Neda, Iranian Queer Magazine - info@nedamagazine.net

سال سوم | شماره ی سی ام| اوت 2011 | شناسنامه و تماس | آرشیو ن د ا

تاریک و روشن (1)

الهام

 

بخش اول:

 

13، 14 ساله م. زندگی بی معنی ای دارم. بی خیالی دنیای راهنمایی و کشف دنیای اینترنت.

هر روز به خونه نرسیده کامپیوترو روشن می کنم و تا چند ساعت چت می کنم.

زندگی بی معنی.

وانمود می کنم 18 ساله م و دانشجو. هنوز بچه تر از اونی ام که بخوام رشته ها رو درست و حسابی از هم تشخیص بدم. می گم ریاضی می خونم. وقتی ازم می پرسن محض یا کاربردی، یکی رو بیخودی می گم. هر چند دفعه ی بعدش یادم نمی مونه چی گفتم.

پسرا واسم موجودات ناشناخته این... وقتی باهاشون حرف می زنم احساس قدرت می کنم. شاید چون فریبشون می دم. خودمو جای یه دختر دانشجوی بالای شهر نشین جا می زنم.

یه تفریح، یه سرگرمی، یه اعتیاد.

زندگی بی معنی.

توی همون 14 سالگیه که می فهمم عشق وجود نداره. از یکی از همون پسرا یاد می گیرم. سن و سالش رو یادم نیست، فقط اسمش یادم مونده: سروش. وقتی حوصله م از دستش سر می ره و دیگه جواب پی ام شو نمی دم، می گه که منو دوست داره و هدفش ازدواجه.

زرشک!

این دومین درس واقعی زندگی به من بود: عشق وجود نداره.

 

***

 

10، 11 ساله م. یه بچه دبستانی ساده و احمق که همه با دروغا و قلدربازیاشون خرش می کنن.

یه دوست صمیمی دارم. اسم و رسمشو خوب یادمه. حتی گاهی حس می کنم شماره تلفن خونه شون هم توی ذهنم می آد... به من دروغ می گه، خیلی. مامانم و بابام سعی می کنن توجیهم کنن، ولی من باور نمی کنم. همه ش می گم نه، فرنوش اینو گفت، فرنوش اونو گفت. بالاخره اون اولین و تنها دوست واقعی منه.

توی 11 سالگی می فهمم که دوست واقعی وجود نداره. از یه دختر چشم رنگی تازه وارد اینو یاد می گیرم. همون کسی که فرنوش منو به خاطرش ول می کنه. اسم و رسمشو خوب یادمه. اون چشمای سبز و موهای روشن بلندش رو هم همین طور. بالاخره اون اولین رقیب واقعی منه. اولین شاید، ولی نه آخرین. زرشک!

این اولین درس واقعی زندگی به من بود: دوست واقعی وجود نداره.

 

***

 

واقعیت اینه که من از یاد آوری خاطرات متنفرم. یکی از آرزوهای بزرگم فراموش کردن همه ی خاطراتمه. شاید لحظه های شیرینی هم توشون بوده باشه، ولی برای من، تلخی ها روی شیرینی ها سایه انداخته.

 

***

اول دبیرستانم. کاملا قاطی. داستان های تخیلی کلا مخم رو تعطیل کرده... هری پاتر، دارن شان، ارباب حلقه ها. همه رو شکل دشمنا و هیولاهایی می بینم که می خوان منو نبود کنن.

می ترسم. داغونم. و قاطی.

دوست صمیمی م به وضوح بهم علاقه منده... ولی اصل 1: دوست واقعی وجود نداره، اصل 2: عشق وجود نداره.

به نظر من اون فقط یه هیولاست برای نابودی من.

من توی چشماش شیطونو می بینم.

یه جورایی بینش هایی دارم: می بینم که دارم خفه ش می کنم.

قاطی ام. قاطی.

 

***

 

16 ساله م. به تعادل رسیدم. تقریبا!

دلمو به دریا می زنم و به هم کلاسیم می گم که دوسش دارم.

از دگر جنس گرایی و هم جنس گرایی به زور حتی اسمی شنیدم. و چون اعتقادی به عشق ندارم به دوست داشتن ایمان می آرم.

نازنین دقیقا سومین عشقمه... ولی اولین کسی که واقعا باهاش رابطه برقرار می کنم.

یه آدم بی تجربه ی احمق؟! تقریبا!

هنوز بچه م. اسمی غیر از دوستی واسه رابطه مون پیدا نمی کنم. ولی کم کم تاسف می خورم که چرا dating معادل قشنگی توی فارسی نداره.

 

***

 

اولین عشقم بغل دستمیه. کلاس اول راهنمایی.

از سه سالی که توی راهنمایی با کیانا هم کلاسی ام شاید به زور یکی دو ماه باهاش حرف زده باشم. بقیه ی روزا رو به سنت دوران راهنمایی به قهر به سر می بریم.

اون اولین کسیه که بهش گفتم که دوسش دارم. توی یه نامه. هنوزم بعضی جمله های نامه م رو یادمه: «اولین بار که تو رو دیدم فکر نمی کردم عاشقت بشم...»

اون مجبورم می کنه که نامه م رو بلند واسش بخونم. جلوی معشوقه ی خودش که دوست صمیمی منه.

اولین مثلث زندگیم؟ نه، دومین. بعد از مثلث من و فرنوش و دختر چشم رنگی.

 

***

 

پیش دانشگاهیم.

نازنین، که حالا می دونم باید دوست دخترم بدونمش، ازم می خواد که باهاش حرف نزنم که بتونه درس بخونه. می گه اگه اونو دوست دارم باید اینم دوست داشته باشم که اون به آرزوهاش برسه.

زرشک.

اون یه سال رو تنهایی سر می کنم. از دور نگاهش می کنم و دعا می کنم یا ازش درس بپرسن یا خودش تصمیم به اظهارنظر بگیره که صداشو بشنوم.

گاهی که اتفاقی چشم تو چشم می شیم و بهم لبخند می زنه دلم می ریزه. بعد از یه سال هنوز نگاه و لبخندش واسم تازگی داره.

و گاهی که توی راهرو از کنار هم رد می شیم، احساس می کنم که چه ظریفانه طوری رد می شه که بدنم رو لمس کرده باشه.

چه خوش بینانه فکر می کنم که اون بدجور گرفتار منه!

 

***

 

نمی دونم کلاس چندمم. شاید اول راهنمایی.

فرنوش بهم زنگ می زنه. می دونم که با دختر چشم رنگی توی یه مدرسه نیستن. می گه که مامانش زیاد راضی نبوده که اونا با هم باشن.

به روی خودم نمی آرم، ولی خیلی خیلی خوش حالم.

 

***

 

دوم دبیرستانم. هنوز نازنین رو ندیدم.

از چت رفتم تو خط وبلاگ. یه وبلاگ دارم که توش فقط تو کار شعر و داستان و رمانتیک بازیم.

زندگیم کلا عوض شده. توی اکیپای دوستیم و... همین. عشق و عاشقی رو هم فراموش کردم.

دومین عشقم یه وبلاگ نویسه که هیچ وقت اسمشو نفهمیدم. با اسم مستعار "افرا" می نویسه.

عاشق نوشته هاشم و از ورای نوشته هاش، عاشق خودش.

من هیچوقت اونو نشناختم. براش کامنت می ذارم، برای کامنت می ذاره، ولی هیچ وقت آی دی شو نمی ذاره. یه دفعه هم که می گم دوست دارم بیش تر باهاش آشنا شم می گه که همیشه توی وبلاگ قابل دسترسه.

از خودم متنفرم. از خودم که هرگز نتونستم ساده ترین کلمه ی دنیا رو بگم. از این که هیچ وقت جرات نکردم بهش سلام کنم.

 

***

 

18 ساله م. کنکور دادیم.

من و نازنین از هم دوریم. ولی ادامه می دیم، چون به هم قول دادیم.

کم کم می فهمم کل دوران پیش با یکی از استادای مردمون در ارتباط بوده. روشنفکر بازی در می آرم و هیچی نمی گم. کم کم حرفای یارو رو واسم تعریف می کنه. بازم روشنفکر می مونم. وقتی تو آغوششم ازم می پرسه عطرش چطوره... و می گه که اون واسش خریده. و من... هم چنان روشنفکرم.

بالاخره قراراشون واسم آشکار می شه... و این که این ارتباط بعد از کنکور ما داره قوی تر می شه.

نمی خوام از دستش بدم، ولی تمام لحظه هایی که باهاشم نمی تونم دست از این شک بردارم که همه ی حرکاتم واسش تکراریه... انگار آثار یه غریبه رو روی بدنش می بینم.

روشنفکری یا احمقی؟ هیج کودوم. خوش خیالی.

بخش دوم:

 

رتبه ها اومده و می خوایم انتخاب رشته کنیم. رتبه های من و نازنین اون قدر خوب هست که بتونیم تهران قبول شیم و از این شهر بریم.

بهش می گم: «من روان شناسی دوست دارم.»

می گه: «بی خیال. روان شناسی هم شد رشته؟ می ریم بدتر خل و دیوونه می شیم.»

می گم: «پس جامعه شناسی.»

می گه: «ولمون کن بابا. از کی تا حالا جامعه واسه من و تو مهم شده؟!»

می گم: «من همیشه عاشق مدیریت جهانگردی بودم.»

می گه: «بریم مدیریت که بگن رتبه هاشون نرسید برن یه رشته ی درست و جسابی؟! عمرا!»

می گم: «پس چطوره ادامه تحصیل ندیم؟»

می گه: «نه، حقوق می زنیم.»

می گم: «من از حقوق متنفرم.»

می گه: «بهش علاقه مند می شی.»

فرما رو پر می کنیم و می فرستیم. تا انتخاب بیستم حقوق شهرهای مختلف رو زدیم. بعدش هم من برای دل خوشی خودم روان شناسی می زنم. فقط برای دل خوشی خودم.

 

***

 

اومدیم تهران. چون ما خوابگاه برو نیستیم خانواده ها واسمون ترتیب یه خونه ی کوچیک نزدیک دانشگاه رو می دن.

فوق العاده هیجان زده م. همیشه عاشق این شهر پر دود و دم بودم. و مهم تر از اون، این اولین خونه ی من و نازنینه... من و اون با هم. فقط من و اون...

وقتی وسایل سفارش می دیم پنهانی احساس تازه عروس و دامادا رو داریم. خانواده ها دلیل این همه هیجان رو ورودمون به یه مرحله ی تازه از زندگی می دونن.

دیگه برام مهم نیست که حقوق اصلا رشته ی مورد علاقه م نیست. مهم اینه که کنار نازنینم، روز و... شب. بالاخره می تونیم آزاد و راحت باشیم.

احساس خوش حالی پنهانی. مثل تازه عروس و دامادا.

 

***

 

خونه رو خودمون می چینیم و زیاد به مامانا اجازه ی دخالت نمی دیم. دستور پخت چند تا غذا رو یاد می گیریم. با صاحب خونمون هم آشنا می شیم: یه پیرزن و پیرمرد مهربون.

خونه ی خودمون.

فقط مال من و نازنین.

بدجوری خوش حالیم.

 

***

دانشگاه و درس... فقط یه اسمه. تا وقتی وارد نشده باشی نمی فهمی که توی دانشگاه از تنها چیزی که خبری نیست درسه.

با بچه ها دوست می شیم. بچه های خوابگاهی از مشکلاتشون می گن و من و نازنین پنهانی به هم لبخند می زنیم.

یه زندگی ایده آل.

 

***

 

بهار بعد از نازنین نزدیک ترین دوستمه. تهرانیه و پیش خانواده ش زندگی می کنه. اون واقعا زیباست... ازش خوشم می آد، از چشمای درشتش و لحن و آهنگ صداش.

نازنین ازش خوشش نمی آد. می گه که از دماغ فیل افتاده.

ولی من می دونم که نازنین فقط حسوده و من... عاشق همین حسادت هاشم.

 

***

 

وانو پر می کنم و نازنین رو صدا می کنم.

می آد. ربدوشامبر صورتیشو پوشیده و گوشیش دستشه. می گم: «چرا گوشیتو اوردی؟»

- آهنگ گوش کنیم.

ابروهامو می برم بالا. معمولا این کارو نمی کردیم... ولی نازنین که داره بند ربدوشامبرش رو باز می کنه حواسمو پرت می کنه.

دستاشو دور گردنم حلقه می کنه و لباشو روی لبام می ذاره... دستش روی کمرم...

همه چی واسم بیش تر شبیه رویاست تا واقعیت... نازنینی که هیچ وقت واسه من عادی و تکراری نمی شه... که همیشه یه چیز جدید واسه رو کردن داره...

ولی خب، خوشیم زیاد طول نمی کشه. با صدای زنگ موبایلش از جا می پرم. احساسم مثل یه حباب می ترکه.

نازنین هول می شه. می گم: «حالا نمی شه جوابشو ندی؟»

بلند می شه و کلی آب می پاشه این ور و اون ور: «نه. ضروریه.»

بهش نگاه می کنم که در حالی که حوله رو می گیره دورش با صدای لطیفی می گه: «الو؟»

تو دلم می گم: «چی از بودن با من ضروری تر؟»

حالم شدیدا گرفته می شه. با حرص می زنم به کفا که نازنین داد می زنه: «من می رم بیرون.»

تا می آم بپرسم کجا در با صدای بلندی بسته می شه.

همون جا می مو نم و می زنم زیر گریه.

 

***

 

شبه و نازنین خوابیده. با احتیاط پتو رو کنار می زنم و بلند می شم. سردی هوا پوستم رو می سوزونه... ربدوشامبرم رو می پیچم دورم و به طرف پاتختی کنار نازنین می رم. مراقبم پام به لباسای پخش و پلا روی زمین گیر نکنه... گوشیشو بر می دارم و کلید باز کردن قفل رو می زنم...

لعنتی. رمز گذاشته.

یه لحظه دلم می خواد گوشیشو بکوبونم تو دیوار. چند تا رمزو شانسی می زنم ولی باز نمی شه. به سرم می زنه که بیدارش کنم و رمزو ازش بپرسم. ولی حتی فکرشم احمقانه ست.

گوشی رو آروم می ذارم همون جا که بود و بر می گردم سر جام. با خودم فکر می کنم چی توی اون گوشیه که من نباید ببینم.

 

***

 

تلویزیون می بینم. فعالیت مفید!

نازنین می آد و کنارم می شینه.

گوشیم زنگ می خوره: بهار.

باهاش حرف می زنم. تازگیا زیاد زنگ می زنه. هرچند هیچ وقت به نظر نمی آد کار خاصی داشته باشه. شایدم می خواد یه چیزی بگه و نمی تونه.

نازنین می گه: «بازم بهار؟ فکر کنم عاشقت شده!»

می زنه زیر خنده. می گم: «تا چشم تو در آد! می آرم همین جا شبا پیش خودمون بخوابه! اون طفلی هم لاغره جا می شه کنارمون!»

ادای فکر کردن در می آره: «ولی اون طوری دیگه تو خیلی خوش به حالت می شه شبا بین ما دو تا!»

مشت آرومی بهش می زنم و ریسه می ره. بعد می چرخه به طرفم و دستاشو دو طرف صورتم می ذاره: «منو ول نکنی به خاطر اون؟»

این قدر معصومانه اینو می پرسه که بی اختیار می بوسمش... خودشو می اندازه روی کاناپه و تلویزیون رو خاموش می کنه. بعدم چراغو...

لبخندش همه ی دنیای منه.

 

***

 

روی تخت خوابیدم و کتاب می خونم.

گوشی نازنین روی تخت می لرزه: مسیج.

خودش توی آشپزخونه ست و داره چیپس و پنیر درست می کنه. روی صفحه ی گوشیش نگاه می کنم: فرشاد. فرشاد دیگه کودوم...؟ اون نیم خطی رو که دیده می شه می خونم: «سلام خانومی خوبی؟...»

لعنتی. این دیگه کیه؟!

اوه... فرشاد. همون هم دانشکده ایه درازمون.

همون موقع می آد تو و می گه: «بفرمائید.»

ظرفو می ذاره روی تخت و گوشیشو بر می داره. نگاهش می کنم. مسیج رو باز می کنه و لبخند می زنه. منتظرم یه توضیحی چیزی بده... ولی نه، هیچی به روی خودش نمی آره.

تا یه مدتی به اس ام اس بازی با طرف مشغوله... و من، هیچی نمی گم.

قضیه دیگه فقط روشن فکر بازی نیست، اعتماده.

 

***

شبه و می خوایم بخوابیم.

نازنین می ره گوشه ی تخت و پتو می کشه روی سرش. حرکتش یه کم مشکوکه. می رم کنارش و بغلش می کنم. عطر موهای بلندش مستم می کنه...

یهو با خشونت می گه: «آروم بگیر. می خوام بخوابم.»

خشکم می زنه. باورم نمی شه که هم چین چیزی شنیدم. اشک توی چشمام جمع می شه. می رم عقب و پشتمو می کنم بهش.

می گه: «ببخشید... واقعا ببخشید. یه لحظه نفهمیدم... کنترلمو از دست دادم.»

چیزی نمی گم. می آد بالا سرم: «گفتم که ببخشید. برگرد دیگه.»

به زور سعی می کنه برم گردونه. با صدای دورگه ای می گم: «مهم نیست. ولم کن.»

بر می گرده سر جاش و دیگه چیزی نمی گه. ولی من آروم آروم گریه می کنم.

 

***

 

صبحه و من خواب و بیدارم. نازنین زودتر رفته دانشگاه که کارای تحقیقش رو انجام بده. من ترجیح دادم بخوابم.

با صدای زنگ گوشیم می پرم: بهار.

- الو؟

کاملا هوله: «کجایی؟»

- خونه م. چیزی شده؟

- اوه... زودتر بیا دانشگاه. زود.

بلند می شم: «چی شده؟»

- می خوام یه چیزی رو ببینی...

- خب چی رو؟

یه لحظه مکث می کنه: «نازنین با... فرشاد و.»

لعنتی. چیزی نمی گم. قطع می کنم. دور و برم رو نگاه می کنم. قاب عکسای خودم و نازنین رو...

مسیج می آد: «من خیلی وقت بود اونا رو با هم می دیدم. سعی کردم بهت بگم ولی می دونستم باور نمی کنی و فکر می کنی به خاطر خودمه که دارم این حرفو می زنم. بیا. پایین دانشکده می بینیشون.»

 

***

 

سوار تاکسی می شم. راه کوتاهه ولی اصلا حس پیاده روی ندارم.

مدام با خودم تکرار می کنم: «نازنین نه... نازنین نه...»

به خودم می گم که شاید بهار اشتباه کرده باشه... شاید اصلا اون طوری که اون فکر می کرده نبوده باشه...

ولی می دونم که همه ی این حرفا واسه دل خوشی خودمه. مدت ها بود خودمم این حسو داشتم که داره بهم خیانت می کنه. ولی نمی خواستم باور کنم. چه ساده لوحانه...

 

***

 

از در که می رم تو بهارو می بینم: «اومدی... بیا.»

دستم رو می کشه و می برتم محوطه ی پایین دانشکده. از پشت درختا من بالاخره می بینم...

نازنین کنار فرشاد روی نیمکت نشسته و با هیجان باهاش حرف می زنه. می دونم اون یه کم فاصله هم به خاطر حفظ حرمت دانشگاهه وگرنه... اون نگاه و حالت نازنین رو خوب می شناسم...

حس می کنم از درون یخ زدم. این صحنه برام مثل یه شوکه... حتی نمی تونم گریه کنم.

گوشیم رو در می آرم و شماره ی نازنین رو می گیرم. بهار می گه: «چی کار می کنی؟»

- می خوام آخرین دروغشو بشنوم.

به نازنین نگاه می کنم که گوشیشو نگاه می کنه و به فرشاد اشاره می کنه که ساکت باشه: «سلام عزیزم.»

با آرامش می گم: «کجایی؟»

- اومدم تحقیقم رو پرینت بگیرم.

به فرشاد نگاه می کنه و آروم می خنده.

- آهان باشه.

قطع می کنم. بهار با دل سوزی نگاهم می کنه.

 

***

 

بی خیال کلاسا می شم و بر می گردم خونه. به نازنین می گم که سر درد دارم.

اولین کاری که به فکرم می رسه بکنم اینه که وسایلش رو جمع کنم و بعد از ظهر که اومد بهش بگم که بره. ولی این یه فکر احمقانه ست. بالاخره این جا همون قدر که خونه ی منه خونه ی اونم هست.

هیچ کاری نمی کنم. فقط می شینم روی کاناپه و همون طور که گریه می کنم به خیانت نازنین فکر می کنم. حالا معلوم شده که وقتی نبوده کجا بوده و با کی بوده و اون زنگا و اس ام اسا...

داغون داغونم. فقط زار می زنم.

 

***

ساعت پنجه. از صبح هیچی نخوردم و حالم بده. صورتم رو رد اشک کثیف کرده و چشمام پف آلود و قرمزه.

نازنین درو باز می کنه و می آد تو. نگاهش نمی کنم. می گه: «بهار بهم گفت چی شده.»

چیزی نمی گم.

- به خاطر همه چیز متاسفم. فقط همینو می تونم بگم.

بر می گردم به طرفش: «فقط متاسفی؟ برای خیانت به من فقط همینو داری بگی؟»

بدون این که بهم نگاه کنه می گه: «دلم می خواست خودم همه چیزو بهت بگم نه این که اون طوری بفهمی... واقعیت اینه که برای من به جورایی تو... کافی نبودی... نمی دونم می فهمی یا نه...»

بلند می شم و به طرفش می رم: «که من کافی نبودم... تو دیگه چی می خواستی که من...؟»

- هی آروم... ببین... می دونی که... خب آخه من... چه طوری بگم... خب آخه من استریتم. تو چه طوری می تونستی برام کافی باشی؟»

خشکم می زنه. انتظار شنیدن هر چیزی رو داشتم جز...

همون طور بهش خیره موندم که می گه: «ام خب... فهمیدی؟»

آروم می گم: «پس برای چی... از اول... برای چی آخه...؟»

- خب من تو رو دوست داشتم. الآنم دارم. باور کن. ولی دیگه این رابطه رو نمی تونیم ادامه بدیم.

هیچ حسی ندارم. مطلقا.

 

مطالب ندا را همراه با اسم و آدرس ندا بازچاپ کنید.