|
قدرت؛ ماهيت اساسی
امر قدسی |
مفهوم
دگرباش در برخورد با مفهوم امر اخلاقی در ادیان - سعید صدری |
اخلاق
عرفی یا دینی - عبدی ق. |
یادی
دارم من ز باران - م.رسا |
|

زمانی كارل ماركس «دين» را «افيون» تودهها ناميد و ماكس وبر بيان داشت
كه علم تجربی «جهان» را از «اسطوره و افسون» زدوده است. هر دو براستی
انديشيده بودند و به قدرت دين در ميان تودهی مردم پی برده بودند. اما
گويی هرچه زمان پيشتر میرود، بسياری از جوامع از كلام ايشان دورتر
میگردند. جنگها و درگيریهایی كه اساس آنها را دينگرایی افراطی
تشكيل میدهد هنوز گريبان گير جهان سوم است،
 |

بدون شک یکی از مهمترین مدعیات مخالفان دگرباشان در برخورد با مسئلهٔ
اقلیتهای جنسی مفهوم امر اخلاقی و بویژه قرائت خاص دینی از این مقوله
میباشد.
اما آیا به راستی دگرباشان انسانهایی بی اخلاق هستند؟ و
یا صرف دگرباش بودن میتواند به گونهای ذاتی موجه کنندهی
بی اخلاقی در دگرباشان باشد؟ تعاریفی که از امر اخلاقی و در طول تاریخ
ادیان صورت پذیرفته است چه نقشی در ایجاد چنین باوری داشته
 |

به گمان من مفهوم گناه و رابطه ی آن با انسان یکی از مراجع تعیین امر
اخلاقی در تفکر دینی و قدسی است. در این تفکر انسان به سه طریق می
تواند به گناهی منکر الوده شود . اول در رابطه ی خود با خدا، دوم در
رابطه با وجود خودش و اخری در رابطه با دیگری ( انسان و جهان هستی ).
نقشه ی راه و فرمان الهی در هر سه مورد در متون مقدس اعلام می شود و
بشر با پذیرش و تسلیم در برابر اوامر الهی قدم
 |

باز باران با کمی غم
با دلی از ناله و درد
می خورد آن سوی شیشه
یادی دارم من ز باران...
بعد از این روزهای باران
دور خواهم گشت ز گیلان
من ندارم خاطری آرام و شیرین
از دل این شهر غمگین
 |
|
بگذار فعلا دهان بسته
کنم!
گفتگوی صبا واصفی با علی
عبدالرضایی |
تاریک و روشن، بخش
چهارم - الهام |
همجنس من - مهتاب |
شخصيت پردازی ايده آليستی در ذهن ايرانی کوهیار نیک پندار |
|

علی عبدالرضایی، دانش آموخته مهندسی مکانیک از دانشگاه صنعتی خواجه
نصیرالدین طوسی تهران است. او فعالیت حرفه ای اش را از سال 1364 آغاز
کرد. این شاعر تبعیدی ساکن لندن را به عنوان یکی از بنیانگزاران اصلی
شعر موسوم به "هفتاد" میشناسند و اغلب شاعران و منتقدان مطرح معاصر به
بررسی آثارش پرداخته اند. عبدالرضایی که سالها از رسانههای فارسی
زبان کناره گرفته بود، هفته گذشته در گفت و گویی
 |

با صدای زنگ گوشیم از جا می پرم. لعنتی. گوشی رو قاپ می زنم. قطع می
شه. نگاه می کنم: ساعت 16/3. همون شماره ی ایرانسله که چند شبه خوابو
بهم حروم کرده.
بهار کنارم خواب آلود می گه: «نمی شه این کوفتی رو سایلنت کنی؟» گوشیو
خاموش می کنم و تو دلم به هر چی مردم آزاره فحش می دم. بهارو بغل می
کنم و دوباره می خوابم.
سر کلاسیم. انقلاب اسلامی و ریشه های آن. مسخره ست!
 |

كودكي
من
دست زنان سرشار از شادی و زندگی
نشسته بر كاپوت كاپريس عزيزتر از جانش
و همواره به ياد دارد روزی را كه پدرش اتومبيل را فروخت
و كودك دبستانی تقلا میكرد كه بر لبهی ديوار بايستد...
شايد
آن فروختن دلش را شكست ولی...
ولی
هیچگاه

|

دست ها بر آسمان است و چشم ها به دستان ديگری، دل ها در آرزوی وصال اند
و مشتاق رسيدن به نتيجه ای كه كوچكترين تلاشی براي آن نكرده ايم. شايد
اين حال بسياری از مردماني باشد كه سالهاست چشم انتظار برآورده شدن
آرزوها و خواسته هايشان هستند، چه بخردانه و چه نابخردانه! نمی گويم كه
اين شرح حال همگی ماست، اما بدون شك بسياری از ما چنين هستيم.
 |