كه در انتهاي مطلب، نتيجه گيري سقراط جنبه اي ايده آليستي به خود مي گيرد كه به نظر من، چندان مناسب بحث ما نيست. و براي رعايت اختصار در كلام تنها به گزيده اي از مطالب كه از ديدگاه من اهميت بيشتري داشته اند، اشاره رفته است. دوستان براي آشنايي بيشتر با موضوع مي توانند به رساله ي مهماني در جلد اول دوره ي آثار افلاطون مراجعه كنند.

پس از رسيدن سقراط به خانه ي آگاثون، و صرف شام، دوستان و حاضران در مجلس، پيشنهاد گفتن خطابه هايي در ستايش اروس ( خداي عشق )، كه كمتر مورد توجه قرار گرفته است را مي دهند. پس از شروع بحث پي مي بريم كه منظور شاگردان سقراط از عشق، عشق مردان به يكديگر است، و مجلس ايشان، محفلي سري است زيرا هنگامي كه افرادي غريبه وارد مي شوند به بحث خاتمه داده مي شود.

پارمنيدس دومين كسي است كه خطابه ي خويش را آغاز مي كند، او مدعي مي شود كه « براي هيچ جواني نعمتي برتر از آن نيست كه معشوق مردي شريف و پرهيزگار باشد و براي مرد نيز نعمتي والاتر از معشوق پاكدامن نيست.» سپس در طي خطابه ي خويش به دو اصل اساسي كه در چنين عشقي، يعني عشق مردان به يكديگر همواره بايد در نظر داشت اشاره مي كند :

1. شرم از كار ننگين ( مقصود پارمنيدس از اين اصل، شريف بودن و اخلاق مند بودن فرد در زندگي است، نه چيز ديگر، به عنوان مثال او، بي وفايي عاشق و معشوق را كاري ننگين مي داند و در مقابل آن فدا كردن جان خويش در راه معشوق را امري شريف مي داند. )

2. تلاش براي رسيدن به آنچه زيبا و شايسته است.

پس از پارمنيدس اين پاوسانياس ( كه در همين رساله اشاره شده است كه با آگاثون رابطه ي عاشقانه دارد )، است كه رشته ي كلام را در دست مي گيرد، به نظر او دو نوع اروس وجود دارد. يك اروس آسماني و يك اروس زميني. اروس زميني در دل كساني مي نشيند كه از مردان، تنها به فكر كام جويي هستند و تنها دليل شان از اين امر شهوت راني است، و اروس آسماني در دل كساني مي نشيند كه به راستي شيفته ي پسرانند و تنها به پسران دل مي بندند، ودستخوش هوي و هوس نمي گردند. اينان به كودكان دل نمي بندند، بلكه به جواناني روي مي آورند كه آثار خردمندي در سيمايشان نمايان گرديده، واين هنگامي است كه رخسارشان به ريش آراسته شود. كسي كه با جواني در اين مرحله عشق ورزد آماده است همه ي عمر در كنار او بسر برد. به عقيده ي او هيچكدام از اعمال انسان به خودي خود زشت و زيبا نيست، زشتي و زيبايي هر كار بسته به اين است كه آن را چگونه انجام بدهيم. اگر كاري را به نحو درست و زيبا انجام دهيم خود آن نيز زيبا خواهد بود و در غير اينصورت زشت. عشق ورزيدن نيز از اين قاعده بيرون نيست.[12]

مسلما از مفهوم كلام پاوسانياس مي توان برداشت هاي بسياري كرد كه در بعضي موارد شايد حكم او درست نباشد و در يك نگاه، بسيار كلي به نظر برسد، اما در مقوله ي عشق مي توان حرف او را درست دانست. مثلا عشق به مردان به خودي خود زشت يا زيبا نيست، اما اين ما هستيم كه با چگونگي چنين رابطه اي مي توانيم آن را زشت و يا زيبا نشان دهيم. خود او در اين مورد چنين مي گويد:

« عاشقان فرومايه، عشق ورزي با پسران را چنان بد نام ساخته اند كه امروز بعضي كسان تسليم شدن در برابر عاشق را ننگ مي شمارند. »

پس از اينكه نوبت به سخنراني اروكسيماخوس مي رسد، او كه پزشك است قضيه را از ديدگاه خويش اينگونه بيان مي كند:

« اينكه گفته شد اروس بر دو نوع است به عقيده ي من سخني است درست. ولي من در پرتو دانش پزشكي در يافته ام كه نيروي آن تنها اين نيست كه روح آدميان را به سوي زيبايي سوق دهد بلكه در چيزهاي ديگر مانند تن هاي جانوران و گياهان و حتي مي خواهم بگويم در همه ي كائنات اثر اروس نمايان است. تن، هر دو نوع اروس را در خود نهفته دارد. چنانكه مي دانيد ميان تن سالم و تن بيمار فرق است و آن دو همانند يكديگر نيستند. دو چيز كه همانند يكديگر نباشند خواهش ها و عشق هايشان نيز همانند يكديگر نمي تواند بود. بنابراين اروسي كه بر عنصر سالم حكمفرماست غير از اروسي است كه در عنصر بيمار اثر مي بخشد. هم چنان كه پاوسانياس گفت : تسليم شدن در برابر عشق نيكان و برآوردن خواهش هاي آنان نيك و زيباست و تسليم شدن در برابر بدان زشت و ناپسند. اين قاعده درباره ي تن نيز صادق است. پيروي از خواهش هاي تن سالم هم نيك است و هم لازم، و ما آن را موافق دانش پزشكي مي شماريم در حالي كه برآوردن خواهش هاي تن بيمار ناپسند و زيان آور است. »[13]

اما آريستوفانس به اسطوره ها برمي گردد كه هرچند معتبر نيست اما از جنبه ي تمثيلي زيبا و شنيدني است و نكته اي بسيار در خور توجه در آن نهفته مي باشد :

او مي گويد كه در روزگاران پيشين، آدميان به همين گونه ي مرد وزن نبودند، بلكه جنس سومي هم وجود داشت كه تركيبي از مرد و زن بود كه به علت توانايي فوق العاده و نيروي بسيارش زئوس آن را به دونيم كرد تا قدرتشان نصف شود. اين جنس سوم «مردزن» ناميده مي شد. و چون از يكديگر جدا گشتند، همواره در پي رسيدن به نيمه ي ديگري بودند. پس دانستيد كه هريك از ما از نيمه ي انسان ديگري است و از اين رو هركسي همواره نيمه ي ديگر خويش را مي جويد. مرداني كه نيمي از جنس مختلط مرد و زن اند، به زنان دل مي بندند و بيشتر مردان زناكار و زناني كه به دنبال مردان مي دوند و مرتكب زناي محصنه مي شوند از اين جنس اند. زناني كه نيمي از جنس زن اند به مردان دلبستگي ندارند و با زنان عشق مي ورزند و مرداني كه نيمي از جنس مردند در پي مردان مي روند، بدين معني كه در جواني مردان را دوست دارند و همواره مي خواهند در كنار آنان بسر برند و با آنان هماغوش گردند و اينان بهترين نوجوانانند. گرچه بعضي كسان آن گونه جوانان را به ديده ي حقارت مي نگرند و تهمت بي شرمي بر آنان مي نهند ولي اين تهمت نارواست..... و اگر آنان را به حال خود بگذارند هرگز تن به زناشويي نمي دهند، چون دل در گرو پسران دارند. اگر يكي از اينان روزي نيمه ي راستين خود را بيابد و در آغوش كشد لرزه ي لذيذي سراپاي وجود هردو را فرا مي گيرد و خداي عشق آن دو را چنان به هم مي پيوندد كه هرگز دل از يكديگر بر نمي دارند. سپس در ادامه ي سخنان خويش مي گويد : « من همه ي اين سخنان را به جد مي گويم و اروكسيماخوس نبايد مرا ريشخند كند و گمان برد كه با اين گفتار مي خواهم به دوستي پاوسانياس و آگاثون اشاره كنم هرچند آن دو طبيعتي مردانه دارند و شايد از همان گروه باشند كه وصف كردم. ولي مراد من همه ي آدميان است. » اما اروكسيماخوس مي گويد كه از گفتار او لذت فراوان برده است.[14]

و اما نكته ي قابل توجهي كه در كلام آريستوفانس نهفته اين است كه همجنس گرايي تمايلي ذاتي و سرشتي طبيعي است. و شخص همجنس گرا طبيعتي اينگونه دارد.

بعد از اتمام خطابه هاي شاگردان سقراط، حال نوبت اوست كه خطابه ي خويش را آغاز كند. سقراط در سخنان خويش بحثي فلسفي را پيش مي كشد و با نقد خدا بودن اروس به شاگردانش مي گويد كه اروس خدا نيست بلكه يك دايمون است. سپس به نقل از استاد خويش كه زني با نام ديوتيما بوده، بحث خويش درباره ي عشق را بيان مي كند. يكي از اساسي ترين مباحثي كه سقراط با ظرافت خاص خويش بدان اشاره مي كند، ميل به جاودانگي انسان است، او مي گويد كه عامل اساسي زندگي انسان ها جاودانگي است و سپس اضافه مي كند كه :

« كساني كه تن شان استعداد توليد دارد به زنان روي مي آورند و معتقد اند كه نام نيك و جاويداني و نيك بختي را از راه توليد فرزندان مي توان بدست آورد. ولي آنان كه روحي مستعد توليد دارند و زاييدن و آفرييدن روحي را برتر از زاد و ولد جسماني مي دانند فرزنداني روحي به وجود مي آورند. مي داني فرزندان روح كدامند؟

دانش و فضيلت انساني كه زاده ي شعرا و هنرمندان راستين است و والاترين دانش ها دانشي است كه براي سامان دادن جامعه ها و خانواده ها بكار مي آيد و خويشتن داري و عدالت نام دارد. كسي كه خدايان نطفه ي اين دانش را در روحش به وديعه نهاده اند چون بالغ گردد و استعداد توليد و آفريدن بيابد همه جا در پي زيبايي مي گردد تا نطفه ي خود را به او بسپارد، زيرا چنان روحي هرگز نمي تواند با زشتي بياميزد و در آن توليد كند.بدين جهت از ديدن تن هاي زيبا شادمان مي گردد و اگر در يكي از آن ها روحي زيبا و شريف و شايسته ي تربيت بيابد از اين هماهنگي تن و روح لذت فراوان مي برد و پروانه وار به گرد او مي گردد و همين كه روي در روي او مي نشيند دهانش پر مي شود از سخنان زيبا درباره ي دانش و فضيلت انساني و اينكه انسان راستين چگونه بايد باشد و در پي كدام مقصود بايد برود و بدين سان كمر به تربيت او مي بندد. به عبارت ديگر همين كه تن و روحي چنان زيبا و هماهنگ مي يابد به او نزديك مي شود و به ياري او نطفه اي را كه درون خويش نهفته دارد مي زايد و به دنيا مي آورد و دمي از آن غفلت نمي ورزد، بلكه به اتفاق معشوق آن را مي پرورد و بدين سان ميان آن دو دوستي و اتحادي روي مي نمايد بسي زيباتر و استوارتر از اتحادي كه بسبب فرزندان جسماني زن و مرد پديدار مي گردد و كيست كه آن گونه فرزندان روحي را به فرزندان جسماني برتري ننهد؟»[15]

سقراط سپس به بيان مراحل اين سير و سلوك عاشقانه كه در مسير كمال انسان به آنچه كه بايد بدان برسد مي پردازد، كه من در اينجا به خلاصه اي از آن اكتفا مي كنم.

« كسي كه بخواهد براي رسيدن به مقصود نهايي عشق، راه درست را در پيش بگيرد بايد در روزگار جواني به تن هاي زيبا دل ببازد. اگر بخت يارش باشد و رهبري كارآزموده به راهنمايي او كمر ببندد، نخست به يك تن زيبا دل مي بندد و مي كوشد تا نطفه اي را كه در درون خويش نهفته دارد از راه سخنان زيبا به او بسپارد و به همراهي او آن را بپرورد. سپس در مي يابد كه زيبايي يك تن با زيبايي تن هاي ديگر يكي است و همه ي زيبايي ها از يك تبارند. پس به خود مي گويد اگر من شيفته ي زيبايي تن ام، علتي نمي بينم كه تني را بر تن هاي ديگر برتري نهم. با پديدار شدن اين شناسايي، عاشق همه ي تن هاي زيبا مي گردد و از دلبستگي به يك تن تنها دست بر مي دارد و اين گونه دلبستگي را حقير مي شمارد. چون بدين مرحله رسيد چشمش به ديدن زيبايي روح باز مي شود و آنگاه در مي يابد كه زيبايي روح بسي برتر از زيبايي تن است. در اين هنگام اگر جواني بيابد كه روحي زيبا دارد، گرچه از زيبايي تن چندان بهره اي نيافته در او دل مي بندد...... كسي كه در راه عشق همه ي آن مراحل را طي كرد و زيبايي هاي فراوان را بدان ترتيب كه برشمرديم مشاهده نمود، در پايان راه يكباره با زيبايي حيرت انگيزي كه طبيعتي غير از طبيعت زيبايي هاي ديگر دارد روبه رو مي گردد.»[16]

« كسي كه در راه عشق بدان سان كه تشريح كردم پيش رفت، يعني در گام نخست به پسران زيبا دل باخت و سپس مراحل گوناگون را يكي پس از ديگري پيمود و سرانجام به نقطه اي رسيد كه ديدگانش به آن زيبايي اصلي باز گرديد، تقريبا مي توان گفت كه به مقصود خويش نزديك شده است.»[17]

آنچه كه مي توان از درون متن اين رساله در جهت تبيين مفهوم همجنس گرايي خارج كرد، را مي توان در اين نكات خلاصه كرد :

1. همجنس گرايي تمايلي طبيعي و ذاتي است، و عملي انتخابي نيست.

2. شخص همجنس گرا نه تنها بايد شخصي شريف و درست كار باشد، بلكه بايد زندگي اي بر اساس اخلاق داشته باشد و همجنس گرايي هيچگونه دليلي براي زندگي هوس بازانه ندارد.

3. شخص همجنس گرا در طول زندگي خويش همواره بايد در پي كسب فضيلت و دانش باشد و خود را براي تعالي جامعه ي خويش آماده كند. و هميشه تا جايي كه در توان اوست سرمنشا آثار خوب و نيك باشد.

4.  همجنس گراها مي توانند و بايد خانواده داشته باشند و با هم زندگي نمايند، اما اين بدين معنا نيست كه زندگي ايشان تقليدي از زندگي دگرجنس گراها باشد. چه ايشان اگر بخواهند مي توانند فرزندان روحي داشته باشند كه به مراتب از فرزندان جسمي عزيزتر باشند و موجب استحكام روابط ايشان باشد. كه شرط آن وجود عشق راستين ميان اين زوج مي باشد.

به نظر من و با توجه به مطالب ذكر شده در بالا، سقراط در تلاش براي ايجاد نظامي هدفمند، براي نشان دادن واثبات اين امر كه همجنس گرايي مي تواند منشا فضيلت ها و نيكي هاي بسيار باشد، بوده و بر اين باور بوده است كه براي درك عشق اصيل و واقعي بايد هم جنس گرا بوده، و از موهبتي الهي برخوردار بود. اما اين امر به تنهايي كافي نيست و شخص همجنس گرا مي بايست كه آموزش ديده و تعليم يابد، و براي همين خود سقراط و به تبع او شاگردانش در صدد ايجاد چنين ساختاري بودند، كه من در اينجا از واژه ي فرهنگ براي توصيف اين نظام هدفمند بهره بردم. زيرا كه براستي اين آموزه هاي سقراط را مي توان فرهنگ نامه اي بزرگ در جهت پيشرفت زندگي همجنس گرايان دانست.

 


 


[1] انقلاب يا اصلاح، فرانتس اشتارك، ص 65

[2] دوره ي آثار افلاطون، ج . 1، ص 397

[3] پيشين، ص 417

[4] پيشين، ص 448

[5] پيشين، ص 438

[6] پيشين، ص 400

[7] پيشين، ص 26

[8] پيشين، ص 25

[9] پيشين، ص 37

[10] پيشين، ص 42

[11] پيشين، صص 33،32

[12] پيشين، صص 404،403

[13] پيشين، صص 409،408

[14] پيشين، صص 412 – 426

[15] پيشين، ص 434

[16] پيشين، صص 436،435

[17] پيشين، ص 437

 

مطالب ندا را همراه با اسم و آدرس ندا بازچاپ کنید.