|
Neda, Iranian Queer Magazine - info@nedamagazine.net |
سال سوم | شماره ی سی و یکم| سپتامبر 2011 | شناسنامه و تماس | آرشیو ن د ا |
![]() |
|
|
تاريك و روشن (2) الهام
شخصا هیچ وقت به تقدیر اعتقاد نداشتم. برای همین وقایع زندگیم رو همیشه حاصل از تصادف و اتفاق می دونستم نه تقدیر و سرنوشت از پیش تعیین شده. ولی توی این فصل از زندگیم، نمی دونم که هنوزم باید به تقدیر بی اعتنا باشم یا بالاخره به وجودش ایمان بیارم. *** ترم جدید شروع شده و حالا من تا پیدا شدن هم خونه ی جدید توی خونه تنها زندگی می کنم. تعطیلات بین دو ترم که برگشتیم شهرمون به خونواده م گفتم که دیگه نمی خوام با نازنین هم خونه باشم. یه دعوایی هم ابداع کردم و قضیه حل و فصل شد. نازنین رفت خوابگاه و من تنها موندم. توی مدتی که از ترم مونده بود و دوره ی امتحانا نازنین روی کاناپه می خوابید و ما جز موارد ضروری حرفی با هم نمی زدیم. اصلا نمی تونم از سختی های اون مدت بگم... بارها به نازنین رو آوردم ولی اون که دیگه آزادانه با فرشاد معاشرت می کرد همه جوره در برابر من مقاومت کرد. تنهایی توی این خونه داره دیوونه م می کنه... و دیدن نازنین همراه فرشاد توی دانشگاه... بدترین شکنجه ی زندگیمه. *** فیس بوک تبدیل شده به بخش مهمی از زندگیم. از ول گشتن در اون فوق العاده لذت می برم. اون باعث می شه برای چند ساعتی زندگی و درد طاقت فرسام رو فراموش کنم. فیس بوک اعتیاد آوره. واقعا. توی همین گشت زدن هاست که به ذهنم می رسه کیانا رو سرچ کنم... و تقریبا باور نکردنیه که پیداش می کنم. پیدا کردن اولین عشقم بهم حس عجیبی می ده... وقتی عکسشو نگاه کنم – که با اون چیزی که ازش یادمه زیاد فرق نداره - حال خاصی بهم دست می ده... شاید چون پذیرفتن این که یه زمانی عاشقش بودم یه خورده سخته، یا شایدم به خاطر خاطرات ناخوشایندم ازش باشه... نمی دونم، هر چی هست عجیبه. با خوندن جمله هایی که نوشته می فهمم خوش حال نیست. می فهمم یکی بهش نامردی کرده... نمی دونم چه انتظاری داشتم، ولی تنها حسی که بهم دست می ده هم دردیه... با خودم فکر می کنم که من و عشق قدیمیم راه های متفاوتی رفتیم، ولی آخر سرم سرنوشت به هر دومون نارو زد. *** بهار پیشمه. با هم توی فیس بوک می گردیم و عکسای مردمو نگاه می کنیم، مسخره بازی در می آریم و می خندیم... ساعت ها توی دنیای خودمون غرقیم... با فیلم دیدن و ساعت های طولانی حرف زدن... وقت گذرونی. بهش می گم: «اگه تو نبودی چی کار باید می کردم؟» لبخندی می زنه و می گه: «حالا که هستم.» وجود اونه که باعث می شه خاطرات نازنین کم تر اذیتم کنه... هر چند شبا روی اون تخت خالی، گاهی به مرز جنون می رسم. بهار که می ره کلافه م. حوصله ی هیچ کاری رو ندارم. بالاخره بهش اس ام اس می زنم: «بدجوری بهت عادت کردم.» *** وب گردی می کنم. چند وقتی می شه که دوباره یه وبلاگ راه انداختم و از غم و غصه و بدبختی هام می نویسم. توی همین گشت زدن هاست که تقدیر یه روی دیگه شو بهم نشون می ده. از وبلاگای لینک شده توی وبلاگ یکی از دوستام به اسم مستعار "افرا" می رسم. باور نکردنیه. وبلاگشو خوب یادمه، واسه همین با یه نگاه می فهمم که این همون وبلاگ نیست. ولی سبک نوشتنش دقیقا همونه. خیلی زود می فهمم که این افرای خودمه. هنوزم بعد از گذشت این سال ها دستم موقع کامنت گذاشتن براش می لرزه. آدرس وبلاگمو براش می ذارم و یه جورایی مصمم می شم که بالاخره بشناسمش. *** جمعه ست ولی بهار نیومده. از صبح کلافه م و دست و دلم به هیچ کاری نمی ره. باید یه کاری بکنم، واسه همین زنگ می زنم به چند تا از دوستای خوابگاهیم که یه برنامه ای بریزیم. ولی بی فایده ست چون کسی پایه نیست. بالاخره برای جلوگیری از دیوونه شدن بلند می شم و تنهایی می رم سینما. پاپ کورن می خورم و بیخودی گریه می کنم. از فیلم هم هیچی نمی فهمم. به بهار اس ام اس می زنم: «دارم از تنهایی دق می کنم.» *** افرا توی وبلاگم کامنت گذاشته. ایمیلش رو هم گذاشته. ایمیل یاهوئه. بنابراین ادش می کنم و در کمال تعجب می بینم که آنه. در حالی که قلبم داره می آد توی دهنم به خودم جرات می دم و تایپ می کنم: «سلام.» جوابمو می ده و من کم کم باهاش حرف می زنم. به اون سختی ای که فکر می کردم نیست. ولی در عین حال یه چیز دیگه رو هم می فهمم، اون اصلا اون آدمی که من فکر می کردم نیست، یه جورایی زیادی گند دماغ و افاده ایه. بهش می گم: «خیلی با اون چیزی که فکر می کردم فرق داشتی.» - بهتر بودم یا بدتر؟ تردید می کنم. بالاخره می گم: «فرق داشتی دیگه.» وقتی ازش خداحافظی می کنم از خودم می پرسم دلیل علاقه ی من به اون چی بود؟ این که نمی شناختمش؟ یا این که اون به نظر دست نیافتنی بود؟ *** حضور تقریبا دائمی بهار کنارم احساسم رو به نازنین کم رنگ می کنه. از نگاه ها و حرکاتش می فهمم که اونم به من عادت کرده و حتی بهم علاقه داره... البته این چیزیه که حتی وقتی با نازنین بودم هم بهش شک داشتم، ولی حالا دیگه تقریبا ازش مطمئنم. زیاد از احساسم بهش مطمئن نیستم. شاید دوست داشتن باشه، شایدم فقط عادت... همینم باعث می شه فوق العاده توی رفتارم باهاش محتاط باشم. از یه طرف با وجود این که بخش مهمی از وجودم از نازنین به خاطر خیانتش متنفره، بخش خیلی کوچیکی هم هست که نازنین رو یه جور عشق ابدی می دونه... و از طرف دیگه دل تنگی دائمی م برای بهار و انتظار دیدنش یه معنی دیگه می ده. بالاخره دلو به دریا می زنم و به بهار اس ام اس می دم: «دوسِت دارم.» *** ساعت نزدیکای دهه و و من تنهام. روی کاناپه جلوی تلویزیون لم دادم و کتاب می خونم. بهار امروز اصلا نیومد و من تو حال و هوای بدی ام... صدای زنگ درو می شنوم. با تعجب می رم و از چشمی نگاه کنم. باور نکردنیه... نازنین پشت دره. انگار تمام دنیا محو و نابود می شه و فقط من می مونم و در و نازنین. تپش قلبم یهو اون قدر بالا می ره که حس می کنم قلبم الآنه که از سینه م بیرون بزنه. بالاخره نفس عمیقی می کشم و درو باز می کنم. می گه: «مزاحم که نیستم؟» بدون حرف از جلوی در می رم کنار و می آد تو. هنوز توی شوکم. مانتو و روسری شو در می آره و همون طور که دور و برو نگاه می کنه می گه: «این جا اصلا عوض نشده. خیلی دلم واسش تنگ شده بود.» بر می گرده و نگاهم می کنه. یه لحظه محو نگاهش می شم. نزدیک تر می آد و می گه: «ولی بیش تر از اون دلم واسه خودت تنگ شده بود.» ذهنم رو یه مه غلیظ گرفته. فقط و فقط نازنین رو می بینم که نزدیک و نزدیک تر می شه و به دیوار تکیه می ده و بدون مقدمه لبشو روی لبم می ذاره... طوری به دیوار چسبوندتم که نمی تونم هیچ مقاومتی بکنم... با اشتیاق مزه ی لبشو می چشم... هیچ باور نمی کنم که اون دوباره پیشمه... بالاخره می اندازتم روی کاناپه. با خشونت باهام رفتار می کنه... همون رفتار وحشیانه ای که هم به شدت عاشقش بودم و هم به شدت... دل تنگش. *** چشمامو باز می کنم. سرمو بر می گردونم و نازنین رو می بینم که مثل همیشه مچاله شده و به خواب عمیقی فرو رفته. باید یه کم فکر کنم که اتفاقای شب قبل یادم بیاد... دور و بر اتاق رو نگاه می کنم. لباسای پخش و پلای روی زمین بهم احساس فوق العاده بدی می ده. حالا که صبحه و تقریبا هوشیارم خیانت نازنین و نفرتی که ازش داشتم باعث می شه احساس کنم که یه آشغال واقعی ام. بلند می شم و ربدوشامبرم رو می پوشم و به طرف حموم می رم. درو قفل می کنم و می رم زیر آب. انگار می خوام تمام اثرات شب قبل رو از بدنم پاک کنم. چند دقیقه می گذره و می بینم که دستگیره ی در تکون می خوره. نازنین می گه: «چرا درو قفل کردی؟ بیا بازش کن می خوام بیام تو.» چیزی نمی گم. حوله رو می گیرم دورم و می رم بیرون. می گه: «چرا اومدی بیرون؟ چیزی شده؟» حالا به چشم دیگه ای می بینمش. به چشم آدم هوس بازی که زندگیمو نابود کرد. می گم: «برو.» پوزخند می زنه: «چی می گی؟ کجا؟» شروع می کنه به باز کردن بند ربدوشامبرش. مجبور می شم نگاهمو ازش بگیرم که دوباره وسوسه نشم. می گم: «بعد این همه وقت اومدی بگی چی؟ حالا که من بالاخره از فکرت راحت شدم و دارم یه زندگی جدید می سازم چرا دوباره پیدات شد؟» نزدیک تر می آد: «من اشتباه کردم تو رو ول کردم به خاطر اون پسره ی الدنگ. اومدم بمونم. جدی می گم.» نمی دونم چی بگم. دستاشو می ذاره دو طرف صورتم و می گه: «نگام نمی کنی؟» تو چشماش خیره می شم. این چشمای نازنین منه... همون کسی که این قدر دل تنگش بودم... ولی نه، این اون چشما نیست... این چشمای کسیه که منو به خاطر یکی دیگه ول کرد و چند ماه زندگیمو جهنم کرد... می گم: «برو. خواهش می کنم. راحتم بذار.» چیزی نمی گه. می ره توی اتاق و چند دقیقه بعد لباس پوشیده می آد بیرون. می گه: «حرف آخرته؟» سرمو تکون می دم. درو باز می کنه ولی دوباره بر می گرده طرفم: «به خاطر بهاره؟» یه لحظه تردید می کنم. ولی بعد می گم: «نه. به خاطر خودمه.» می ره بیرون و درو می بنده. من همون جا می شینم و می ذارم اشکام جاری بشن. *** تا شب توی خونه راه می رم و فکر می کنم. به خودم، نازنین، بهار... حس می کنم که دیگه از بند احساسم به نازنین رها شدم... احساس سبکی بهم دست می ده و می فهمم بالاخره آمادگی شروع رابطه م با بهارو دارم. بهش اس ام اس می زنم: «بیا این جا. بهت احتیاج دارم.» *** شخصا هیچ وقت به تقدیر اعتقاد نداشتم... الآنم ندارم. برام مهم نیست که بسته شدن پرونده ی سه تا از مهم ترین آدما تو زندگیم و باز شدن پرونده ی چهارمی به نظر چیزی جز بازی سرنوشت نمی آد... به نظر من دنیا پره از اتفاقای غیرمنتظره... و این اتفاقا یه جورایی حتی تقدیرو هم پشت سرشون می ذارن.
|
|
مطالب ندا را همراه با اسم و آدرس ندا بازچاپ کنید. |