Last Update: Wednesday January 04, 2012

  بازگشت به صفحه ی جامعه |    بازگشت به صفحه ی اصلی   

 

جامعه

 

پدر، مادر، من همجنسگرا هستم. د.ل.

آگوست 2010 بود. 17 سالم بود. بیشتر از 3 سال نبود که به همراه خانواده ام به آمریکا آمده بودیم. تقریبا دو ماه و نیم بود که با دوست دخترم در ارتباط بودم. خیلی دوستش داشتم بخاطر اینکه من را میفهمید و وقتی با هم بودیم بهمان خوش میگذشت. اما مثل هر رابطه ی دوست دختر و دوست پسر دیگری، رابطه ی ما به جایی رسیده بود که کم کم مسائل داشت پیچیده تر میشد و مسایل جنسی داشت جزیی از این رابطه میشد. اما...اما من نمیتوانستم با او این رابطه را برقرار کنم و نمیدانستم چرا. با او روابط جنسی داشتن برایم سخت بود. یک مدت کوتاهی بود که یک مسائل تازه ای توجه ام را به خودش جلب کرده بود. بعضی اوقات یک سری احساسات خاصی نسبت به دوست های پسرم داشتم. احساساتی که توضیح و فهمش برایم سخت بود. چرا چنین احساسات خاصی برایشان داشتم...؟ چرا چنین احساساتی را نسبت به دوست دخترم نداشتم...؟ خیلی با خودم درگیر بودم. دائما از خودم سؤالاتی مثل این میپرسیدم. روز به روز اینجور سؤالات ذهنم را بیشتر مشغول خودش میکرد. با اینکه خیلی به دوست دخترم نزدیک بودم، حتی با او هم نمیتوانستم در مورد این مسایل صحبت کنم. به جایی رسیده بودم که دیگر تحمّلم خیلی کم شده بود. تصمیم گرفتم که با دوست دخترم به هم بزنم تا بتوانم کمی به زندگی خودم برسم و مسائلم را حل کنم. خیلی سخت بود... بخاطره اینکه  اوّلا انتظار چنین کاری را از من نداشت و دوما اینکه نمیتوانستم بهش بگویم که دلیل این کارم چه بود. برای هر دومان خیلی روز دردناکی بود. زمانی که با او بهم زدم خیلی در بغلم گریه کرد. چندین بار از من خواست که به او بگویم دلیل این کارم چه بود. اما تنها چیزی که من میتوانستم در جوابش بگویم این بود که: «مشکل از تو نیست!! مشکل از منه....» اما این دلیل برایش کافی نبود. بالاخره آن روز هم به اتمام رسید و رابطه ی من و او برای مدتها قطع شد. با اینکه با هم حرف نمیزدیم، در محیط دبیرستانمان از این و آن میشنیدم که چطور خیلی ها بخاطر جدا شدنمان به او طعنه میزدند. خیلی دلم برایش میسوخت...او لیاقتش این نبود. خودم را باعث و بانی این وضعیت میدانستم. نمیتوانستم خودم را ببخشم...آرزو میکردم روزی بتوانم جبران کنم.

تمام این قضایا تازه شروع سختی هایم بود. تازه داشتم کم کم به این قضیه پی میبردم که شاید، شاید، همجنسگرا باشم. اما این فکر داشت دیوانه ام میکرد! من؟! یک ایرانی که بیشتر عمرش را در ایران بوده؟! همجنسگرا؟! امکان ندارد! اصلا قابل قبول نیست! ماه ها افسرده بودم. حاضر نبودم این وضعیتم را قبول کنم. چونکه فرد تقریبا مذهبیی بودم دایما میگفتم «خدایا، چرا؟! چه گناهی کردم که داری مجازاتم میکنی...؟ آخه چرا من؟! من که بنده ی خوبتم! گاهی اوقات نمازم را میخوانم. تقریبا هر روز صدقه میدم. همیشه سعی میکنم انسان خوبی باشم. چرا؟! فقط بهم بگو چرا من؟ چرا چنین چیز اسفباری رو سر راه من قرار دادی...؟!» شب و روز با خودم کلنجار میرفتم. نمیتوانستم با خودم کنار بیایم. از خودم و شخصی که بودم بدم میامد. صبح ها از تخت بیرون آمدن برایم عذاب بود. میخواستم تمام روز در تختم بمانم و با هیچ کسی رو در رو نشوم. از همه چیز و همه کس بدم میامد. مدرسه رفتن برایم سخت بود. من طبیعتا آدم فعال و اجتماعی ای هستم، برای همین سکوت و در هم بودنم برای دیگران خیلی محسوس بود. دوستانم مدام از من میپرسیدند چرا آنقدر داغون و افسرده هستم. میگفتم «هیچی نیست. فقط یه کم فکرم مشغوله...» پدر و مادرم از من میپرسیدند «یه مدته که خیلی تو خودتی. چیزی شده؟ مشکلی پیش اومده؟» یک لبخند الکی میزدم و میگفتم «نه هیچی نیست. فقط یه کم کلافم چونکه درسام سخت شده.» درس و مدرسه شده بود بهترین بهانه ام برای سکوت.

چه شبهای طولانی ای که آنقدر گریه میکردم تا خوابم ببرد. آهنگهای داریوش شده بودند همدم همیشگیم. صبح تا شب کارم شده بود داریوش گوش دادن. هیچ امیدی به آینده نداشتم. دائما آرزو میکردم که ای کاش تمام این یک کابوس باشد. هر شب آرزو میکردم که صبح بیدار بشوم و همه چی به حالت عادی برگشته باشد.

اما فرار از واقعیت من را به هیچ کجا نرساند. ماه ها طول کشید تا بتوانم با خودم کنار بیایم؛ تا بتوانم قبول کنم که من، د.ل.، یک همجنسگرا هستم. اول مارس 2011 بود که بعد از ماه ها سکوت و صحبت نکردن با هیچکس در مورد این قضیه، بالاخره شجاعت کافی را پیدا کردم که به یکی بگویم. اسمش اُندرو بود. دوستِ دوستم بود که در یک ایالت دیگر زندگی میکرد و زمانی که برای مسافرت آمده بود اینجا با هم آشنا شده بودیم و کل مکالمه مان یک دقیقه هم طول نکشید. با اینکه کوچیکترین آشنایی را با او نداشتم، نمیدانم چه باعث شد که چنین موضوع مهمی را با او در میان بگذارم. شاید دلیلش این بود که او هم مثل من همجنسگرا بود؛ شاید بخاطر اینکه در یک ایالت دیگر زندگی میکرد و نگران رو در رو شدن با او نبودم؛ شاید هم بخاطر این بود که دیگر تحمّلم تمام شده بود و میخواستم افکارم را تخلیه کنم. خلاصه به هر دلیلی که بود بالاخره به او گفتم، آن هم از طریق اس ام اس (تنها راه اتباطمون با هم تا اون زمان). او هم با آغوش باز از من استقبال کرد و خیلی با من صحبت کرد. به من فهماند که من هیچ مشکلی ندارم و تقصیر من نیست که یک همجنسگرا هستم و این قضیه چیزی نیست که در موردش خودم را عذاب بدهم. خیلی به من کمک کرد و تا ابد ممنونش خواهم بود. بعد از یک مدت کوتاه تصمیم گرفتم که شروع کنم به دوستهای هم مدرسه ایم بگویم. با دوست دخترم که تو آگوست با او به هم زده بودم شروع کردم. رو در رو شدن و بیان این مسئله با او برایم بسیار سخت بود. هیچ وقت در زندگیم سه تا کلمه ی ساده انقدر زندگیم را عوض نکرده بود: «من همجنسگرا هستم.» وقتی که این جمله از دهانم بیرون آمد، همه چیز خیلی واقعیتر به نظر رسید. حس عجیبی بود. احساس کردم ده تن وزن را از روی دوشم برداشتند. بعد از آن یکی یکی به دوستهای صمیمیم گفتم و همه شان با نهایت صمیمیت از این قضیه استقبال کردند و به من گفتند که همجنسگرا بودنم نظرشان را در مورد من عوض نمیکند و من برایشان همانیم که همیشه بودم. و به من گفتند که چقدر به من افتخار میکنند که این شجاعت را داشتم که بتوانم با این قضیه رو به رو بشوم. شنیدن این جملات مشوّق خیلی به من انرژی میداد و امیدوارم میکرد. همین باعث شد که بتوانم یک گروهی از دوستانم را تشکیل بدهم که پشتیبانم باشند. بعد از حدود دو ماه به آنها گفتم که میتوانند به بقیه ی افراد در دبیرستانمان بگویند. چونکه من وقت این را نداشتم که به همه تک تک بگویم و میخواستم هر چه زودتر دوستهایم بفهمند تا بتوانم بالاخره خودم باشم و مجبور نباشم نقش یک شخص دروغین را بازی کنم. کمتر از یک روز طول نکشید که همه در مدرسه فهمیدند. فردای اون روز در مدرسه همه ی دوستانم اول از من میپرسیدند که این موضوع واقعیت دارد یا نه و وقتی جواب مثبت به آنها میدادم به من لبخند میزدند، تبریک میگفتند و میگفتند که برایم خوشحالند. خوشبختانه، بر خلاف خیلی از نوجوان های دگرباش در دنیا، هیچوقت در مدرسه بخاطره همجنسگرا بودنم از هیچکس بدی ندیدم. بالاخره میتوانستم خودم باشم...حداقل در مدرسه اینطور بود. در خانه اما هنوز چنین آزادیی نداشتم.

احساس میکردم که کم کم وقتش شده بود که به خانواده ام بگویم. شب و روز به این فکر میکردم که چه طوری بهشان بگویم، یا اینکه اصلا بهشان بگوم یا نه، بگذارم تا آخر عمر شاد باشند و نگذارم همجنسگرا بودنم آزارشان بدهد. اما حق داشتند بدانند به عنوان اعضای خانواده ام. اما اگر نمیدانستند راحتتر زندگی میکردند. اما...اما...اما. ذهنم کاملا مشغول اینطور نگرانی ها شده بود. بعضی از دوستام میگفتند که نگویم بهتراست، چونکه چند ماه بیشتر تا دانشگاه نمانده و دانشگاه بروم میتوانم زندگی خودم را شروع کنم بدون اینکه مجبور باشم به خانواده ام جواب پس بدهم که با چه کسی دوست هستم یا با کی رابطه ی جنسی دارم. اما بخاطر صمیمیتی که در خانواده ی ما بود، خیلی دوست داشتم بهشان بگویم چونکه به قول چند نفر از دوستانم نباید مجبور باشم که هویت واقعیم را جلویشان پنهان کنم و خودم هم از داشتن دو زندگی متفاوت، یکی زمانی که با دوستهایم هستم و یکی زمانی که با خانواده هستم، خسته شده بودم. بالاخره تصمیم گرفتم که این صحبت را با خانواده ام بازگو کنم. پدر و مادرم دو فرزند دارند. یکی من و یکی خواهرم که از من بزرگتر است و ازدواج کرده و در یک ایالت دیگر زندگی میکند. برای روز تولدم در ماه ژوئن، خواهر و شوهر خواهرم برای چند روز به دیدار ما آمدند. بعد از مشورت با دوستهایم، تصمیم گرفتم که اول به خواهر و شوهر خواهرم بگویم و بعد شاید بتوانم با کمک آنها این خبر را به پدر و مادرم منتقل کنم.

روز تولدم با خواهر و خواهر شوهرم برای ناهار بیرون رفتیم. تصمیم داشتم در طول غذا خوردن بهشان بگویم. هرچه به آن لحظه نزدیکتر میشدیم ضربان قلبم تندتر میشد؛ دستانم بیشتر و بیشتر عرق میکردند؛ هوا سنگینتر و قفسه ی سینه ام کوچکتر میشد. هر چه که سعی میکردم تندتر بدَوَم و از روبرو شدن با آن لحظه دوری کنم، انگار نمیتوانستم با سرعت کافی بدَوَم...بالاخره مجبور شدم با آن لحظه روبرو بشوم. با اینکه اولین بارم نبود این کار را میکردم، خواهر و شوهرخواهرم اولین اعضای خانوادم بودند که از این موضوع باخبر میشدند. بالاخره آن سه کلمه ی معروف از دهنم خارج شدند: «من همجنسگرا هستم.» سکوت شد...چند لحظه سکوت...چند لحظه ای که انگار ساعتها طول کشید...بالاخره سکوت شکسته شد. "اصلا برای ما مهم نیست. تو هنوز برای ما همونی. ما هنوزم دوسِت داریم." باورم نمیشد. قبل از آن روز نمیدانستم نسبت به این خبر چه عکس العملی نشان خواهند داد. باورم نمیشد که تا این حد از من حمایت کردند. چشمانم پر از اشک شد. بغز راه گلوم را بست. بعد از چند لحظه اشک از سد چشمانم جاری شد؛ اشک شادی، ترس، استرس. برای بقیه ی ناهار این موضوع بحث صحبتمان بود. تمام داستان را برایشان مو به مو تعریف کردم. از همه چیز برایشان گفتم. یک حس شادی عجیبی داشتم. هر چه بود، خوشحال بودم که خواهر و شوهر خواهرم انقدر با این قضیه به راحتی کنار آمدند و من را با همجنسگرا بودنم قبول کردند. بعد از یک صحبت کوتاه تصمیم گرفتیم که بعد از مسافرت یک ماهه ی پدر و مادرم به آنها بگوییم. در طول مسافرتشان من رفتم و با خواهر و شوهر خواهرم ماندم. جلوی آنها احساس راحتی میکردم. میدانستم که جلوی آنها مجبور نیستم یک فرد دروغی باشم. من را بخاطر شخصی که بودم قبول میکردند و دوست داشتند. نه بخاطر هویت جنسیم. در طول آن یک ماه خیلی با خواهرم صحبت کردم در مورد اینکه کِی و چطور به پدر و مادرم بگویم. خوشحال بودم که میتوانستم با یک همزبان و عضو خانواده ام در این مورد صحبت کنم. قرار بر این شد که بعد از برگشتن پدر و مادرم از مسافرت، خواهرم یک هفته بیاید دیدنشان و در طول آن یک هفته این خبر را با هم بهشان بدهیم. خیلی برایم اطمینان دهنده بود و خوشحال بودم که خواهرم تصمیم گرفت که برای دادن این خبر به پدر و مادرم کنارم باشد، بخاطره اینکه هر دومان میدانستیم زمانی که بفهمند تا چه حد زندگی خانوادگیمان زیر و رو خواهد شد.

­خلاصه آن روز رسید. بعد از ظهر، نزدیک ساعت 4 بود. چهار نفری نشستیم تا دور هم چای بنوشیم و صحبت کنیم. بعد از چند دقیقه ی کوتاه، بالاخره وقفتش شد که به پدر و مادرم بگویم. خواهرم کنارم نشسته بود و دستش در دستان من بود و این به من تا حدودی قدرت میداد. استرس دوباره تمام وجودم را در بر گرفت. "مامان و بابا...یه چیزی هست که میخوام باهاتون در میون بذارم. یه مسئله ای هست که چندین ماهه باهاش کلنجار میرم. واسه همین هم بود که یه مدتی خیلی تو خودم بودم و یه آدم خاص دیگه ای شده بودم. راستش اینه که...اِم...اِم....من همجنسگرا هستم..."

از چشمای پدرم توانستم حس کنم که چطور با شنیدن این سه کلمه از درون شکست، خورد شد، و تمام زندگیش از این رو به آن رو شد. مادرم هم در اوج ناباوری و ترس به پدرم نگاه میکرد. یک لحظه چشمانشان به هم افتاد...با اینکه ساکت بودند، میشد فهمید که درونشان غوغاست...بالاخره پدرم سکوت را شکست: "یعنی چی....؟ من نمیفهمم...منظورت چیه...؟" در کمال شوک و ناباوری به من نگاه میکرد. نمیدانستم دقیقا چه باید بکنم. خواهرم شروع به صحبت کرد: "ببینین، واسه من اصلا این قضیه مهم نیست. چونکه من میدونم این پسر هنوز همون پسره...همجنسگرا بودنش واسه ی من اصلا مهم نیست. من حاضرم با تمام قدرت ازش حمایت کنم. حتی اگه شما ازش رو برگردونین." پدر و مادرم فقط به من و خواهرم خیره شده بودند. نمیدانستند که چه عکس العملی نشان بدهند. پدرم در طول دو ساعت فکر کنم چهار یا پنج عدد سیگار کشید. خلاصه آن چند ساعت به کندی گذشت. حرفهایی از دو طرف زده شد. من تمام داستان سختی هایم را برایشان تعریف کردم. از ترس هایی که داشتم؛ از شبهایی که با گریه خودم را خواباندم؛ و از خیلی مسائل دیگر. با اینکه از مادرم خواستم که حرفی بزند و چیزی بگوید، تمام مدت ساکت بود و هیچ حرفی نمیزد. فقط پدرم بود که فریاد میزد و با خودش و دنیا و باورهای خودش (که ناگهان در هم شکستند) کلنجار میرفت. گوشش به حرفهایم شنوا نبود چون حتی ذره ای حاضر نبود با مسئله ی همجنسگرایی کنار بیاد. یا شاید هم مشکلی با مسئله ی همجنسگرایی نداشت و فقط مسئله ی همجنسگرا بودن پسرش بود که برایش غیر قابل باور و غیر قابل قبول بود. مدام بر روی پیدا کردن یک پزشک که راه درمان این «بیماری» را داشته باشد تاکید میکرد. پدرم خیلی چیزها گفت که از درون من را پاره پاره کرد و معنی «عشق پدر و مادر به فرزند» را برایم نابود کرد: «بعد از تمام زحماتى كه براتون كشيدم، آوردمتون غرب، اينه نتيجش؟!»؛ «من و مادرت داغون و خورد شدیم»؛ «غرورم، افتخارم، شخصیتم، همه شکسته شد»؛ «چه کسی ما رو نفرین کرد...؟؟»؛ «فاجعه...افتضاح...نفرین...». کلمات و رفتار پدرم هنوز هم که هنوزه در ذهنم هست. اما هر چقدر هم که شنیدن این حرفها برایم از درون دردناک بود، همزمان چیزی درونم به من اجازه نمیداد که از دست آنها عصبانی بشوم و حتی ذره ای از آنها متنفر بشوم بخاطره اینکه میدانستم آنها هیچ اطلاعاتی در این مورد ندارند و تا بحال در زندگیشان با چنین اتفاقی رو به رو نشده بودند. من اولین شخصی بودم در کل خانواده مان که تصمیم گرفت که با همجنسگرا بودنش کنار بیاد و با اعضای خانواده اش این موضوع را در میان بگذارد. خلاصه آن چند ساعت دردناک، با دل شکستگی، فریاد، اشک، و سکوت گذشت. فردای آن روز، زمانی که مادرم بیرون بود و من در اتاقم، صدای پدرم و خواهرم را شنیدم که در اتاق پذیرایی با هم صحبت میکردند. به آرامی در اتاقم را باز کردم و بدون اینکه سر و صدایی از من در بیاد، به دیوار بیرون اتاقم تکیه و به حرفهای پدرم و خواهرم گوش دادم. تنها راه حل پدرم این بود که «یا خودش رو تغییر میده، یا...ما رو فراموش میکنه.» میتوانستم از صدای پر از بغزش حس کنم که چقدر برایش دردناک بود که چنین حرفی را در مورد تنها پسر خودش بزند. من تقریبا برای دو ساعت اشکریزان به حرفهایشان گوش کردم. لحظه به لحظه احساس میکردم از پدر و مادرم دورتر میشوم و احتمال ادامه ی زندگی بدون حضور آنها درونش برایم قویتر میشد که باعث میشد ترس وجودم را فرا بگیرد.

به پیشنهاد خواهرم تصمیم بر این شد که قبل از برگشتن او به ایالتش، چهار نفری پیش یک مشاور خانواده برویم. این تصمیم به من امید داد...اما امیدم بیفایده بود، چون زمانی که بحثمان در اتاق مشاور شروع شد فهمیدم که من و پدر و مادرم برای دلایل متضاد پیش مشاور آمده بودیم. من به امید این آمده بودم که پدر و مادرم بتوانند با کمک مشاور یک درک بهتری از وضیعت من پیدا کنند؛ اما آنها به امید اینکه خانم مشاور من را «درست» خواهد کرد و سر راه درست قرارم خواهد داد آمده بودند. آن جلسه ی مشاوره متاسفانه به جایی نرسید و وضیعت، آنجور که من و خواهرم امید داشتیم، بهتر نشد و بخاطره بیفایده بودن آن جلسه ی مشاوره دیگر به آن اتاق مشاوره برنگشتیم.

خواهرم برگشت به ایالت خودش و از طریق تلفن با من از اتفاقات خانه ی ما با خبر میشد. از زمانی که خواهرم رفت تا شنبه ای که من قرار بود به دانشگاه بروم تقریبا یک ماه وقت باقی مانده بود. در طول این یک ماه ارتباط من با پدر و مادرم خیلی تنگ و تاریک بود. من و پدرم تقریبا اصلا با هم صحبت نمیکردیم و او حتی تا مدتها به من نگاه هم نمیکرد و من و مادرم خیلی به ندرت با هم حرف میزدیم. در طول این یک ماه و چند روز فقط سه بار من و پدرم در مورد همجنسگرا بودن من صحبت کردیم، اما متاسفانه هر سه بار یکی از ما یا هر دوتایمان مشروب خورده بودیم و در حالت عادی نبودیم و این باعث شد که هر سه بار صحبتمان به داد و فریاد و جنگ لفظی منتهی بشود. انگار تنها زمانی که مشروب در رگانمان جریان داشت جرأت و شجاعت کافی برای صحبت با هم در مورد این موضوع را داشتیم. حاضرم قبول کنم که بحث در این مورد زمانی که یکی از ما یا هر دوتایمان مشروب خورده بودیم، یکی از بزرگترین اشتباهاتم بود. یاد گرفتم که هیچ وقت دیگر این کار را نکنم برای اینکه به هیچ نتیجه ی مثبتی نخواهیم رسید...

بالاخره روز رفتن به دانشگاه شد. من جعبه ها و چمدان هایم را که پر از وسائل خوابگاه بود جمع کرده بودم. برای من روز مهمی بود. خیلی احساس خوشحالی میکردم چونکه لحظه به لحظه به زندگی دانشجویی و آزادیهایی که به همراه دارد نزدیکتر میشدم. دیگر مجبور نخواهم بود به پدر و مادرم جواب پس بدهم که با کی هستم و کجا میروم. اما همزمان ناراحت بودم که مجبور بودم خانواده ام را در این وضعیت رها کنم. اما چاره ای نبود. به مرحله ای از زندگیم رسیده بودم که باید راه خودم را میرفتم و استقلال پیدا میکردم. لحظه ی خداحافظی کاملا معلوم بود که همه (من، پدرم، مادرم، و خواهر و شوهر خواهرم که برای بدرقه ی من چند روزی آمده بودند پیش ما) در وضعیت روحی عجیبی به سر میبردند. از زمانی که به دانشگاه رفتم زندگی بد نبوده. با افرادی که آشنا شدم در شروع آشناییمان از همجنسگرایی من با خبر نبودند و زمانی که با خبر شدند تمام سعیشان را کردند که حتی کوچکترین لطمه ای به دوستیمان نخورد که این عمل برای من خیلی با ارزش بود. همچنین با چند نفر که همجسگرا هستند آشنا شدم و رابطه ای دوستانه بر قرار کردم.

از زمانی که به دانشگاه رفتم، سعی کردم فعالیتم رو در زمینه ی ال.جی.بی.تی. و حقوق همجنسگرایان بیشتر کنم. با یکی از پنج تشکّلی که در دانشگاه من برای پیشرفت حقوق همجسگرایان  فعالیت میکند آشنا شدم و قصد دارم از این به بعد نقش مهمتری در این تشکل پیدا کنم. همچنین به لطف سازمان دگرباشان ایرانی افتخار این رو داشتم که این مقاله را در این مجله منتشر کنم، به امید که داستان زندگی من به عنوان یک همجنسگرای ایرانی به برادارن و خواهران ایرانی من که با مشکل هویت جنسی در زندگیشان مواجه هستند کمکی کند. امید دارم که همکاری من با این سازمان به این مقاله ختم نشود و در ماه ها و سال های آینده شاهد همکاری بیشتر من با این سازمان و مخصوصا همکاری سایر دگرباشان ایرانی و حمایت کننده هایشان باشم. در پایان، امیدوارم که داستان من، حتی اگر به کوچکترین نحو ممکن، کمکی به جامعه ی دگرباشان ایرانی، چه در ایران و چه در خارج از ایران، کرده باشد و نیز امیدوارم که روزی برسد که نه فقط در ایران بلکه در تمام دنیا شاهد آزادی هرچه بیشتر دگرباشان و تمام اقلیت های جنسی دیگر باشیم. اما باید به یاد داشته باشیم که بدون حضور ما در صحنه و حمایت از یکدیگر این آرزو به عمل نخواهد آمد. پس از مخاطبانم خواهش میکنم که هر چه بیشتر فعالیت خوشان را در این زمینه بیشتر کنند زیرا ما خودمان آینده ی خودمان را رقم میزنیم و نه هیچ کس دیگری.

روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد
در رگ ها نور خواهم ریخت
و صدا خواهم در داد ای سبدهاتان پر خواب! سیب آوردم سیب سرخ خورشید
خواهم آمد گل یاسی به گدا خواهم داد
زن زیبای جذامی را گوشواری دیگر خواهم بخشید
 
کور را خواهم گفتم : چه تماشا دارد باغ
 
دوره گردی خواهم شد کوچه ها را خواهم گشت جار خواهم زد : ای شبنم شبنم شبنم
رهگذاری خواهد گفت : راستی را شب تاریکی است کهکشانی خواهم دادش
روی پل دخترکی بی پاست دب اکبر را بر گردن او خواهم آویخت
هر چه دشنام از لب خواهم برچید
 
هر چه دیوار از جا خواهم برکند
رهزنان را خواهم گفت : کاروانی آمد بارش لبخند
ابر را پاره خواهم کرد
 
من گره خواهم زد چشمان را با خورشید ‚ دل ها را با عشق سایه ها را با آب شاخه ها را با باد
و به هم خواهم پیوست خواب کودک را با زمزمه زنجره ها
 
بادبادک ها به هوا خواهم برد
 
گلدان ها آب خواهم داد
خواهم آمد پیش اسبان ‚ گاوان ‚ علف سبز نوازش خواهم ریخت
مادیانی تشنه سطل شبنم را خواهم آورد
خر فرتوتی در راه من مگس هایش را خواهم زد
خواهم آمد سر هر دیواری میخکی خواهم کاشت
پای هر پنجره ای شعری خواهم خواند
هر کلاغی را کاجی خواهم داد
 
مار را خواهم گفت : چه شکوهی دارد غوک
آشتی خواهم داد
 
آشنا خواهم کرد
راه خواهم رفت
 
نور خواهم خورد
 
دوست خواهم داشت

 

سهراب سپهری

 

مطالب ندا را همراه با اسم و آدرس ندا بازچاپ کنید.