|
كودكي
من
دست زنان سرشار از شادی و زندگی
نشسته بر كاپوت كاپريس عزيزتر از جانش
و همواره به ياد دارد روزی را كه پدرش اتومبيل را فروخت
و كودك دبستانی تقلا میكرد كه بر لبهی ديوار بايستد...
شايد
آن فروختن دلش را شكست ولی...
ولی هيچگاه فكرش را هم نمیكرد كه عاشق شود
دلشكسته شود بيش از، از دست دادن اتومبيلی كه وجه مشترك شان آمدن از
جايي مشترك بود :
اهواز
هميشه عشق را پايانی خوش می پنداشت
و هيچگاه عشق را در نگاه به همجنس اش نمی پنداشت
!
و اما حالا به تناسخ ايمان پيدا كرده و هيچ پايان خوشی را نخواهد ديد
من همانم كه میپندارم
كاش انديشه ام تغيير يابد و دوباره شور آن عشق بازگردد
من عشق را در تو میبينم :
همجنس من
|