Last Update: Sunday December 11, 2011

  بازگشت به صفحه ی گزارش  |    بازگشت به صفحه ی اصلی   

 

گزارش

 

آبجیز از خودشان برای شما می گویند

این باعث افتخار نشریه ی دگرباشان ایرانی خواهد بود که شما دعوت ما را برای یک گفتگوی صمیمانه پذیرفتید. مسلما همه اسم گروه آبجیز را شنیده اند که در ابتدا خودتان را برای خوانندگان ما معرفی کنید.
ما هردو در تهران متولد شدیم. من (ملودی) در بروکلینِ نیویورک وصفورا بین سویلِ (اسپانیا) و استکهلم زندگی می کنیم. ما در سال ۱۹۸۷ میلادی باتفاق پدر و مادرمون به سوئد مهاجرت کردیم و از اون زمان به بعد درواقع بیشتر اوقاتمون رو در اونجا گذروندیم. اما در دوران بعد از دبیرستان و دیپلم زیاد سفر کردیم و در کشورهای مختلف اروپایی مثل نروژ، انگلیس و اسپانیا مشغول به درس و کار و فعالیت شدیم.
رشته تحصیلی من مدد کاری اجتماعی بود و صفورا هم در سوئد موسیقی خوند و بعد برای ادامه تحصیل به اسپانیا رفت و در یکی از معتبر ترین مدارس فلامنکوی اسپانیا در رشته گیتار و آواز فلامنکو تحصیل کرد. بعد از اون دوباره به سوئد برگشت و تنظیم موسیقی فیلم خوند و چند کلاس در رشته مدیریت برداشت.

فکر تشکیل گروه آبجیز از کجا به وجود آمد؟ و شما فعالیت حرفه‌ای تان را از چه زمانی شروع کردید؟ و اینکه معنای کلمه‌ی آبجیز چیست و چرا این اسم را برای گروه‌تان انتخاب کردید؟
آبجیز همونطوری که از اسمش پیداست یک پروژه خواهرانه بود که در اواسط دهه ۹۰ میلادی بعنوان یک سرگرمی درمنزل پدر و مادرمون در شهر یوته بورگ سوئد شروع شد. در اون زمان من و صفورا آهنگ و شعر می ساختیم و برای اعضای خونواده اجراء ‌می کردیم. اما استقبال گرم دوستها و خانواده ما رو به این فکر واداشت که آهنگ ها رو بصورت یک آلبوم موسیقی دربیاریم تا به یادگار برای خودمون و خانواده باقی بمونه. اما در طول دو سه سفر آخری که به ایران داشتیم ( که آخریش هم در پاییز سال ۲۰۰۳ بود) متوجه کمبود دسترسی جوونها به موسیقی متناوب شدیم

در اون زمان اینترنیت مثل امروز فراگیر نشده بود. گروه های موسیقی زیر زمینی توی ایران تعدادشون به مراتب کمتر بود و اکثرا همچنان از موسیقی راک سالهای ۶۰ و ۷۰ میلادی الهام میگرفتند. شعرها خیلی رومانتیک و گاه تکراری و خسته کننده به گوش میومدند. یا از آثار هنرمندهای دیگه و شاعر های معروف خودمون کپی می شد و یا اگه کسی خودش کارهای اوریجینال می نوشت، بعلت محدویت هایی که وزارت ارشاد براش ایجاد می کرد، مجبور بود در لفافه و غیر مستقیم حرفها و احساساتش رو بیان کنه و درغالب منابع طبیعی مثل کوه و درخت و ابر و بارون و این جور چیزها حرفش رو بزنه.

اما مهمتر از همه اینها کمبود حضور زن درعرصه موسیقی آلترناتیو ایرانی رو بشدت احساس کردیم. اون زمان دوران ریاست جمهوری آقای خاتمی بود و خیلی از برو بچه های موزیسین در ایران به ما می گفتند به زودی صدای زن هم آزاد میشه و شما اگر کارهاتون رو ضبط کنین به زودی می تونین اونها رو در ایران منتشر کنین و کنسرت لایو اجراء کنین. خلاصه این مسائل همه دست به دست هم داد و ما تصمیم گرفتیم یک گروه موسیقی تشکیل بدیم. البته اون موقع صفورا همچنان مشغول تحصیل دراسپانیا بود و من هم که برای دوره کارآموزی در سال آخر دانشگاه به آمریکا رفته بودم همونجا موندگار شدم.

صفورا که درسش تموم شد، دوباره به سوئد برگشت اعضای گروه رو انتخاب کرد و آبجیز رو تشکیل دادیم.
دررابطه با اسم گروه هم، می خواستیم درعین حال که اسم ساده ای برای گروه انتخاب می کنیم، اون اسم منعکس کننده لحن طنز آمیزمون باشه و در ضمن خواهر بودنمون رو نشون بده. بعد به گروه آمریکایی «بی جیز» در سالهای دهه ۷۰ میلادی فکر کردیم که از سه برادر تشکیل شده بود. با الهام گیری از اسم اونها، خودمون رو آبجیز خطاب کردیم.

الان اعضای گروه آبچیز چه کسانی هستند و مسئولیت های آنها چیست؟
صفورا صفوی: تنظیم موسیقی، گیتار و آواز
ملودی صفوی: شعر، آواز
ارلاند هوفگارد: گیتار باس
یوهان موبرگ: گیتار فلامنکو
روبین کوخرِن: درامز
نیکولاس لاسو زوبیتا: پرکاشن، ارگ و ساکسیفون
صوفی صفوی: صدا بردار

مشکلاتی را که در راه تشکیل گروه و ادامه‌ی فعالیت‌هایتان داشتید چه بوده و در شروع کار نظر دیگران درباره‌ی ایجاد گروه چه بود؟
مشکلات زیاد بوده. اولین و مهمترینش دوری اعضای گروه از همدیگه بوده. زمانی که گروه تشکیل شد، من (ملودی) مقیم آمریکا بودم . صفورا، یوهان وروبین در یکی از شهرهای شمالی سوئد اقامت داشتند. پرکاشنیست قبلی ما (پائولو) در شمالی ترین بخش سوئد زندگی می کرد. ارلاند در جنوب غربی سوئد و صوفی در استکلهم اقامت داشت. بنا بر این همونطوری که می بینید اگر هر گروهی با یک چنین فواصل غیر منطقی جغرافیایی بخواهد تازه شروع به کار بکنه بعید بنظر میاد بتونه فعالیت هاش رو به راحتی ادامه بده.

مشکل بزرگ بعدی ما، مثل مشکل اکثر موزیسینهای مستقل مسئله اقتصادی بود. سفرهای ما فوق العاده پر خرج بودند و ما باید همگی درکنار کار موسیقی شغلهای دیگری رو هم حفظ می کردیم تا بتونیم امرار معاش کنیم. بنا بر این فکر می کنم اونچه که باعث شد آبجیز دوام بیاره و کار کنه در درجه اول اعتقاد جدی بچه ها به گروه و هدفش بود و در درجه دوم واکنش فوق العاده خوبی که طرفدارهامون در اقساء نقاط جهان نسبت به کارمون نشون میدادند . هنوز که هنوزه ایمیل های سرشار از عشق و محبت از دور و اطراف دنیا برامون میاد که درش مردم ازما خواهش می کنند تحت هیچ شرایطی آبجیز رو رها نکنیم و به کارمون ادامه بدیم و ما هرگونه موفقیتی رو مدیون مهر و تشویق اونهاییم.

آیا آبجیز از سبک خاصی پیروی می‌کند و اگر اینگونه است می‌شود در مور آن بیشتر توضیح بدهید؟ و اینکه نوآوری‌های خاصی را که داشته‌اید برای ما توضیح دهید؟

‎موسیقی آبجیز عمدتا از دل صفورا برمیاد و تلفیقی است از سبکهای مختلفی که در طول زندگی موسیقیایی اش تجربه کرده. در موسیقی آبجیز هم راک و پاپ دهه ۸۰ شنیده میشه، هم رِگهء جامیاکا و هم فلامنکو و ریتیم های مختلف موسیقی آمریکای لاتین!  آبجیز اصولا مرز و بوم نمیشناسه. اعضای گروه از کشورها و فرهنگ های مختلف با اعتقادات و تفکرهای مختلف و به همین ترتیب سلیقه های مختلف موسیقیایی میان و این ترکیب متنوع حتی در موسیقی آبجیز خودش رو نشون میده. درست مثل یک ظرف میوه تابستونی!

اونچه که موجب کمرنگ شدن اختلاف نظرها و ایجاد وحدت بین اعضای گروه میشه عشق و احترام اعضاء نسبت به همدیگه است. نکته دیگه ای که شاید کار آبجیز رو نسبت به گروه های دیگه متفاوت کرده ترانه ها هستند. ترانه های ساده ای که با لهن مهاوره وگاه طنز آمیز به مسایل روزمره می پردازه که تقریبا همه می تونن به نحوی باهاش ارتباط برقرار کنند.

آیا فکر می‌کردید روزی فرا برسد که اینگونه معروف و ‏موفق شوید؟
مسلما حدس میزدیم  کارهامون بخاطر جنس و تفاوتش مورد توجه عموم قرار بگیره اما هیچوقت به معروفیت و شهرت فکر نمی کردیم و جالب اینجاست که احتمالا همین مسئله هم باعث محبوبیت گروه شد. چونکه ما هیچ فشاری از هیچ طرفی روی خودمون احساس نمی کردیم و درست همون کارهایی رو می کردیم که دلمون می خواست انجام بدیم. اصلا هدف ما از اول تشکیل یک گروه موسیقی به شکل امروزی اش نبود. ما میخواستیم با کمک ابزاری که تو دستمون داشتیم ( یعنی موسیقی و کلام )  بین دنیاهای کاملا متفاوتی که درشون زندگی می کردیم یک نوع پل ارتباطی ایجاد کنیم که به درک متقابل مردم این دو دنیا کمک کنه. در واقع در زمانی که ایران وجههء خیلی جالبی در غرب نداشت و مدام در رسانه های جمعی مورد تبلیغات منفی قرار می گرفت احساس کردیم لازمه در حد امکان و توان خودمون یک حرکتی درجهت معرفی مثبت فرهنگ مون به غیر ایرونی ها انجام بدیم. بلکه باعث بشه توجه غربی ها به جوونهای ایرونی بیشتر جلب بشه و به این ترتیب صدای قشری که بعلت فشار و اختناق هیچوقت به بیرون نرسیده بود، به گوش دنیا برسه.

نهایتا می خواستیم جوونهای ایرانی رو، چه در داخل و چه در خارج ازکشور به خلاقیت تشویق کنیم. می خواستیم تا جایی که می تونیم اونها رو با سبک های مختلف موسیقی آشنا کنیم و بهشون یادآوری کنیم که از آزمایش و تجربه کردن نترسن. به همین دلیل هم بود که صفورا سعی می کرد در ساختن آهنگ ها تا جایی که می تونه خلاق بشه و خودش رو به سبک خاصی محدود نکنه.

شما در آلبوم "همه"، چند ترانه‌‌ی قبلی خود را که در آلبوم "بابات کیه"منتشر شده بود را با گونه‌ی دیگری در این آلبوم اجرا کردید که به نظر خود من اجرای دوم زیباتر از قبلی‌ها به نظر می‌رسد. دلیل این کار سلیقه‌ی مردم و مخاطبانتان بود و یا سلیقه‌ی خودتان؟
آلبوم "بابات کیه" در واقع بعد از آلبوم "همه" منتشر شد. دو تا از اعضای گروه (روبین و پائولو)  که به سبک درام اند بیس علاقمند بودند و گاه درکنار کارهاشون کار دی جی هم می کردند پیشنهاد کردند تا چند تا ازکارهای آلبوم "همه" رو به این سبک دوباره سازی کنند. نظر به اینکه آبجیزمرز نمیشناسه و همیشه دوست داره خلاقیت خودش رو به چالش بکشه این پیشنهاد رو پذیرفتیم.

کدام یک از آهنگ‌های خودتان را بیشتر دوست دارید؟ و اینکه  متن ترانه ها را چه کسی می‌سازد؟
جواب این موضوع خیلی سخته چونکه اولا آهنگ ها به گوش ما (نسبت به گوش شما) متفاوت میان چون از روزی که شروع به شکل گیری هستند تا روزی که منتشر میشن اینقدر اونها رو میشنویم که دیگه گوشمون ازشون خسته میشه و معمولا باید برای مدت طولانی اونها رو نشنویم تا دوباره برامون تازه و بشن. بعد هم میزان علاقه مون به اونها بصورت دوره ای عوض میشه. سلیقه ها مون هم که با هم فرق میکنه برای همین هرکسی بنا به ذوق و سلیقه موسیقیایی خودش بعضی آهنگ ها رو به بقیه ترجیح میده.

متن ترانه ها رو من (ملودی) می نویسم. تنها شعرهای آهنگ های اسپانیایی مون رو صفورا میگه چون اون به اسپانیولی احاطه داره.

از ترانه‌های شما پیداست که دغدغه‌های فکری آبجیز بیشتر معطوف به مسائل فرهنگی جامعه می‌باشد تا فضای سیاسی‌ای که بر جامعه‌ی امروزین ایران حاکم است، هرچند که در این مسیر، شاید مجبور به نقد آن فضا گردید. حقوق زنان و کودکان و بویژه رفتار والدین با فرزندان در دوره‌ی خردسالی که پایه‌های شخصیتی انسان را می‌سازد بیشتر در آثار شما به چشم می‌آید. مثلاً ترانه‌ " مرد که گریه نمی‌کنه". دلیل این امر و اهمیت آن را برای ما توضیح دهید؟ ‏و اساساً دغدغه‌های آبجیز چه هستند؟
کاملا درسته. ما همونطوری که گفتم، هدفمون صرفا تشکیل یه گروه پاپ با آهنگ های قری و شعرهای عاشقانه نبود. دوست داشتیم مسائلی رو که برای خودمون جالب و قابل بحثه از طریق موسیقی مون بیان کنیم.

احساس می کردیم تاثیر محدودیت ها و سانسورهای تاریخی که بازتابش روی ادبیات و هنرمون هم کاملا مشهوده باعث شده که دیگه کسی به وضوح راجع به واقعیت های زندگی حرفی نزنه و یا اگه میزنه اینقدر در لفافه و یا با زبان محدود به قشر خاصی بزنه که عموم مردم نتونن اون رو به راحتی درک بکنند. برای اینکار هم از طنز استفاده کردیم. چونکه اولین کارهامون رو که بصورت تفننی ساخته بودیم شوخی وار بودند و متوجه شده بودیم که این روش مخاطبین بیشتری رو متوجه حرفهمون می کنه. معمولا مردم حوصله شنیدن حرف جدی و انتقادی رو ندارند. به اندازه کافی از صبح تا شب با اخبار منفی و ناراحت کننده مواجه هستند. اما زمانیکه در غالب شوخی و طنز حرفی رو می زنی حد اقل برای یکبار هم که شده به تو وخودشون این فرصت رو میدن که به حرفت گوش بدن.

به نظر شما آخرش، مرد باید گریه بکند یا نه؟ اگر گریه بکند "مثه یه رود روون" باید گریه بکند یا متعادل‌تر باشد؟
معلومه که باید گریه کنه! گریه هم نوعی واکنش فیزیولوژیکی و امری کاملا طبیعیه و به همون اندازه لازمه که خنده خوب و لازمه. نوع و میزانش هم خوب بستگی به شخصیت و کاراکتر آدم داره. من مثلا خیلی راحت و زود گریه ام میگیره. مخصوصا دررابطه با دیگران. حتی درمواقعی گریه ام میگره اکه اصلا نباید گریه کرد. مثلا وسط مراسم شادی و پایکوبی مثل عروسی یا مراسم فارق التحصیلی یا چیزایی از این قبیل. همیشه هم از این بابت از دست خودم عصبانی میشم چون فکر می کنم لابد اطرافیان خیال می کنن من از خوشبختی شون ناراحت شدم. درحالیکه اشکم صرفا اشک شادیه و احیانا هورمونیه!

صفورا هم که کلا اشکش دم مشکشه و راه به راه «مثل یک رود روون» گریه می کنه! ولی مهمتر از همه این حرفها توان برخورد منطقی و واقع گرایانه با زندگی هست که اگه شما راهش رو یاد گرفتین، لطفا به من هم یاد بدین!

آیا شما خودتان را فمینیست می‌دانید یا نه؟ به عنوان مثال آیا "ترانه‌ی خواستگاری" که بسیار هم زیباست به نظر شما می‌تواند ترانه‌ای فمینیستی محسوب گردد؟
من فکر می کنم ما در وحله اول خودمون رو "بشر دوست" میدونیم. ما بعنوان اعضای یک جامعه نسبتا متمدن ازحقوق هر فرد یا گروهی که به هردلیلی مورد ظلم و بی عدالتی قرار بگیره دفاع می کنیم. اگر منظور شما از فمینیسم باور داشتن به حقوق برابر زن و مرد در عرصه جامعه، سیاست و اقتصاد باشه، بله ما فمینیست هستیم. اما ما این باور روبرای همه اقشار جامعه صرف نظر از جنسیت، قومیت، سن و سال، دین و پیشینه خانوادگی داریم.
درباره ترانه خواستگاری هم، کلا می خواستیم با ساختن آهنگ خواستگاری به این سنت قدیمی، که به اعتقاد ما ریشه در تفکری کهنه و عقب افتاده داره و متاسفانه خیلی هامون بدون اینکه به معنی وتاثیر اون در زندگی افراد توجه خاصی داشته باشیم همچنان با جدیت اون رو انجام میدیم و براش تبلیغ هم می کنیم اشاره کنیم.

خیلی اوقات پسرها هم می تونن مثل دخترها قربانی اعتقادات و باورهای آزار دهنده یک جامعه سنتی بشن. کما اینکه خیلی از پدرهای ما درست مثل مادرهامون قربانی افکار و قید بند های غلط خانواده های خودشون شدند.

انگیزه‌ی اصلی از ساخت ترانه‌ی فوق‌العاده زیبای "باراب باراب" چه بوده است؟ آیا می‌شود گفت این ترانه کنایه‌ای به وضع موجود در ایران و ‏جامعه‌ی ایرانی است؟

باراب باراب جزء اولین آهنگهای ماست که سالها پیش اون رو نوشتیم. منظورمون اشاره به جامعه خاصی نبود. بلکه بیشتر به دیدگاه آدمیزاد نسبت به زندگی بر می گرده. به اینکه آدم خودش تصمیم میگیره که اصطلاحا از چه لنزی به زندگی اش نگاه کن. یا به قول غربی ها «به قسمت خالی لیوان توجه کنه، یا به قسمت پرش؟» این ترانه هم از زبان زنی نوشته شده که درواقع می تونه زندگی خیلی سرد و دلگیری داشته باشه، اما تصمیم میگیره به جنبه های مثبت زندگی اش نگاه کنه و به اونها ارزش و بها بده تا بتونه با کمک اونها سختی ها رو تحمل کنه.

دیدگاه شما درباره‌ی موسیقی روز ایران چیست؟ کدام یک از این سبک‌ها می توانند تواناتر باشند؟ آیا سبک‌های جدیدی که بسیار طرفدار هم دارند می توانند تهدیدی برای موسیقی پاپ ایرانی باشد؟
به نظر ما موسیقی روز ایران، (جدا از موسیقی سنتی و بومی) با توجه به وقفه تقریبا سی ساله ای که درش ایجاد شد، داره با سرعت خوبی پیشروی می کنه. گروه ها و موزیسینهای فوق العاده با استعدادی داریم که دارن چه در داخل ایران و چه در بیرون کار می کنند و تجربیات جدید کسب می کنند.

بالاخره همین که یک دفعه بعد از این همه سال موج عظیمی از سبک های جدید وارد موسیقی ایرانی شده خودش نشون دهنده نیاز به اون سبکهاست. مردم دیگه واقعا از موسیقی های پاپ سبک دهه ۴۰ و ۵۰ ایرونی خسته شدند. جوونها دیگه نمی تونن با اون موسیقی ها ارتباط برقرار کنند و خواسته هاشون تغییر کرده. این تنوع در سبکها به نظر ما فقط به پیشرفت موسیقی ایران کمک می کنه.

اینکه کدوم سبک می تونه تواناتر باشه باید بگیم که کاملا بستگی به این داره که شنونده در کدوم مقطع زندگی اش و چه موقعیت احساسی و روحی قرار گرفته. چونکه سبک های مختلف موسیقی هم درواقع انواع ابراز احساسات هستند. درست مثل همون گریه و خنده که قبلا بهش اشاره کردیم. مسلما وقتی یک جامعه دچار مشکلات سیاسی واقتصادی میشه و مسائل اجتماعی و فرهنگی اش هم بدنبالش میاد و زبان موسیقی مردم هم به همین نسبت تغییر میکنه و بعضی موسیقی ها عوام پسند تر میشه مثل موسیقی هیپ هاپ و رپ که در درجه اول زبان اعتراضه و یا موسیقی رگه که عموما با مقاومت تداعی میشه.

درهرحال اگه منظور از موسیقی پاپ در اینجا موسیقی مبنی بر ریتم ۶ و ۸ باشه، به نظر من لازم نیست که نگران از بین رفتنش باشیم. این سبک در تار و پود بدن تک تک ایرانی های جهان ثبت شده و به این راحتی ها هم پاک نمی شه :)

آیا "رابطه‌ی سرد و سست با بچه می‌شه درست"؟ اگر مشکل با صدقه و نذرهم حل نشود چه باید کرد؟ جدایی راهکار مناسبی هست؟
مطمئن باشین اگه مسائل با بچه درست میشد، ما الان هر کدوم سه چهار تا بچه می داشتیم! آدم همیشه دوست داره یه جوری وجود خودش رو در زندگی اثبات کنه. حالا یا با کار و فعالیت حرفه ای و هنرش و یا با تشکیل خانواده و بچه دار شدن. انسانها وقتی با زوج شون زندگی مشترک تشکیل میدن دلشون می خواهد اون رابطه رو به ثبت برسونن پس اکثرا ازدواج می کنن، تشکیل خانواده میدن و خونه و زندگی میسازن. همه اینها پروژهای مختلف بشر برای تثیبت وجودشه، که البته به نظر ما بچه دار شدن بزرگترین و با ارزش ترینِ ای پروژه هاست.

اما متاسفانه بسیاری از مواقع بچه دار میشیم بدون اینکه به اندازه کافی به اهمییت این کار و میزان مسئولیتی که پدرو مادر شدن با خودش میاره فکر کرده باشیم. در طی قرنها زندگی اجتماعی عادت کردیم خانواده رو در فرم خانواده هسته ای (یعنی پدر و مادر و فرزند) ببینیم و بشناسیم و هر اونچه که بیرون از این غالب باشه رو اشتباه تلقی می کنیم. درحالیکه با گذشت زمان و پیشرفت خارخ العاده تکنولوژی دنیای ما هم با سرعت رو به تغییره و معنی و مفهوم بسیاری از قراردادهای اجتماعی هم همراه با این تحولات عوض شده. با اینحال اغلب ما هنوز آمادگی تطبیق با این تغییرات رو نداریم و پذیرفتنش برامون سخته.

اگراون سبک کلاسیک زندگی در جامعه امروز به خوبی کار میکرد، اونوقت شاهد این همه طلاق و جدایی و از هم پاشیدگی خانواده ها نمی بودیم.

دررابطه با سوال شما در زمنیه جدایی هم باید بگیم که، فکر می کنیم گاهی اوقات جدایی از موندن و تحمل کردن در یک رابطه سرد و سست بهتره، به شرطی که اگر پدر و مادر هستیم هر دو به یک اندازه نسبت به بچه هامون احساس مسئولیت کنیم و هر تصمیمی که می گیریم درجهت بهتر کردن شرایط زندگی اون بچه باشه. نباید یادمون بره که پدر و مادر تا یک سنی برای بچه هاشون نقش خدا رو دارند و کوچکترین حرکتشون می تونه مثل یک سونامی زندگی اون بچه رو تحت تاثیر قرار بده.

موسیقی مورد علاقه‌ی خودتان چه نوع موسیقی می‌باشد؟ به موسیقی سنتی ایران تا چه اندازه علاقه دارید و شخصیت‌های مورد علاقه‌ی شما چه در زمینه‌ی موسیقی و چه در سایر زمینه‌های فرهنگی و هنری چه افرادی ‏می باشند؟

هر نوع موسیقی که از دل بربیاد و درش صداقت وجود داشته باشه بدون تردید به دل میشنه و آدم رو می تونه تحت تاثیر قراربده. حالا میخواد اون موسیقی پاپ باشه، هیپ هاپ باشه یا کلاسیک. ‏ما توی آبجیز از پیشینه های موسیقیایی کاملا متفاوت میاییم. بنا بر این هرکس دراین زمینه به معنی واقعی کلمه واسه خودش یه یه سازی میزنه‫!

موسیقی سنتی ایرانی رو هم دوست داریم مخصوصا وقتی که بطور زنده اون رو گوش میدیم. برادرمون صوفی گاهی برای استادهای موسیقی سنتی صدابرداری میکنه و همیشه بعدش تا چند روز روی ابرهاست.

چه کتاب‌ها و فیلم‌های سینمایی را دوست دارید؟
فیلم های مستقل اروپایی، مثل فیلمهای اسکاندیناوی، اسپانیایی و فرانسوی رو خیلی دوست داریم. فیلمهایی که به ویژگی های روحی- روانی و روابط  انسانها می پردازه خیل علاقه داریم. صفورا نسبت به من بیشتر کتاب می خونه. به کتابهای عرفانی و فلسفی علاقه خاصی داره و من بیشتر به رمان و بیوگرافی و البته به «کتاب چهره ها»!

از چه غذاهایی بیشتر خوشتان می‌آید؟ و تفریحات مورد علاقه‌ی شما چه نوع تفریحاتی هستند؟ البته مسلماً به غیر از موسیقی؟
من  اصولا تقریبا از همه چیز به جز کله پاچه و اثنی عشر حیوانات خوشم میاد. عاشق غذاهایی هستم که با بادمجون و کشک پخته میشه. ‏صفورا سخت گیر تره. از بچه گی گوشت قرمز نخورده و از روغن حیوانی بشدت بدش میاد.
در رابطه با تفریحات هم، باید بگم که خیلی اهل سفر و معاشرتیم. البته من بیشتر از صفورا معاشرتی ام. صفورا تنهایی خودش رو خیلی دوست داره و گاه عمدا میره توی تنهایی. زمستون ها اگه شرایط جور باشه و جایی باشم که پیست اسکی در نزدیکی مون باشه، اسکی کردن رو هم خیلی دوست دارم. هراز گاهی هم یهو هوس نقاشی کردن میکنم و می افتم به نقاشی کردن.
صفورا بیشتر مشغول کارهای خلاق دیگه از قبیل آهنگسازی و ادیت فیلمه. علاقه زیادی به طبیعت و حیوونها داره و همیشه دوست داره یه جوری جیم بشه بره طرف طبیعت و روستا. کلا هیچکدوممون برخلاف تصور خیلی ها زیاد اهل کلابینگ و پارتی های بزرگ نیستیم. مهمونی های کوچیک و جمع و جور رو به مراتب به مهمونی های بزرگ و شلوغ پلوغ تریجح میدیم.

تاکنون به ازدواج و تشکیل خانواده فکر کرده‌اید؟ اگر موقعیت ازدواج برای شما پیش بیاید ازدواج می‌کنید؟ و آیا اساساً به نظر شما ازدواج می تواند مانعی برای فعالیت‌های شما باشد؟
اصولا ازدواج هم این روزها مثل خیلی از قراردادهای اجتماعی دیگه معنی و مفهوم اصلی خودش رو از دست داده و بیشتر به یک بازی و یا بهانه برای دور هم جمع کردن دوستها و خانواده شبیه تا به یک تشریفات مهم دینی مذهبی.
ازدواج در این عصر و زمونه لزوما رابطه رو محکم تر و با ثبات تر نمی کنه و فقط یک سنت دست و پا گیره که می تونه حتی در بعضی مواقع موجب سرد شدن یک رابطه هم بشه. با اینحال ازدواج می تونه از لحاظ حقوقی برای بعضی زندگی ها و روابط اقدام مناسبی باشه و کاملا یک امر خصوصی و شخصیه.
مهم اینه که بدونیم ازدواج لزوما به معنی داشتن تعهد بیشتر نیست و بدون ازدواج زندگی کردن هم به معنی بی تعهدی و بی بندو باری نیست!
دررابطه با این سوال که آیا ازدواج می تونه مانع فعالیت های آدم بشه یا نه، باید بگم که اگه قرار باشه همزیستی با یک نفر مانع کار وفعالیت آدم بشه پس حتما اون رابطه یک ایراد بزرگی داره و باید راجع بهش دو بار فکر کرد.
آدم زمانی با یک نفر وارد زندگی مشترک میشه که می خواهد با همدیگه ( و نه در همدیگه) رشد کنه.
مسلما زندگی کردن با کسی که همیشه به خاطر کار و حرفه اش در سفره و گاه هفته ها و ماه ها باید بخاطر تور از خونه و خانواده اش دور باشه و عید ها و جشن تولدها رو از بودن با عزیزانش محروم باشه امر راحتی نیست. اما اگر آدمها کمی از خودشون ذوق و سلیقه به خرج بدن میتونن همه این دوری ها رو طور دیگه ای جبران کنند و اوقات با هم بودن رو اینقدر شیرین کنند که ارزش تحمل دوری ها رو داشته باشه.
زندگی کردن در زیر یک سقف با کسی که محبوب همگانه و در محافل عمومی مرکز توجه دیگران قرار میگیره از همه این ها سختتره چونکه اون فرد همیشه نا خواسته زیری سایه زوجش قرار میگریه و این مسئله به راحتی می تونه بالانس رابطه رو به هم بزنه. بنا براین به نظر من افرادی که می تونن با آدمهای مشهور و محبوب زندگی کنند و این «زیر سایه دیگری گم شدن» رو با متانت تحمل کنند فوق العاده انسانهای جسور و بااعتماد به نفسی هستند که در دنیا ازشون کمه و باید مثل یک جواهر قدرشون رو دونست.
در رابطه با این سوال که اگه موقعیت ازدواج برای ما پیش بیاد چه می کنیم، صفورا سلام میرسونه و میگه: من هر روز ازدواج می کنم و طلاق می گیرم!

چه چیزی بیشتر از همه شما را خوشحال می‌کند و چه چیزی بیشتر از همه موجب ناراحتی شما می‌شود؟

من اصولا راحت خوشحال میشم. از سورپرایز خیلی خوشحال میشم. مخصوصا اگر این من باشم که دیگران رو سورپرایز می کنم. دروغ و بی عدالتی من رو خیلی ناراحت می کنه. بی تفاوتی نسبت به درد مردم هم همینطور.  صفورا می گه: من از دیدن لحظه موفقیت یک آدم شاد میشم. از دیدن لحظه ای خوشحالی اون طرف در موفقیتی که براش تلاش کرده و سختی هایی رو به جون خریده. و از جا زدن افراد در مسیر رسیدن به هدفشون ناراحت می شم. همنیطور از آدم هایی که برای رسیدن به مقصود خودشون روی آدمهای دیگه راه میرن و این حقیقت رو درک نمی کنند که آدم تنهایی به جایی نمیرسه.

رابطه‌ی صفورا و ملودی چگونه می‌باشد؟ به عنوان دو خواهر و دو همکار؟
رابطه خواهرانه ما متاسفانه خیلی تحت تاثیر کار قرار گرفته و گاهی دلمون برای خواهربودن با هم تنگ میشه. اما سعی می کنیم هرچند وقت یکبار آبجیز رو بگذاریم کنار و بعنوان خواهرهای صفوی با هم معاشرت کنیم

نوستالژی‌‌های ملودی و صفورا چه چیزهایی می‌باشند؟ اصلاً گذشته چه مقدار برایتان مهم است؟

من و صفورا در دوران کودکی وقت زیادی رو باهم گذروندیم. در دوره هایی حتی با همدیگه هم اتاقی بودیم و یک سری بازی های دونفره داریم که فقط خودمون باهاشون حال می کنیم و بهشون می خندیم.  ازجمله دو تا کاراکتر تخیلی داریم که کاملا ساخته و پرداخته ذهن خودمونن.  اینها دو تا خواهر پیر از شمال سوئد هستند که  با لهجه روستایی صحبت می کنند. با شخصیت های فوق العاده پررنگی که به غلظت لهجه شونه وهروقت به هم میرسیم یهو از تومون می پرن بیرون.  با یاد رفته گان فامیل هم خیلی زندگی می کنیم. مثلا قبل از هر اجراء یه خاطره جالب و خنده دار از هرکدوم رو به یاد میاریم و بلند می خندیم. گاهی هم یه بطری شراب قرمز و یک بسته دستمال کاغذی میگذاریم وسط و می افتیم به گریه کردن. البته گریه خوب و تخلیه کننده!

اگر می‌توانستید دنیا را آنطور که می‌خواهید تغییر دهید، اولین کاری که می‌کردید چه بود و چگونه دنیایی می‌ساختید؟
سوال سختیه. من واقعا نمی تونم به این سوال جواب بدم

صفورا: اگه کنترل کامل جهان دستم بود اول یکه طوفان عظیم و ترسناک درست می کردم تا مردم وحشت کنند و یادشون بیفته که چقدر ضعیف و شکننده ایم و به وجود همدیگه نیاز داریم. بعد که همه به هم چسبیدیم و فهمیدیم که فقط جزء نا چیزی از این جهان هستی و کائنات هستیم، اونوقت بیشتر قدر همدیگه رو بدونیم و راحتتر متوجه بشیم که باید با هم چطور روفتار کنیم! درهرحال خدا رو شکر که ما خدا نیستیم و مسئولیت سخت رسیدگی به جهان رو نداریم :)

حال اندکی هم به جامعه‌ی دگرباشان ایرانی بپردازیم. به نظر شما نگاه جامعه ایرانی نسبت به جنسیت، مرد و زن بودن چه مقدار تغییر پیدا کرده است؟ اصلاً تغییری پیدا کرده شده یا نه؟
با عرض تاسف باید بگم که تغییرچشم گیری درجهت رفع تبعیض جنسیتی در جامعه ایران نمی بینیم. البته الان چندین سال میشه که به ایران سفر نکردم و قضاوت درست در رابطه با این مسئله با توجه به نبودن در بطن جامعه برام سخته، ولی احساس می کنم فشارهای اقتصادی و اجتماعی و محدودیت های ناشی از اونها باعث شده که فاصله بین زن و مرد بیشتر بشه و اون نگاه سنتی پدر سالارانه و تبعیض آمیز بین جنس زن و مرد در خانواده ها، به جز در قشر خاصی همچنان وجود داره.

صفورا : زن ها در جامعه ما همیشه رل قوی داشته اند و من فکر می کنم الان با توجه به فشارهایی که برشون وارده صداشون از قبل هم بلند تر شده. همینطور با دسترسی مردم به وسائل ارتباط جمعی و اینترنت صدای مردم هم راحتتر و سریع تر به همدیگه میرسه و اطلاعات سریع تر رد و بدل میشه. این باعث میشه که آدم ها راحتتر به وقایع و حقایق پی ببرند و برای دسترسی به حقوقشون از جاشون بلند بشن. مثل جامعه دگرباشان ایرانی که با آگاه سازی مردم این امکان روبه عموم مردم و کسایی که همجنسگرا نیستند میدن تا بر مسائل و دغدغه های اونها واقف بشن و از اونها برای دسترسی به حقوق انسانی شون دفاع کنند.

چرا برخورد جامعه‌ی فرهنگی و روشنفکران ایرانی و همچنین فعالین عرصه موسیقی که همگی به نوعی در ارتباط با نسل جوان هستند، با دگرباشان هنوز درگیر شک و تردید است؟ و به نظر شما این دیدگاه و برداشت مردم است که باید در عرصه‌ی فرهنگی تأثیر بگذارد، یا این افکار روشنفکران است که باید جامعه را به سوی راه‌های جدید زیستن و اندیشیدن سوق دهد؟

شاید به دلیل اینکه جامعه ما برخلاف نظر خیلی ها که معتقدند عقاید مذهبی در بین مردم ایران کمرنگ شده، همچنان بشدت تحت تاثیر افکار مذهبی و سنتیه و مشکلات فرهنگی ناشی از همین اعقتادات تند بقدری در وجود تک تک ما ریشه دوونده که خودمون بطور ناخود آگاه زمانی که باید آزادانه فکر و عمل کنیم دست به خودسانسوری می زنیم.  قشر به قول شما روشنفکرمون هم از بقیه جامعه مستثنی نیست و از ترس ترد شدن و منزوی موندن جرات نمی کنه عقاید و اعتقادات خودش رو زیر سوال ببره.

ما هنوز با خودمون و بدنمون خودمون بشدت مسئله داریم. اینقدر توی محدودیت بزرگ شدیم که حتی نسبت به بدن خودمون غریبه هستیم و ازش می ترسیم، چه برسه به جنسیت یک فرد همجنسگراها که درجامعه مون با او مثل یک خلافکار برخورد میشه. اگر کسی یک اثر هنری خلق می کنه، تئوری علمی ارائه میده و یا کتابی منتشر میکنه لزوما این عمل نشانه روشنگرا بودن اون فرد نیست. روشنگرایی یعنی توانایی دیدن و تحمل دنیاهای متفاوت از دنیای خود.

وقتی که سازمان دگرباشان ایرانی پیشنهاد ساخت یک ترانه برای عید صدای دگرباشان را به شما دادند چه انگیزه‌ای باعث پذیرفتن این پیشنهاد شد؟ آیا برای حمایت از ما با دیگران هم مشورت کردید یا نه؟ و اگر مشورت ‏کردید نظر آنها چه بود؟

راستش انگیزه برای دعوت به همکاری زیاد بود. ما از مدتها پیش تصمیم داشتیم برای حمایت از دگرباشان یک آهنگ بسازیم و در لیست سوژه هایی بود که می خواستیم به اون بپردازیم.  وقتی از انجمن دگرباشان با ما تماس گرفتند و از ما برای اجراء کنسرت در مراسیم عید صدای دگرباشان دعوت کردند تنها دو هفته وقت داشتیم واعضاء گروه هر کدوم در اقساء نقاط دنیا پراکنده بودیم. دیدم واقعا نمی رسیم خودمون رو به اون مراسم برسونیم. پس پیشنهاد ارسال یک پیام ویدئویی را پذیرفتیم. اما من و صفورا خودمون تصمیم گرفتیم که یک آهنگ ويژه برای دگرباشان عزیز ایرانی بسازیم و چون فرصت برای ساختن و تنظیم و ضبط کم بود، صفورا تصمیم گرفت یکی از آهنگهای قدیمی خودش رو در این پیغام ویدئویی اجرا کنه، تا ما سر فرصت ترانه ای رو که نوشتیم برای شما حاضر کنیم.

ترانه‌ی بسیار زیبایی که شما برای عید صدای دگرباشان ایرانی ساختید چه واکنش‌هایی را متوجه شما ساخت؟ و اینکه چرا این ترانه به زبان انگلیسی ساخته شد؟

این ترانه همونطوری که گفتم برای دگرباشان ساخته نشده. این آهنگ رو صفورا وقتی که ۱۶ سالش بود ساخت و ترانه اش رو هم خودش گفته. درواقع از نوزادی که در شکم مادرش بود الهام گرفت و برای همه بچه هایی که پا به دنیا میگذارن خوند. وقتی تصمیم گرفتیم یک پیغام ويدوئی برای این مراسم بفرستیم، این آهنگ رو انتخاب کرد. اما یادآوری می کنم که ترانه جداگانه ای برای دگرباشان به زبون فارسی نوشتیم که وقتی آماده شد بهتون تقدیم می کنیم.

واکنش مردم به این حرکت هم خیلی مثبت بوده. کمتر کسی با این حرکت ما برخورد منفی کرد.

از دیدگاه شما تا چه میزان می‌توان به دستیابی دگرباشان به حقوق خویش امیدوار بود؟ آیا پیام خاصی برای دگرباشان ایرانی دارید؟

ما خیلی امیدواریم. چرا که می بینیم دگرباشان ایرانی خودشون بقول معروف آستین هاشون رو بالا زدند و برای دفاع از حق شون و پاک کردن ذهنیت منفی و غلط عموم مردم نسبت به جامعه شون وارد میدون شدند. این حرف خیلی کلیشه است ولی بسیار درسته که "حق بخشیدنی نیست، گرفتنی است".  غیر ممکنه کسی برای احقاق حق خودش فعالیت کنه و نتیجه نگیره.

ما روزی رو که عید صدای دگرباشان در ایران بعنوان یک جشن ملی برگذار میشه و تاریخش در تقویم ما ثبت شده رو اصلا دور نمی بینیم و به همه شمایی که از خودتون شهامت و جسارت به خرج دادین و علیرغم همه تهدیدها و آزارهای ریز و درشت برای آگاه سازی مردم نسبت به دنیای خودتون تلاش می کنین تبریک می گیم.  این حرکت شما انگیزه آفرین و باعث افتخار ماست.

از اینکه دعوت ما رو برای مصاحبه پذیرفتید بسیار بسیار متشکر هستیم.
پیروز و شاد باشید.
مرسی از شما بابت دعوت به این مصاحبه

عاشقانه
آبجی ها

مطالب ندا را همراه با اسم و آدرس ندا بازچاپ کنید.