|
یک
:
سوار
اتوبوسم؛ خسته و وارفته به میله تکیه داده ام. صدای موزیک را تا ته
بلند می کنم واسه فرار از صداها و وارد نشدن در مکالمات اجباری. دست
چپم را گذاشته ام روی صندلی؛ دختری همسن و سال خودم زل زده به دستم؛ بی
خیال به دستفروش های انقلاب نگاه می کنم. دختر با دوستش پچ پچی می
کند و مرا نگاه می کنند؛ نمی دانم کنجکاوی بود یا کلافگی که باعث شد
گوشی ها را در بیاورم و زل بزنم به دختره و دوستش. دختر که انگار منتظر
فرصت بوده لبخندی زد و سر حرف را باز کرد؛
- ببخشید
شما هنر می خونید؟
- نه
- آها،
آخه تیپتون به هنریا می خوره
- (لبخند
من)
- ببخشید
یه چیزی می خواستم بگم؛ نمی دونم می دونید یا نه؛ این حلقه که انداختین
انگشت شست معنی بدی داره...
قبل از
اینکه بخواهد معنی حلقه را برایم توضیح دهد پریدم وسط حرفش و گفتم: من
هم اتفاقاً منظورم همونه
(یه سکوت
طولانی) و بعد : آها...
(حالا
دوباره گوشی ها را می گذارم توی گوشم و این بار هر دو با بهت بیشتری
نگاهم می کنند؛ خوشحالم)
دو :
در خانه
را باز می کنم؛ بوی تند ماهی می پیچد؛ بلند می گویم جااااان؛
مادرم می
گوید: سلام؛ خسته نباشی. موبایلت واسه چیه؟ چرا اصلن موبایل داری؟
می خندم.
می روم در یخچال؛
ادامه می
دهد: به زهرا زنگ بزن دنبالت می گشت. گفت نگرانشم موبایلش خاموشه.
با دهن پر
از آب سر تکان می دهم.
با خنده
اضافه می کند: "یه جوری می گفت نگرانشم انگار شوهرشی"
می خندم.
سه :
باز
دعوامان شد. این روزها هر دو عصبی و تند شده ایم. حتی وقتی احوال هم را
هم می پرسیم دعوا می شود.
سر میز
ناهار مادرم می گوید: چرا اینقدر دعوا می کنید شما دو تا مگه نامزدین؟!
ایندفعه
نمی خندم؛ پدرم هم سر سفره نشسته؛ خجالت می کشم. (چرا؟ از دعوا کردن یا
از کنایه ی مادرم؟)
چهار :
چرتم با
زنگ موبایل پاره می شود؛ شیرجه می زنم روی گوشی که مامان و بابا بیدار
نشوند.
- الو؟
- الو
سلام، چطوری؟
- خوبم؛
تو چطوری؟ چه خبر؟
- خوبم
منم؛ چرا نیومدین مهمونی شبنم؟
- من که
درس زهرا هم که ..
- حالا
امشب میاین دیگه؟
- میایم
آره
- میدونی
که مارال هم میاد؟
- آره می
دونم
- آخه اون
هرجا می شینه می گه که تو ...
- آرزو
زنگ در رو می زنن؛ من پس شب مهمونی می بینمت حرف می زنیم. خدافظ
دوباره
فرو می رم تو بالش. اگه به خاطر زهرا نبود اصلن این حرف ها، این جمع ها
و این روابط عنکبوتی را تحمل نمی توانستم کرد!
پنج :
تو
ماشینیم تو راه مهرشهر کرج؛ من پشت فرمانم؛ ضبط می خواند:
گریه نکن
که بغض تو به من سرایت می کنه
فریاد تو
شب رو شکست کی جز تو جرأت می کنه
زهرا دو
تا سیگار روشن می کند؛ حرف نمی زنیم. دستش را می گذارد روی دستم؛ نگاهش
می کنم و لبخند می زنیم. می رسیم به ترافیک سه راه گوهردشت. پسرهای
ماشین بغلی تو ماشین ما را نگاه می کنند؛ زهرا دستش را به بهانۀ درست
کردن روسری از روی دستم بر می دارد؛
غر می زنم
که : به درک بزار نگا کنن
تو آینه
را نگاه می کند : خوشم نمیاد
- پس
سیگارتم بنداز
- اون به
خودم مربوطه
- یعنی
اینکه دستت کجا باشه به خودت مربوط نیست؟
- وای بحث
نکن تو رو خدا
راست می
گوید؛ بیخودی بحث می کنم؛ خودم می دانم که اینجا همه چیز به همه کس
مربوط است.
شش :
همه مست
اند و لم داده در بغل دیگری؛ جرأت/حقیقت بازی می کنیم. نوبت یکی ست که
اسمش را هم یادم رفته بپرسم؛ قرار است حقیقت بگوید :
- شده با
پسر سکس کنی؟
- تو شده
با حیوون سکس کنی؟
(چند نفری
می خندند و بعضی هم می گویند ایول!)
من می
گویم : یعنی پسرا حیوونن؟ آخه چرا؟
- به
تجربۀ من اکثرشون حیوونن؛ ببخشید ناراحت شدین؟ شما بای هستین؟ (پوزخند)
و در
ادامه بحث مفصل جمع دربارۀ پسرها و دخترها و اینکه چقدر پسرا باحالن یا
چقدر حیوونن...
هفت :
زهرا را
می رسانم در خانه شان؛ دارد پیاده می شود که می گویم:
- ماچ من
چی شد؟
- الآن
ضایع س تو محلیم
- الآن که
نصفه شبه کسی نیس
- به هر
حال، اگه یکی ببینه درست نیس
- اوکی،
بای
گاز می
دهم و با خودم زمزمه می کنم : فریاد تو شب رو شکست کی جز تو جرأت می
کنه
هشت :
حامد
اس.ام.اس می زند:
- Bidari
?
- Are,
bidaram
- Be
sahar goftam hessam ro, javabi nadade hanuz vali kheyli sabok
shodam, merci az harfat
- che
khub, khoshhaalam barat.. khosh be halet ke hagh dari dokhtari ro
dust dashte bashi
- yani
chi ??
- hichi..
shabekher
|