|
زمانی
كارل ماركس «دين» را «افيون» تودهها ناميد و
ماكس وبر بيان داشت كه علم تجربی «جهان» را از «اسطوره
و افسون» زدوده است. هر دو براستی انديشيده بودند و به قدرت دين در
ميان تودهی مردم پی برده بودند. اما گويی هرچه زمان پيشتر میرود،
بسياری از جوامع از كلام ايشان دورتر میگردند. جنگها و درگيریهایی
كه اساس آنها را دينگرایی افراطی تشكيل میدهد هنوز گريبان گير جهان
سوم است، بنيادگرایی افراطی كه گویی همواره همآغوش اسلام بوده، چونان
فرزندان نامشروعی از خويش پديد آورده است كه جهان تا بحال كمتر شاهد
چنين امری بوده است.
اما براستی اين، چگونه ماهيتی از دين است كه انسان را تا به مرز
ديوانگی كه هيچ، بلكه فراتر از جنون میكشاند. جواب در يك نكته است و
آن ماهيت امر قدسی است. دين از منظر بسیاری از دین پنداران بوجود آمده
از كلام صريح خداوند است، خداوند مقدس است و كلامش نيز به همين سان،
بنابراين دين بوجود آمده از امری قدسی است و هر امر قدسی بیشك مبنايی
آسمانی و دينی دارد. رابطهای بس تنگاتنگ و نامحدود. امر قدسی نه تنها
شامل متن دين میشود بلكه میتوان آن را از پدر به ارث برد و يا از خدا
به ديگران تفويض كرد. میتوان انسان بود اما به ناگاه قديس شد، جهان
حتی شاهد خداوند شدن انسانها بوده است و اين امر نه تنها در دنيای كهن
بلكه در جهان امروزين نيز اتفاق افتاده است. «از ديرباز مفهوم قدسی و
مقدس با توجه به مفهوم متضاد آن يعني غيرقدسی و نامقدس قابل درك بوده
است، مفاهيمی كه در تفكر دينی دو قلمرو روحانی و معنويی را شامل میشده
است. در تفكر دينی امر قدسی و مقدس به نوعی به حوزهی ماوراء طبيعت
مربوط میشود و امر غيرقدسی و نامقدس به حوزهی طبيعت و جهان مادی»[1]
به بيان ديگر امر نامقدس در تلاش برای رسيدن به امر قدسی تنها يك راه
دارد و آن دين است. «از نظر اميل دوركيم اديان گوناگون به صورتهای
متفاوتی فقط كوشيدهاند تا بر اين دو دنيای جدا از هم مقدس و نامقدس
پلی بزنند.»[2]
اما به نظر من نمیتوان ماهيت دين را تنها در نقش يك رابط دانست، دين
علاوه بر داشتن چنين وظيفهای، به صورت دستگاه پيچيدهٔ پر طمطراقی است
كه اگر وجود نداشته باشد، خدا نيز وجود ندارد. به عبارتی اين دين است
كه خدا را میسازد، میپيرايد و سپس آن را به انسان معرفی مینمايد[3]،
و تفاوت چهرهی خداوند در ساير اديان با یکدگر به دليل عملكردهای
متفاوت چنين دستگاهی است، هرچند كه در انتها آنچه از خداوند ترسيم
میشود جز ابزاری برای رسیدن به يك هدف چیز دیگری نیست؛ و آن قدرت است.
بنابراين خداوند بدون سيستم يا دستگاهی كه بدو قدسيت بخشد و او را در
رديف امر قدسی قرار دهد، نه تنها مشروع نيست بلكه مذموم و نكوهيده است
براستي كه حقيقت امر در همين يك جمله است "ماهيت اساسی امر قدسی چيزی
جز قدرت نيست" اما به نظر من، تضاد بين مقدس و نامقدس نه تنها به صورت
تضاد بين واقعی با غير واقعی است بلكه به صورتی گستردهتر و در سطحی
وسيعتر تضاد بين حقيقی و غيرحقيقی میباشد. امر قدسی نه تنها خود را
مبين واقعيت میپندارد، بلكه هم اوست كه خود را حقيقت مطلق و تام
میداند و هرچه كه در تضاد با اوست غير واقعی و غيرحقيقی میباشد. و
اين ناشی از ماهيت اقتدارگرایانهی نهفته در مفهوم امر قدسی است.
واقعيت را به سهولت میتوان انكار كرد. مي توان عصاي موسي را حقيقي
دانست اما اژدهاي ساحران را واقعيتي دروغين خواند كه به راحتي مي توان
نام سحر بر آن نهاد و آن را غير حقيقي دانست هرچند كه چشمانمان گواه بر
واقعي بودنشان دهند. بنابراين امر قدسي با بيان و تفسير ماهيت حقيقت
جاودانه و مطلق كه نام خدا را بر آن مي نهد، قدرت خويش را نه تنها به
مصاف امر غير واقعي بلكه به مصاف با امر غير حقيقي مي برد، و
خودآگاهانه دست به تبيين مفهوم واقعيت و حقيقت آن هم به صورتي فراگير
مي زند. خداوند كه ساخته ي دستگاهي به نام دين است، قدرتمندترين و
اولين مظهر امر قدسي است. خداوند تواناست زيرا قدرت خويش را از قداست
خويش مي گيرد. زيرا خداوندي كه مقدس نيست كمتر از شير بي يال و دم و
اشكم مولوي است. در اين راستا مي توان نوشته ي آقاي قاضي مرادي را
تصديق كرد آنجا كه مي نويسد:
«پس اگر امر قدسي با قدرت مطلق شناخته مي شود، هرآنچه كه برگزيده ي
اوست نيز از آن قدرت برخوردار مي شود. بر عكس اين نيز پذيرفتني است: هر
آن كه قدرت مطلق دارد الزاماً قدسي است.» [ پيشين ]
امر قدسي كه خود حكمران بي بديل آسمان و زمين و كون و مكان است، خداي
را دست نشانده ي خود مي داند و ديگران را نيز به همين گونه مي پندارد؛
اساساً چيزي نيست جز انديشه اي كه ساخته ي ذهن انسان است. البته نه هر
انساني! بلكه ساخته ذهن بيمار كساني است كه سوداي شوم قدرت طلبي خواب
را از چشمانشان در ربوده بود. و همينان بودند كه به زيركي دانستند
پايدارترين قدرت ها، از كدام آبشخور آب مي خورند. تقدس!
پس به بياني ديگر، قدرت همان تقدس خام است كه مي بايد در كوره اي به
نام دين پخته گردد و از سوي ديگر تقدس چيزي نيست جز قدرت ناب، شكل
يافته و آبديده!
اما چرا امر قدسي درون مايه و هويتي اين چنين قدرتمند مي طلبد؟ و چرا
امر قدسي بي وجود قدرت نمي تواند به حيات مفهومي خويش ادامه دهد؟ چرا
مدعيان امر دين، چه از پيامبران گرفته تا قديسين و امامان همگي بي نام
قدرت نمي توانند به رسالت خويش معنايي بخشند؟ نوح كه عمري همپاي سده ها
داشت، نتوانست قومي را به ره آورد و چاره را آنگونه كه خدايش گفت در
نابودي اينان دانست تا مصداق “عالمي ديگر ببايد ساخت وز نو آدمي” گردد،
و آدمياني از نو بر زمين ساكن شوند و تحت لواي او نسل جديدي را پرورش
دهند. ابراهيم نيز كه خدايش او را پدر امت ها و پادشاهانش ناميد [
تورات، سفر پيدايش باب هفدهم، آيه هاي چهار و ده] و اسمش را از ابرام
به ابراهيم برگرداند تا به همه بفهماند كه اوست پدر ملت هاي برگزيده ي
خداوند، و موسي نيز كه خود را پيامبر يهوه ناميد و به نيابت او حكومت
بر قوم خويش را آغاز كرد، عيسي دعوي پادشاهي يهود مي كرد و محمد نه
تنها بر قريش كه بر بيشتر عربستان حكمراني كرد. براستي چرا؟
دو دليل عمده براي اين امر مي توان برشمرد
:
1. ماهيت بازدارنده ي امر قدسي، براي ممانعت از تلاش انسان در برابر
حاكميت او، برنده ترين سلاح در طي تاريخ بوده است. تبيين خطوط قرمز،
تبيين مفهوم انسان به عنوان امر غيرقدسي و بيرون از دايره ي معرفت تا
زماني كه طوق بندگي و اطاعت او را بر گردن نداشته باشد، و سكوت مطلق در
برابر آنچه او امر مي دهد، تماماً در راستاي ايجاد مفهوم بازدارندگي
موجود در امر قدسي و متعلقات بدان است؛ كه بدون وجود قدرتي تام و
نامحدود امكان چنين امري نيست
2. عدم توانايي امر قدسي در به كرسي نشاندن خواسته هاي ناحق خويش از
طريق گفتمان و گفتار، فضايي را مي طلبد كه در آن امر قدسي دور از دسترس
همگان قرار گيرد، هميشه معتبر خوانده شود و كوچكترين نقدي ساحتش را
نيالايد، در صورتي كه با كوچكترين نقدي از هم مي پاشد. قدرت محملي است
كه امر قدسي به آسودگي در آن مي تواند از فضاي نقادي بگريزد و همواره
دست بالا را داشته باشد، حتي اگر در نهايت بي منطقي باشد.
بنابراين امرقدسي و قدرت
دو سوي يك سكه اند كه هيچكدام بي يكديگر لحظه اي توان پايدار بودن
نخواهند داشت. از همين روست كه مي توان اين هر دو روي سكه را نيز يكي
پنداشت.
[1]روزنامهٔ همبستگی، سال اول- شمارهٔ 85، يكشنبه، 2 بهمن 1379
[2]پيشين
[3]منظور سایر انسانهای دیگری است که نقشی در ساختن باورهای دینی
نداشتهاند بلکه صرفاً از پیروان آن دین یا مرام شمرده شدهاند.
[4]حسن قاضي مرادي، پيشين |