Last Update: Saturday October 08, 2011

  بازگشت به صفحه ی فرهنگ و ادب  |    بازگشت به صفحه ی اصلی   

 

فرهنگ و ادب

 

تاریک و روشن، بخش چهارم داستان - الهام

Baby! Are you down, down, down...

با صدای زنگ گوشیم از جا می پرم. لعنتی. گوشی رو قاپ می زنم. قطع می شه. نگاه می کنم: ساعت 16/3. همون شماره ی ایرانسله که چند شبه خوابو بهم حروم کرده.

بهار کنارم خواب آلود می گه: «نمی شه این کوفتی رو سایلنت کنی؟»

گوشیو خاموش می کنم و تو دلم به هر چی مردم آزاره فحش می دم. بهارو بغل می کنم و دوباره می خوابم.

***

سر کلاسیم. انقلاب اسلامی و ریشه های آن. مسخره ست! تنها فایده ش اینه که یه ساعت و نیم وقت دارم با بهار نامه نگاری کنم.

می نویسه: «امشب نمی تونم بیام. باید بریم خونه ی خاله م.»

- خب بعدش چی؟

- فکر نکنم بشه. احتمالا خیلی دیروقت می شه.

- ای بابا. باشه. جبران می کنی!

همون موقع در کلاس باز می شه. به عادت همیشگی سرمو بر می گردونم و نازنین رو می بینم که می آد تو. استاد غضبناک نگاهش می کنه، ولی اون با خونسردی می ره و ردیف آخر می شینه. اول با نفرت منو بهار رو نگاه می کنه و بعد فرشادو که چند ردیف جلوتر نشسته. فرشاد به موبایلش مشغوله و اصلا انگار نه انگار که نازنین همین الان اومد تو.

پوزخند می زنم و می نویسم: «حال می کنم ف دیگه اصلا به ن حتی نگاهم نمی کنه! حقشه!»

بهارم پوزخند می زنه: «آره. حالش جا می آد این طوری.»

نمی دونم چرا ولی یه خورده ای بدگمان می شم. بهارو نگاه می کنم. متعجب می شه و با حرکت لبش می پرسه: «چی شده؟»

صدای استاد یه کمی بلند تر می شه. سرمو به طرف تخته بر می گردونم و به ادامه ی جریان فقاهتی- ولایتی گوش می کنم. در همون حال فکر می کنم که بهار نباید هم اصلا از خیانت نازنین ناراحت باشه.

***

شبه و من با بی قراری توی تخت از این دنده به اون دنده می شم. اصلا خوابم نمی بره. یه دفعه به صدای ویبره ی موبایلم به خودم می آم. به امید این که بهار باشه از جا می پرم. ولی زهی خیال باطل! کسی جز مزاحم محترم نیست.

واقعا نمی فهمم چی از جونم می خواد و از میسد کال های نصف شبی چه لذتی می بره. از اون جا که اعصابم حسابی خط خطیه بهش اس ام اس می زنم: «چی از جونم می خوای؟ روانیم کردی با این مزاحمتای وقت و بی وقتت! دست از سرم بردار!»

جواب نمی ده و البته دیگه تک هم نمی زنه. با خودم فکر می کنم که انگار هر چی می گذره مردم دیوونه تر می شن!

***

با بهار تو کافی شاپم. بهش می گم: «فکر می کنی بتونی بیای پیشم بمونی؟»

با نی کافه گلاسه ش رو هم می زنه. بعد از چند لحظه می گه: «نمی دونم.»

- خب اگه خونواده ت مشکلی ندارن بیا. منم از تنهایی در میام.

پوزخند می زنه: «خونواده؟ یادت رفته؟ من بچه ی طلاقم، اونا از خداشونه از دستم خلاص شن!»

- خب پس بهانه ای هم نداری. بیا دیگه. خوش می گذره.

لبخند شیرینی می زنه: «مگه می شه خوش نگذره؟ ببینم چی می شه!»

دستم رو که روی میزه می گیره. با خودم فکر می کنم یعنی می شه که این دستا هیچ وقت از هم جدا نشن؟

***

کلاس نداریم و تو دانشکده با بهار پلاسم. یهو می شنوم که یکی صدام می کنه. بر می گردم. نازنینه: «می شه یه لحظه بیای؟ کارت دارم.»

بهار با بی اعتنایی روشو بر می گردونه. دستشو ول می کنم: «الان می آم.»

لبخند می زنه و نگاه تحقیر آمیزی بهش می اندازه. به طرف نازنین می رم. دستم رو می گیره و می کِشَتَم سمت دیوار. آروم می گه: «ببین این دختره قابل اعتماد نیست... درست نیست باهاش رابطه داشته باشی...»

حرفشو قطع می کنم و به تندی می گم: «از کی تا حالا تو توی تشخیص درست و غلط صاحب نظر شدی؟»

سرخ می شه: «گوش کن. این حرف من نیست. حرف همه ست. داره تو رو بازی می ده... فرشاد می گفت...»

- تو گوش کن. برام مهم نیست دوست پسر عزیزت چی می گفت. روابط من هم به تو هیچ ربطی نداره. تو فقط یه حسودی که چون خودن اشتباه کردی دلت می خواد منم اشتباه کرده باشم!

با نفرت رومو بر می گردونم. نازنین که حالا صورتش کاملا قرمزه جلوم وامیسته و می گه: «من حسود نیستم. پشیمون می شی. حالا ببین.»

قبل از این که من فرصت کنم چیزی بگم با قدم های تندی دور می شه. می رم پیش بهار و در جواب سوالش که چی گفت، فقط شونه هامو بالا می اندازم.

***

هوای بهاری... می چسبه برای پیاده روی. دارم آماده می شم و منتظر بهارم که بیاد و بریم بیرون. صدای زنگ گوشیم بلند می شه. عجب! مزاحم جان! هنوز که نصفه شب نشده؟!

صبر می کنم که طبق معمول قطع کنه. وقتی این کارو نمی کنه با تردید جواب می دم: «الو؟»

صدای ضعیفی از اون ور خط می گه: «الو...»

گوشی رو به گوشم می چسبونم: «صداتون نمی آد...»

فقط یه مشت نویز می شنوم. قطع می کنم و فکر می کنم شاید خط رو خط شده باشه.

چند لحظه بعد دوباره زنگ می زنه: «الو؟»

- الو... من فرشادم. قطع نکن.

مطمئن نیستم درست شنیده باشم: «فرشاد؟ مطمئنی درست گرفتی؟»

- گوش کن. باید ببینمت. مهمه. راجع به بهاره.

قلبم می ریزه: «خب هر چی هست الان بگو.»

- نمی تونم. مفصله. تا یه ساعت دیگه بیا کافه ی نزدیک دانشگاه. منتظرتم.

قطع می کنه. من بیهوده می گم: «الو؟ الو؟ من نمی آم... الو؟»

گوشی رو پرت می کنم. لعنتی.

***

به هر صورت من سر قرارم به فرشاد نمی رم. چون نه علاقه ای دارم و نه واسم اهمیتی داره که چی می خواد بگه.

با بهار تصمیم می گیریم از میدون ونک به طرف پارک ملت حرکت کنیم. اون مسیر مورد علاقه ی ما برای پیاده رویه. توی راه قضیه رو بهش می گم: «این نازنین دیگه شورش رو در آورده. امروز اون مزاحمه بود، دوباره زنگ زد. بگو کی بود؟»

- نازنین؟

- نه. فرشاد!

بهار یه دفعه متوقف می شه: «چی؟ فرشاد؟ چی کار داشت؟»

شونه هامو بالا می اندازم: «چه می دونم. چرت و پرت می گفت. گفت برم کافه ی نزدیک دانشگاه ببینمش. گفت می خواد یه حرف مهم راجع به تو بهم بگه.

- راجع به من؟

- آره بابا داشت هذیون می گفت. غلط نکنم کار نازنینه.

بهار با حواس پرتی می گه: «آره... حتما کار خودشه...»

***

توی بوفه تنها نشستم و کتاب می خونم. بهار رفته کتاب خونه و هنوز برنگشته. مسیج. نازنین: «بیا حیاط پشت دانشکده. این دفعه من می خوام یه چیز جالبی رو ببینی.»

قلبم تقریبا از حرکت می ایسته. با قدم های تندی از دانشکده خارج می شم. نزدیک حیاط پشتی نازنین می آد پیشم و هر دو پشت دیوار پنهان می شیم. بدون این که اون بگه هم می تونم بفهمم برای دیدن چه چیزی به اون جا اومدم: فرشاد و بهار، در حال جر و بحث.

نازنین می گه: «دیدی بهت گفتم بهش اعتماد نکن؟ دستش با فرشاد توی یه کاسه ست. اینا همه ش نقشه بود واسه جدا کردن من و تو.»

همه چی مسخره و احمقانه و بی معنی به نظر می رسه. حتی از اون دفعه ای که فرشاد و نازنین رو با هم دیده بودم هم بیش تر. انگار باور این که نازنین خائن باشه آسون تر از خائن بودن بهار بود...

- حالت خوبه؟

به نازنین نگاه می کنم. چقدر به نظرم غریبه ست. بعد به طرف بهار بر می گردم. اونم غریبه ست. همه... همه غریبه ن. حتی خودم برای خودم.

- ما فریب خوردیم. تمام این مدت داشتن بازیمون می دادن. فرشاد خودش همه چیزو واسم تعریف کرد.

همه چی بی معنی به نظر می رسه. همه چی.

مثل خواب زده ها می رم طرف بهار و فرشاد. نازنین چیزی نمی گه. وقتی نزدیک تر می شم صدای فرشادو می شنوم که می گه: «تا کی می خوای این بازی رو ادامه بدی؟»

بهار می بینتم. فرشاد هم بر می گرده. قبل از این که هیچ کودوم چیزی بگن می گم: «خب، بازی دیگه تمومه.»

***

- چیو می خوای بدونی؟

بهار بی اعتنا به نظر می رسه. نازنین هم این جاست. من کاملا آرومم. کاملا بی حس: «همه چیزو.»

- خب، قضیه از اون جا شروع شد که دختری که خیلی دوسِش داشتم منو به خاطر یکی دیگه ول کرد. از اون جایی که من تا سر حد مرگ بهش وابسته بودم بعد از اون تقریبا نابود شدم. تا یه مدت بعدش مثل یه مرده ی متحرک زندگی می کردم. نفس می کشیدم، راه می رفتم، غذا می خوردم... ولی عملا زنده نبودم. تا این که بالاخره از شوک بیرون اومدم.

نفس عمیقی می کشه: «از شوک بیرون اومدم و تصمیم گرفتم انتقام بگیرم. من آدمی نبودم که به این سادگی نامردی و خیانت رو ببخشم. اما قبل از اون، یه جورایی می خواستم از خودم انتقام بگیرم. از خودم و از همه ی آدمای اطرافم که به نظرم یه جورایی توی این شکست من سهیم بودن.

«از نزدیک دو سال پیش این کارو شروع کردم. کسایی که با هم خیلی خوش حال و خوش بخت به نظر می رسیدن رو از هم جدا می کردم... کار سختی بود، ولی یه جورایی خیلی هم لذت بخش... دلم می خواست همه بفهمن که خوش حالی شون یه سرابه، واقعی نیست، که همیشه طرف نامردی وجود داره، که همیشه می زنه و همه چی رو خراب می کنه...

«بعد از مدرسه از این که وارد دانشگاه می شدم خوش حال بودم. این برام به معنی خوش بختی های بیش تری بود که به پایان می رسید.

«شما دو تا اولین پروژه م تو یونی بودین. وقتی تلاش های من روی تو اثری نداشت و تو هیچ جوره از فکر نازنین بیرون نمی اومدی، از فرشاد کمک گرفتم. همه چی داشت عالی پیش می رفت که...»

نازنین حرفشو قطع می کنه: «تا این که بالاخره فرشاد عذاب وجدان می گیره و قضیه رو لو می ده.»

- درسته.

هنوز نمی تونم واکنشی نشون بدم. هنوز حسی ندارم. همه ی این چیزا... یه جورایی فراتر از تحمل منن.

فقط می پرسم: «یه چیزی رو نمی فهمم. چرا فرشاد حاضر شد به تو کمک کنه؟»

به جای بهار نازنین می گه: «واضح نیست؟ فرشاد بهارو دوست داشت، مگه نه؟»

پوزخند می زنه: «به قول خودش! بهش گفتم اگه این پروژه موفقیت آمیز باشه...»

نازنین دوباره حرفشو قطع می کنه و با نفرت می گه: «تو یه وحشیِ روانیِ آشغالی! می دونستی؟»

- ولی در عوض بهتون ثابت کردم که هیچ عاشق هم نیستین، مگه نه؟

نازنین بلند می شه: «دیگه نمی تونم حتی یه لحظه تو رو تحمل کنم.»

رو می کنه به من: «می آی؟»

بهار به جای من می گه: «نه. کار من و اون هنوز با هم تموم نشده.»، چه کاری؟ تو حرفاتو زدی. فحشاتم شنیدی. کاری نمونده.بلند می شم که برم، ولی بهار با لحن قاطعی می گه: «بشین. به نفعته.»

 

مطالب ندا را همراه با اسم و آدرس ندا بازچاپ کنید.