|
وقتی
بچه بودم با پسرها می گشتم. بازی های پسرانه می
کردم. دوست داشتم مثل اون
ها همیشه شاد و شنگول باشم چون مگر یک دختر تا چه سنی اجازه بازی کردن
دارد. وقتی بزرگتر شدم، خودم را از دنیای پسرها و هم بازی هایم دور
کردم. حالا چه به خاطر عرف جامعه، چه خودم. فهمیدم دنیای پسرها با من
سازگار نیست. وقتی به سن بلوغ رسیدم، وقتی واسه خودم خانمی شدم، مثل
دوستانم دنبال پسر نرفتم یا این که نقل و نبات زندگیم پسرها نشدند.
الان که به اون زمان فکر می کنم، میگم: من که دوست داشتم با پسرها فقط
باشم و بازی کنم چرا بزرگتر که شدم نمی خواستم با هیچ پسری باشم؟؟؟!!!
راهنمایی و دبیرستان را گذراندم و دیپلم گرفتم. حتی با یک پسر هم
ارتباط برقرار نکردم. اما خوب بعضی وقت ها فقط پیش دوستانم خرف هایی
زدم که به آنها بگویم آره من هم از این حرف ها بلد هستم. اما هیچ وقت
این حرف ها را عملی نکردم چون هیچ انگیزه ای باعث نزدیک شدن به پسرها
در من نبود. با دوستانم که بیرون می رفتم شاید شیطونی و اذیت می کردیم،
اما هیچ وقت پسری را به حریمم راه ندادم. بخاطر این رفتارهایم دختر خوب
خانواده و فامیل شدم و هستم. چون نه با پسری می پرم و نه من را با پسری
تا به حال دیده اند، نه چیز دیگری که حاکی از وجود پسری در زندگی من
باشد. خودم هم از این وضعیت راضی بودم چون که اصلا واسم مهم نبود. در
آن زمان علاقه من ورزش بود و سرگرمی های دیگر. وقتی اولین تجربه کاری
ام را شروع کردم خیلی زود توانستم با کارم و مشتری ها ارتباط برقرار
کنم و اصلا مشکلی در ارتباط با پسرها نداشتم. چند باری با پسرهای
مختلفی آشنا شدم اما یا من از آنها خوشم نمی آمد یا آنها نمی توانستند
با این کنار بیایند که حتی من اجازه لمس کردن را به آنها نمی دهم. باز
این ها گذشت. چند سالی کاملا توی جامعه برای خودم مشغول بودم و با
آدمهای متفاوتی برخورد داشتم. اما باز هم نتوانستم پسری طبق خواسته
خودم پیدا کنم. وقتی با دوستانم بیرون می رفتیم، دوست داشتم علت
خوشحالیمان فقط خودمان باشیم و نمی خواستم پسری باعث یا شریک خوشحالی
مان باشد. این ها همیشه توی ذهن و دلم بود که بعضی وقت ها غیر مستقیم
ابراز می کردم و دلیل اون را هم بی اعتمادی به پسرها می گفتم.
رفتم دانشگاه، محیط باز تر و آدم های مختلف تر و دوستان جدیدتر. اما
باز هم اتفاقی نیافتاد و باز پسری نظر من را جلب نکرد. چند باری هم از
طرف پسرهای دانشگاه پیشنهاداتی به من رسید ولی باز توی دلم نبودند.
همیشه با خودم می گفتم: من از پسربچه ها متنفرم! دوست دارم سنش کمی
پخته تر باشد. من از بدتیپ ها متنفرم، من از رفتارهای زنکی متنفرم، که
یک بار دوستم گفت: خوب یه باره بگو من از پسرها متنفرم!
حتی دوستانم که با پسرها
دوست می شدند همیشه عیبی روی آنها می گذاشتم و خوشبختانه بیشتر به حرف
من می رسیدند. همیشه نظرم این بود که نمی خواهم قبل ازدواج با هیچ پسری
رابطه ای داشته باشم. اینجوری یا خودم را دختر خوب می دانستم یا دوست
نداشتم پسری به حریمم وارد شود یا به خاطر عقایدم و هر چیزی بود فقط
برای دفع پسر بود.
موقعیت ازدواج پیش آمد و
حتی تا خواستگاری پیش رفت. از اول آشنایی تا خواستگاری زمانی که با هم
بودیم فقط حرف می زدیم، هیچ حسی نسبت به او نداشتم هیچی. با خودم می
گفتم: حتما تا به
حال با
پسری اینقدر نزدیک نشدم که تجربه ای داشته باشم. وقتی رابطه مان بیشتر
شد و نزدیک به خواستگاری و نامزدی و این حرفها، کم کم یه حسی درونم
بوجود آمد. یک حس دلشوره و اضطراب. وقتی با اون قرار می ذاشتم، باورتون
نمی شه حسم تبدیل شده بود به حالت تهوع! روی خودم نگذاشتم و گفتم: حتما
صبح کم صبحانه خودم و از این چیزها، پای عیب جسمی گذاشتم. این حس
دوباره در ملاقات های بعدی هم به وجود اومد و دیدم نه، این به خاطر
صبحانه یا غذا نیست. خیلی ذهنم رو آشفته کرد. این موضوع رو به هیچ کسی
نگفتم . تا اینکه اومدن خواستگاری .
توی مجلس وقتی چشمم بهش
می افتاد یه حالت عجیب و پر از دلشوره و حس خیلی بدی داشتم. فقط خدا
خدا می کردم زودتر برن. توی جهنم بودم. وقتی که رفتند و منتظر جواب
شدند نظرم کاملا منفی بود نمی دونستم که چه جور بی مقدمه و بدون دلیل
منطقی یکباره بگم نه من نمی خوام. نمی دونم فرشته خدا بود، چی بود که
مادرم این وسط ناراضی بود. انگار بهشت رو به من دادند. نمی دونی چه حس
خوبی بود که مجبور نیستم به زور تحملش کنم تا یه جورایی خودم تمومش
کنم. این موضوع به هر سختی بود تموم شد رفت. از اینجا بود که خودم رو
کندوکاو کردم. خواسته های درونی خودمو کشیدم بیرون و نشستم شاهزاده
رویاهام رو کشیدم بیرون. مثلا من پسری با این تیپ و ظاهر با این شخصیت
با این رفتار و از این سلیقه ها می خوام. خلاصه باز رفتم توی دهن شیر و
شیطونی هام شروع شد. این پسر، اون پسر، با شخصیت، پولدار و همه جوره
کندوکاو کردم. اما باز دلم روی هیچ کدوم راضی نشد. بیخیال شدم و واقعا
خسته شده بودم. گفتم: خودم کم بدبختی دارم که برم دنبال پسر؟! کـــی ؟
اونم مـــن؟!
باز برگشتم به اون فکرهام
که ذهنم درگیر هیچ پسری نمی شد.
یه روزی اتفاقی فیلمی دیدم
که بازیگراش دو دختر لزبین بودند. منم این فیلم رو دیدم و در مورد نوع
رابطه و حسشون کنجکاو شدم. قبلا درمورد کلمه لز توی هنرستان شنیده
بودم. اما هیچ وقت حس کنجکاوی تحریکم نکرد که دنبالش برم و ببینم چیه.
فقط تا حد شنیدم که از این گوش میره داخل از دروازه در میاد.
خلاصه رفتم توی نت وگشتم
گشتم. به وبلاگاهایی برخوردم که از زبان دخترهایی بود که نسبت به همجنس
خودشون ابراز علاقه و عشق می کردند. واقعیتش واسم جالب نبود، نمی دونم
چرا؟ ولی خودم متعصب بودم و اون رفتارهاشون رو فاحشه گری می دیم.
اصلا واسم جالب نبود شاید
به خاطر برخورد اولم با دخترهای فاحشه بود که خودشون رو لزبین می دیدند
و لز توی ذهنم بد تجسم شده بود. رفتم دنبال مطلب علمی تر، که لزبین
چیه؟ باز هم با وبلاگ هایی برخوردم و توی چت روم ها با لزبین هایی صحبت
کردم، لزبین طوری واسم معنا شد که فقط سکس و سکس و سکس حتی با مردها!
گفتم: این چه جور احساس لطیف زنانه هست که اجازه می دند یک مرد هم
باشه؟ بیخیال لزبین شدم چون دیگه واسم غیر قابل تحمل شده بود.
خودم رو مشغول زندگی کردم.
کار و درس، به دور از پسرها. یه مدت که دلم بدجور گرفته بود، با دوستم
صحبت می کردم. پیشنهاد داد که با پسری دوست بشم تا از این یک نواختی در
بیام. باز هم نتونستم به نتیجه ای برسم و باز حس تنقر من از اون ها
زیادتر شد.
از این زمان بود که به فکر
افتادم که من چرا این جوری می شم؟ چرا دنبال پسری هستم که توی دنیا
نیست؟! چرا با پسرها می تونم زود ارتباط برقرار کنم ولی وقتی پای احساس
و عواطف وسط کشیده می شه، ازشون متنفر می شم. و هزار چرای دیگر!
این زمان بود که دست به
کار شدم، خودم به تنهایی. با هیچ کسی هم مشورت یا صحبتی نکردم. رفتم
سراغ اینترنت. نزدیک ترین فرضی که به من نزدیک بود: (به غیر همجنسم هیچ
تمایل احساسی نداشتم و تنفر و ناسازگاری با احساسات یک مرد)، که این
تعاریف واسه من لزبین معنی شد. باز توی نت گشتم باز اون داستان های
سکسی و دخترهای فاحشه به ظاهر لز توی چت روم ها. کمی توی فکر رفتم و
گفتم: اگر من لز هستم حاضرم روزی همچنین رفتارهای زننده رو انجام بدم؟
چیزی که مشخص بود، هرگز! روی این جور افراد خط قرمز کشیدم، پس رفتم
دنبال چیزهایی که به آرمان های من نزدیک بود. رفتم سراغ سایت های
مصاحبه در مورد زوج های لزبین. خیلی نظرم رو به خودش جلب کرد. بیشتر
حرف هاشون از دخترهایی که لزبین هستند و احساسشون چه جوره شبیه من بود.
بیشتر کنجکاو شدم وبیشتر توی فکر رفتم.
دیدم اگر قبلا سعی می کردم
با پسرها رابطه برقرار کنم، به خاطر شرایط جامعه بوده که برای من ایجاب
می کرد که همچین رفتاری پیش بگیرم. چون اون باور من بود، چیزی که با
اون باور بزرگ شدم، که یک دختر یا یک پسر می توانند برای دوری از
تنهایی با هم باشند. اما وقتی اینکار از من بر نمی آمد و هر چی سعی
تلاش می کردم به تنیجه ای نمرسیدم، این حاکی از آن بود که باور و عقیده
من اون چیزی نیست که هست یا یاد گرفتم، بلکه چیزی هست که درون من هست.
همان چیزی که من رو همیشه از پسرها دور می کرد و اون ها رو دفع می کرد.
این چیزی که باید باور و عقیده من باشه. خیلی واسم جالب بود همیشه دوست
داشتم چیزهای جدید و متنوع یاد بگیرم اما این چیز جدید و جالب چیز یاد
گرفتنی نبود، چیزی بود که همیشه در من بود و هست. چیزی بود که من نمی
دونستم و احتیاج به کشفش داشتم. وقتی بهش رسیدم یه حس خیلی خوبی در من
به وجود آمد. خیلی خوب و الان ایمان دارم که من یک لزبینم اگر اولین
بار رفتم سراغش و واسم جالب نبود، شاید اون مطالب حرف دل یک لزبین
نبوده باشه همه جور آدم پیدا می شه. اما با اون آدم هایی که برخورد
داشتم لزبین نبودند بلکه فاحشه ای بی ارزش بودند.
مدتی هست که لزبین بودن
خودم رو کشف کردم اما باز هم دنبال کشف مطالب و حقایق هستم. اما چیزی
که مهمه و نگرانم می کنه، خودم هستم. خانواده ای که از هر چیزی واسم
مهم تر هست. جامعه ای که توی اون زندگی می کنم، کشوری که دخترهایی از
قبیل من رو حساب نمی کنه و یا به قول رئیس جمهور وجود نداریم.
خودم با گذشته زیاد فرقی
نکردم، چون همون عقاید و همون نظرات رو دارم. فقط این که دیگه مطمعنم
که نه تنها هیچ پسری نمی تونه طبق رویاهای من باشه، بلکه شخصیت اون
رویاها هم یک پسر نیست! اون دختره!
خیلی سخته بخواهم کسی رو
پیدا کنم. سخت که چه عرض کنم جزو محالاته. دختری که من می خواهم دختری
هست که درکم کنه، دختری که احساساتمون دوطرفه باشه، دختری که مثل
خودم باشه لزبین باشه، پاک باشه. مشکل من الان که میدونم باید دنبال کی
بگردم نیست، این چیزهایی که من می خواهم اما نمی توانم هست. به این فکر
می کنم که اگر من یک نظر دیگه ای روی دوستای دخترم قبلیم داشته باشم،
چه حس بدی بهم دست میده.
اما نمی خواهم دنبال هر
دختری باشم. فعلا دارم از لحاظ شخصیتی خودم رو قرص میکنم.
به امید روزی بهتر و
آزادی |